سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
حسابی دستپاچه شده بود. صدای قارقار چند کلاغ که روی درختهای مدرسه نشسته بودند، فضا را برایش ترسناک کرد. معلم اخمی کرد و گفت: «پس چرا عین ماست وایسادی؟» هوا کاملا روشن بود، کسی نمیتوانست ماه را توی آسمان ببیند.
از وبلاگ: فرید دانشفر
سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
بازگشت باشکوه اسطوره طنز