یکی از این عبرتها به دوره چهلوچند ساله اخیر بازمیگردد؛ زمانی که فردی مغرور، خودفریفته و جاهطلب به کشوری مستقل و مسلمان هجوم آورد در شرایطی که بهتازگی انقلاب کرده، حکومت مردمی تشکیل داده بود و برای دفاع از خود در ظاهر آمادگی کافی نداشت. صدام با خیال خام تصور میکرد میتواند سه روزه به تهران برسد و نظام اسلامی را ساقط کند؛ ضمن اینکه در توهم اشغال خوزستان و به یغما بردن ایران بود.
همه قدرتهای جهانی با حمایت همهجانبه پشتیبان او بودند؛ هم قدرتهای غربی یعنی آمریکا و کشورهای اروپایی، هم قدرت شرقی یعنی شوروی آن زمان. این حمایتها از عرصه دیپلماسی و نهادهای بینالمللی تا زمینههای تسلیحاتی گسترده بود بهگونهای که علاوه بر کمکهای مادی و مالی، حتی سلاحهای پیشرفته، جنگافزارهای کشتار جمعی و سلاحهای غیرمتعارف در اختیار صدام قرار داده شد.
کشورهای منطقه در آن زمان نیز از صدام حمایت همهجانبه کردند و متأسفانه همچنان از اشتباه خود عبرت نگرفتهاند؛ همینهایی که زیر پرچم و ردای آمریکا پناه گرفتهاند و سرزمین خود را به پایگاههای دشمنان ما تبدیل کردهاند. سوریه تنها کشور منطقه بود که در آن مقطع کنار جمهوری اسلامی ایران ایستاد و از صدام حمایت نکرد. حافظ اسد با تمام ظرفیت از ایران حمایت کرد و در برابر این هجوم ایستاد. ما هشت سال دفاع جانانه کردیم و برای نخستین بار در تاریخ، در یک جنگ نهتنها شکست نخوردیم بلکه پیروز شدیم. حدودا طی دو سده اخیر هر بار قدرتی بیرونی به ایران حمله میکرد بخشی از خاک کشور جدا میشد اما این بار حتی یک وجب از خاک ایران جدا نشد.
مفهوم جنگ جهانی را ابعاد بینالمللی جنگ تحمیلی در روزگار کنونی تغییر داد؛ چنانکه میتوان گفت این جنگ بهنوعی جنگ جهانی بود. البته جنگ جهانی امروز تفاوت دارد با مفهومی که در گذشته وجود داشت و غالب قدرتها علیه یکدیگر در گستره وسیعی از کره زمین جبههگیری میکردند. برای شکلگیری یک جنگ جهانی همین اندازه کفایت میکند که شماری از کشورها در جنگهای ترکیبی و تحولات نظامی مشارکت کنند؛ حتی اگر در کاخهای خود نشسته باشند و یک گلوله هم شلیک نکنند. زیرا ماهیت جنگهای امروز چنین است و لازم نیست شمار زیادی از کشورها، قدرتها و ارتشها مستقیما با سلاحهای آتشین به رویارویی بپردازند.
عبرتهای بسیاری در این قضیه وجود دارد. نخست اینکه یک انسان مغرور نباید تصور کند صرفا با اراده خود میتواند هر کاری انجام دهد. چنین نیست؛ بهویژه اگر مردم پشتیبان دولتی نباشند، سرانجام شکست خواهد خورد ولی در مقابل، نقش مؤثر ایمان و پشتوانه مردمی از مهمترین درسهای دفاع مقدس است و بهراستی یک عبرت بزرگ است. کشوری که دولتی مردمی دارد، از متن مردم برخاسته و به ایمان و ظرفیتهای داخلی متکی است، میتواند به مدد ایمان مردم، عزم ملی و راهبری الهی در برابر هجومی گسترده بایستد؛ حتی اگر از سوی کشورهای قدرتمند هیچ امکانی در اختیارش قرار نگیرد و نتواند در داخل به اندازه کافی و در زمان نیاز ابزار دفاعی و سلاح تولید کند و اساسا فاقد سلاحهای راهبردی و استراتژیک باشد.
صدام پس از آنکه در جنگ با ایران با شکست و فرسودگی مواجه شد، در عین حال با همان خوی تجاوز، کشور همسایه خود را اشغال کرد. اینها همه عبرت بود.
از دیگر عبرتهای مهم که در تحولات منطقه به چشم آمد و میآید، متکی بودن دولتها و ملتها برای تامین امنیت خود به قدرتهای خارجی است. عبرت بالاتر از اینکه دولتها و ملتها امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا وابسته کنند، درحالیکه انگیزههای آمریکا از دخالت نظامی در عراق همانا طمع نفت و انرژی منطقه و عراق بود. صدام دربرابر آمریکا نتوانست مقاومت کند. زیرا مردم پشت سر او نبودند. اگرچه در طول هشت سال جنگ با ایران عدهای از جمله اعضای حزب بعث و برخی افراد غیرمومن پشت سر صدام بودند اما در آن مقطع نتوانست مقاومت کند و با آن خفت دستگیر شد.
جا دارد به خاطرهای از شهید سردار رشاد اشاره شود. اخوی برای ما نقل میکرد که وقتی صدام را با آن ذلت از سیاهچاله بیرون آوردند_ بهویژه وقتی یک سرباز چکمهاش را روی صورت او گذاشت_ دلم برایش سوخت. او میگفت دلم نمیخواست حتی دشمنم_ کسی که هشت سال دربرابر او جنگیده بودم_ تا این اندازه ذلیل شود.
ادعای آمریکا مبنی بر حضور در منطقه برای کمک و از سر دلسوزی برای ملتها یک حربه تبلیغاتی است. اینکه قدرتی وارد منطقه شود و کسانی تصور کنند برای دلسوزی آمده، چنین نیست. دیدیم آمریکا آمد و بهمحض آنکه اختیار نفت عراق را بهدست گرفت، همانجا مستقر شد. آمریکا و متحدانش درباره وجود سلاحهای اتمی و کشتار جمعی در عراق دروغ گفتند و اساسا چنین خبری نبود. درواقع آمریکا از این بهانه استفاده کرد تا بر منابع انرژی فوقالعاده غنی منطقه مسلط شود.
آمریکاییها نفت عراق را میفروشند و خودشان تعیین میکنند به چه میزان و به کجا فروخته شود. پول آن را وارد خزانهداری خود میکنند و سپس بهصورت قطرهچکانی اعلام میکنند چه میزان از آن را برای خرید فلان نیاز در اختیار عراق قرار میدهند. حتی عراقیها با وجود نارضایتی از چنین سازوکاری نمیتوانند دربرابر آنها موضع بگیرند.
اما وضعیت کنونی آمریکاییها مظهر خفت آنهاست. قدرتی که با یال و کوپال و تشریفات وارد منطقه شد، امروز شاهدیم با ذلت از عراق خارج یا اخراج میشود. دیگر تناقض میان ادعاهای قدرتطلبانه آمریکا و واقعیتهای میدانی آشکار شده است. آمریکا با ادعای ابرقدرتی، در حالی که بیپروا چندین کشور را تهدید میکند که میآیم و اشغال میکنم، با همان نخستین اقدام علیه ایران نتوانست کاری از پیش ببرد و به اهدافش برسد.
واقعیت این است که آمریکا با وجود ادعا، در حال تخلیه شماری از مناطق اشغالی است. چون نمیتواند سرزمینی را که اشغال کرده حفظ کند و آن را نگهدارد. آمریکا نه دربرابر دولت عراق بهویژه دولت و نخستوزیر فعلی این کشور و نه حتی مقابل ارتش کنونی عراق بلکه دربرابر مقاومت حشدالشعبی نتوانست پیروز شود و در نتیجه این خفت را تجربه کرد. آمریکاییها دربرابر جبهه مقاومت عراق شکست خوردند و بهناچار مجبور شدند منطقه را تخلیه کنند.
خود این مسأله را باید عبرتی بزرگتر برای آمریکا و کشورهای منطقه دانست. این رخداد باید هم برای آمریکا عبرت باشد. هرچند بعید است عبرت بگیرد؛ زیرا دیگر نمیتواند مانند گذشته به ملتهای جهان زور بگوید. شیوخ، امیران و عناصر سرسپرده و وابسته و دلبسته به غرب در حاشیه خلیج فارس نیز باید از این تحولات درس بگیرند.
این کشورکهایی که بهظاهر نام کشور بر خود دارند باید بدانند امنیت در پناه آمریکا حاصل نمیشود. آمریکا ۲۲سال در عراق ماند اما حاصل حضورش غارت نفت و برجای گذاشتن ۲۰۰ تا ۵۰۰هزار کشته بود. این است نتیجه امنیتی که آمریکا برای کشورهای منطقه به ارمغان میآورد. امید که این واقعیت را کشورهای منطقه درک کرده از آن عبرت گرفته باشند.
قدرت مقاومت عراق متشکل از چندین گروه است که میتوان از مجموع آنها بهعنوان یک جبهه یاد کرد و عبارت است از مجموع جریانهای مقاومت در منطقه و حتی فراتر از منطقه که در مقیاس جهانی و امروز متحد و منسجم هستند.
شک نیست پیروزی با تکیه صرف بر سلاح یا مذاکره بهدست نمیآید، همچنان که تخلیه عراق از سوی آمریکا نه با مذاکره بهدست آمد و نه با کوتاه آمدن، تسلیم شدن و سازش کردن حاصل شد بلکه این مقاومت بود که آمریکا را وادار به خروج کرد. تعدادی از گروههای متدین، مومن، مجاهد و عازم که فاقد هرگونه سلاح راهبردی و استراتژیک بودند دربرابر ارتشی ایستادند که خود را قدرت برتر کره زمین میداند و همین جمع مومن و متدین با مقاومت خود آمریکا را از کشورشان اخراج کردند.
ضرورت دارد برخی مسئولان کشور از این تجربه عبرت بگیرند. این بخش از تحولات عراق باید برای برخی مسئولان ما نیز بینشافزا و عبرتآموز باشد تا اینهمه بر مذاکره و گفتوگو تکیه نکنند و بر طبل آن نکوبند. ما نمیگوییم مذاکره مطلقا ممنوع است اما نباید به آن دل بست. مذاکره واقعا دوسویه نیست و مفاعله بهشمار نمیآید بلکه یک طرف میخواهد اراده خود را به طرف دیگر تحمیل کند و این واقعیت قضیه است.
نمیتوان به نتیجه آن مذاکره دل بست که تصور میکنید شما را طرف مقابل بهعنوان یک طرف مستقل و همتراز بهرسمیت میشناسد، در حالی که او اساسا شما را طرف حساب خود نمیداند! چند بار باید آنها تعهدات و میثاقنامههای خود را نقض کنند؟ آیا حتی یکبار به عهد خود وفا کردهاند؟
از قراردادهای پیش از پیروزی انقلاب مثل عهدنامه مربوط به لانه جاسوسی و توافق الجزایر گرفته تا آخرین تجربهای که امسال داشتیم، همواره با عهدشکنی مواجه بودهایم. آیا جز این است که هر بار مذاکره کردید و چهبسا تصور کردید به تفاهم رسیدهاید و توافقی به نفع خودتان حاصل کردهاید، در نهایت دیدید که طرف مقابل به عهد خود وفا نکرده است؟
مسأله اصلی صرفا مفاد توافقنامهها نیست. مسأله این نیست که آیا آنچه بر سر آن تفاهم میشود تماما به نفع ماست یا خیر. ممکن است روی کاغذ بهنظر برسد 4بند به نفع طرف مقابل و ۱۰بند به نفع ماست اما مسأله اینجاست که طرف مقابل آن کاغذ را اساسا با همان معنایی که ما تصور میکنیم نه پذیرفته و نه قبول دارد.
بیاعتباری تعهدات کاغذی از نگاه آمریکا نمونههای متعددی دارد. همان کسی که درباره تفاهم و توافقنامه سخن میگفت و تصور میشد تعهدات روی کاغذ برای او اعتبار دارد، با این واقعیت مواجه شد که شخصی مانند ترامپ میگوید آن را پاره میکنم و ارزش کاغذپاره هم ندارد. شگفت آنکه این بار نیز همین شخص آمد توافق را پاره کرد و کنار انداخت.
آیا اساسا کدام تفاهمنامه باقیمانده است؟ مگر تفاهم امری دوطرفه نیست؟ تفاهم صرفا تفهیم یکطرفه نیست بلکه تفاهم است. اگر واقعا تفاهمی صورت گرفته باشد، طرف مقابل نیز باید طرف خود را بهرسمیت بشناسد و خود را دربرابر آن متعهد بداند. وقتی طرف مقابل تعهدی را نمیپذیرد، دیگر تفاهمی وجود ندارد. کدام تفاهمنامه؟ برخی دیپلماتهای ما همچنان از تفاهمنامه سخن میگویند، در حالی که تفاهمنامهای باقی نمانده است. کدام تفاهمنامه و کدام بندهای آن؟ گزارههایی مانند بند اول چه شد، بند دوم چه شد، بند سوم و چهارم چه شد، در حالی مطرح میشود اساسا تفاهمی وجود ندارد.
این وضعیت را باید به زندگی در یک عالم خیالی تشبیه کرد. برخی مانند کودکانی هستند که برای خود عالمی خیالی میسازند و همه چیز در آن عالم براساس تصور و خیال پیش میرود اما خودشان آن را بسیار جدی میگیرند بهگونهای که انگار نه در یک جهان تخیلی بلکه در عالم واقع زندگی میکنند. بسیار دلخوش، دلگرم و سرگرم هستند، در حالی که در واقعیت چیزی وجود ندارد. اکنون چیزی به نام «تفاهمنامه» وجود ندارد و مسئولان باید با توجه به این مبنا عمل کنند و دوباره از تفاهمنامه و موضوعاتی سخن نگویند اساسا در تفاهم نیامده است.
در گوشه و کنار شنیده میشود برخی میگویند اگر مسأله هستهای ناظر بر سلاح است و بهانهای برای جنگ شده، ما که نمیخواهیم بجنگیم. پس آن را واگذار کنیم و کنار بگذاریم. از ضرورتهای بنیادین، شناخت اهمیت واقعی فناوری هستهای است. آیا واقعا برخی متوجه نیستند که هستهای یعنی چه؟ فناوری هستهای صرفا سلاح نیست. سلاح پیچیده ما ایمان ماست و ممکن است گفته شود به سلاح هستهای نیاز نداریم اما فناوری هستهای موضوع دیگری است.
امروز فناوری هستهای یعنی کشاورزی، صنعت، دارو و درمان و فناوری. هستهای امروز نماد، نمود، قله و چکاد پیشرفت هر کشور و تمدنی در جهان است. امروزه دنیا به دو بخش تقسیم شده است: کشورهای دارای فناوری هستهای و کشورهایی که از این فناوری برخوردار نیستند. برخورداری از این فناوری ملاک پیشرفتگی محسوب میشود. این رمز پیشرفت است.
مخالفت دشمنان با پیشرفت علمی و فناورانه جمهوری اسلامی ایران باید هوشیارمان کند. آنها پیشرفت ما را نمیخواهند و نمیخواهند ما پیشرفت کنیم. دشمن بهخوبی میداند چه میکند. برخی از دوستان نیز باید بدانند چه باید بکنند. اگر شناخت و درک دشمن را داشتند، همانگونه که دشمن محکم در مسیر اهداف خود ایستاده، آنها نیز در این جبهه و به نفع کشور محکم میایستادند.
در هر حال بسیار خوشحالیم که آمریکا در اوج غرور، خودفریفتگی و ادعاهای دهانپرکن و جهانپرکن خود، امروز با خفت از منطقه خارج میشود. این رخداد سرآغاز خروج آمریکا از غرب آسیاست و امیدواریم سرآغاز آزادی و استقلال در کشورهای منطقه باشد و انشاءالله این روند در دیگر مناطق اشغالی جهان نیز ادامه پیدا کند. امروز پایگاه نظامی آمریکا از کار افتاده و هیچ نفعی برای این کشور ندارد و اجازه نخواهیم داد آن را دوباره بازسازی کند. آمریکا ناچار خواهد شد کل منطقه را ترک کند. زیرا دیگر در این منطقه امنیتی ندارد. آن قدرتی که به بهانه تامین امنیت منطقه وارد شد، اکنون خود در ناامنی بهسر میبرد و باید برای دفاع از خودش تلاش کند.