جام جم آنلاین: بهمناسبت هفته سواد رسانهای و در جایگاه رئیس هیأتمدیره انجمن سواد رسانهای ایران، بر آنم تا اهمیت و ضرورت توجه به سواد رسانهای را در مواجهه با تحولات شتابان عصر هوشمندی، از سه منظر به اختصار تبیین کنم. امروز گسترش هوش مصنوعی، شبکههای اجتماعی و فناوریهای هوشمند، محیط رسانهای و شیوه دسترسی، دریافت و پردازش اطلاعات را بهسرعت دگرگون کرده است؛ بهگونهای که تشخیص اطلاعات معتبر از نادرست، شناخت اهداف و پیامدهای محتوای رسانهای و اتخاذ تصمیم آگاهانه، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است.
در چنین شرایطی، سواد رسانهای دیگر صرفا مجموعهای از مهارتها برای استفاده درست از رسانهها نیست، بلکه ضرورتی برای حفظ و ارتقای قدرت تشخیص، تفکر نقادانه و توانمندی شناختی افراد و جامعه بهشمار میرود. از همینرو، در این نوشتار در سه ساحت مجزا؛ ابتدا به تحولات محیط رسانهای در عصر هوشمندی و چالشهایی میپردازم که این تحولات پیش روی جامعه قرار دادهاند؛ سپس نقش سواد رسانهای در حفظ و ارتقای توانمندی شناختی جامعه را بررسی میکنم و در ساحت سوم، الزامات تبدیل سواد رسانهای به یک اولویت ملی را با تأکید بر مشارکت و مسئولیت مشترک نظام آموزشی، دانشگاهها، رسانهها، نهادهای حاکمیتی و سازمانهای مردمنهاد مورد توجه قرار میدهم.
ساحت اول: تحولات محیط رسانهای در عصر هوشمندی
رسانههای اجتماعی در محیط سایبر، دیگر صرفا ابزارهایی برای ارتباط، سرگرمی یا تبادل اطلاعات نیستند؛ بلکه بهتدریج به زیستبومی فراگیر تبدیل شدهاند که بخش مهمی از زندگی فردی و اجتماعی انسانها در آن جریان دارد. امروزه آموزش، کسبوکار، تعاملات اجتماعی، دریافت اخبار، شکلگیری نگرشها و حتی بخشهایی از تصمیمگیریهای روزمره، به این زیستبوم وابسته شده است. به بیان دیگر حضور در محیط سایبر و تعامل با رسانههای اجتماعی، برای بسیاری از افراد نه یک انتخاب اختیاری، بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر و بخشی از واقعیت زندگی معاصر است.
با اینحال، آنچه این زیستبوم را از رسانههای سنتی متمایز میکند، صرفا سرعت انتقال اطلاعات یا گستردگی مخاطبان نیست؛ بلکه فلسفه وجودی، منطق عملکرد و سازوکارهای معرفتی خاص آن است. رسانههای اجتماعی در محیط سایبر، برخلاف تصور رایج، فضاهایی خنثی و بیطرف برای عرضه و دریافت آزادانه اطلاعات نیستند. این رسانهها براساس معماری فنی، الگوهای اقتصادی و منطق الگوریتمی خود، تعیین میکنند چه محتوایی بیشتر دیده شود، چه موضوعاتی در کانون توجه قرار گیرد و کاربران با چه نوع اطلاعات و دیدگاههایی مواجه شوند. در واقع آنچه مخاطب در صفحه شخصی خود مشاهده میکند، لزوما بازتابی از تمام واقعیتهای موجود نیست، بلکه گزینشی از محتواست که براساس دادههای رفتاری و محاسبات الگوریتمی برای او سازماندهی شده است.
یکی از پیامدهای مهم این سازوکار، شکلگیری «اتاق پژواک» و «حباب فیلتر» است. رسانههای اجتماعی با رصد رفتار کاربران، از جمله علایق، جستوجوها، پسندها، اشتراکگذاریها، مدت زمان توقف بر محتوا و نوع تعاملات آنان، به شناختی مستمر از ترجیحات و الگوهای رفتاری مخاطبان دست مییابند. سپس با استفاده از این دادهها، محتوایی را در معرض دید آنان قرار میدهند که احتمالا با علایق و باورهایشان سازگارتر است و رضایت و ماندگاری بیشتری ایجاد میکند. در نتیجه مخاطب بهتدریج در محیطی قرار میگیرد که در آن، دیدگاههای مشابه و اطلاعات همسو با علایق او بیشتر تکرار میشود و مواجهه با دیدگاههای متفاوت، ناسازگار یا حتی اصلاحکننده، کاهش مییابد. به این ترتیب، فضایی خوشایند و متناسب با ترجیحات مخاطب شکل میگیرد که ممکن است در عین ایجاد احساس رضایت و آگاهی، دامنه شناخت او از واقعیت را محدود کند.
اما مسأله به انتخاب و نمایش محتوای متناسب با سلیقه مخاطب محدود نمیشود. الگوریتمهای یادگیرنده در این زیستبوم، صرفا رفتار کاربران را شناسایی و پیشبینی نمیکنند؛ بلکه با تحلیل مستمر دادهها و تنظیم نحوه مواجهه آنان با محتوا، میتوانند بر شکلگیری و تداوم الگوهای رفتاری نیز اثر بگذارند. به این ترتیب میان شناخت رفتار مخاطب و تأثیرگذاری بر رفتار او رابطهای دوسویه شکل میگیرد؛ کاربر با هر کلیک، جستوجو، پسندیدن یا بازنشر، دادههای تازهای تولید میکند و سامانه نیز با استفاده از این دادهها، محتوای بعدی و مسیر تعامل او را تنظیم میکند. این چرخه مستمر، امکان جهتدهی تدریجی به توجه، ترجیحات و رفتار مخاطب را فراهم میآورد؛ آن هم در چارچوب زیرساختها و قواعدی که پلتفرمها طراحی و کنترل میکنند.
در چنین شرایطی ممکن است مخاطب تصور کند که با انتخابی آزادانه و بر پایه آگاهی شخصی، در حال جستوجو، شناخت و تصمیمگیری است؛ حال آنکه بخشی از مسیر پیشروی او، پیشتر بهواسطه الگوریتمها طراحی و محدود شده است. او آنچه را میبیند، میخواند و دنبال میکند، حاصل انتخاب خود میپندارد، اما از نقش پنهان سازوکارهایی که میدان انتخاب، اولویتهای ذهنی و حتی موضوعات مورد توجهش را شکل میدهند، آگاهی کافی ندارد. به بیان دیگر، مسأله فقط این نیست که الگوریتمها چه محتوایی را به مخاطب نشان میدهند؛ مسأله مهمتر آن است که چگونه میتوانند بر آنچه مخاطب مهم میداند، به آن توجه میکند و در نهایت درباره آن تصمیم میگیرد، اثر بگذارند.
بنابراین، یکی از مهمترین ویژگیهای عصر هوشمندی، انتقال بخشی از قدرت اثرگذاری بر شناخت و رفتار انسان به سامانههایی است که منطق عملکردشان برای عموم کاربران شفاف نیست. در چنین محیطی، دسترسی گسترده به اطلاعات لزوماً به معنای آگاهی بیشتر نیست و حضور فعال در رسانههای اجتماعی نیز الزاماً به افزایش قدرت تحلیل و تشخیص نمیانجامد. چهبسا فردی که خود را مطلع و آگاه میداند، در معرض جریان گزینششدهای از اطلاعات قرار گرفته باشد که بهتدریج افق شناختی و مسیر قضاوت او را شکل میدهد. از همینرو، فهم منطق رسانههای اجتماعی، شناخت سازوکارهای الگوریتمی و آگاهی از تأثیر آنها بر ادراک و رفتار انسان، به ضرورتی اساسی در زندگی عصر هوشمندی تبدیل شده است.
ساحت دوم: نقش سواد رسانهای در حفظ و ارتقای توانمندی شناختی جامعه
اگر در عصر هوشمندی، رسانههای اجتماعی و الگوریتمهای هوشمند میتوانند بر جریان اطلاعات، جهتگیری توجه و شکلگیری نگرش و رفتار مخاطبان اثر بگذارند، پرسش اساسی این است که افراد و جوامع چگونه میتوانند در برابر این تأثیرگذاریها از استقلال فکری و قدرت تشخیص خود صیانت کنند؟ پاسخ این پرسش را باید در ارتقای توانمندی شناختی جامعه جستوجو کرد؛ توانمندیای که سواد رسانهای یکی از مهمترین عوامل شکلگیری و تقویت آن است.
سواد رسانهای به افراد میآموزد که در مواجهه با پیامهای رسانهای، صرفاً دریافتکننده منفعل اطلاعات نباشند، بلکه درباره آنچه میبینند، میشنوند و میخوانند پرسش کنند. شناخت منبع پیام، بررسی اعتبار اطلاعات، تشخیص واقعیت از تفسیر و تبلیغ، توجه به اهداف و منافع تولیدکنندگان محتوا و ارزیابی شواهد، از جمله مهارتهایی است که قدرت تحلیل و قضاوت مخاطب را افزایش میدهد. فرد برخوردار از سواد رسانهای، به جای پذیرش شتابزده یک پیام یا بازنشر آن بر اساس هیجان و واکنش اولیه، میکوشد درباره درستی، زمینه و پیامدهای آن تأمل کند و میان واقعیت، برداشت شخصی و جهتدهی رسانهای تمایز قائل شود.
این توانمندی در محیط الگوریتمی رسانههای اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکند. مخاطب آگاه میداند آنچه در صفحه شخصی او نمایش داده میشود، تمام واقعیت یا لزوماً مهمترین اطلاعات موجود نیست. او از نقش دادههای رفتاری، سازوکارهای پیشنهاد محتوا، اتاقهای پژواک و حبابهای فیلتر آگاهی دارد و میکوشد خود را به محتوای همسو با علایق و باورهایش محدود نکند. مواجهه آگاهانه با دیدگاههای متفاوت، جستوجوی منابع متنوع، پرهیز از قضاوت بر اساس اطلاعات ناقص و شناخت شیوههای اقناع و دستکاری ذهنی، به او کمک میکند تا استقلال فکری خود را در برابر جریانهای هدایتشده اطلاعات حفظ کند.
از سوی دیگر، سواد رسانهای تنها به شناخت و ارزیابی پیامها محدود نمیشود؛ بلکه توانایی مدیریت رفتار رسانهای را نیز در بر میگیرد. کنترل هیجان در مواجهه با اخبار و تصاویر تحریککننده، پرهیز از انتشار محتوای تأییدنشده، مراقبت از حریم خصوصی، شناخت پیامدهای ردپای دیجیتال و مسئولیتپذیری در تولید و بازنشر محتوا، از جمله رفتارهایی هستند که در پرتو سواد رسانهای تقویت میشوند. چنین فردی نهتنها کمتر در معرض فریب و دستکاری قرار میگیرد، بلکه خود نیز ناخواسته به گسترش اطلاعات نادرست، تشدید تنشهای اجتماعی و بازتولید رفتارهای مخرب در فضای سایبر کمک نمیکند.
اهمیت این موضوع هنگامی روشنتر میشود که آثار آن را از سطح فردی به سطح اجتماعی و ملی گسترش دهیم. جامعهای که اعضای آن از توانایی تشخیص، تحلیل و ارزیابی پیامهای رسانهای برخوردار باشند، در برابر شایعات، اخبار جعلی، عملیات فریب اطلاعاتی، تحریک هیجانات جمعی و تلاش برای ایجاد شکاف و بیاعتمادی، ظرفیت بیشتری برای مواجهه آگاهانه و مسئولانه خواهد داشت. در چنین جامعهای، انتشار یک خبر تأییدنشده لزوماً به شکلگیری موجی از واکنشهای شتابزده منجر نمیشود و محتوای هیجانبرانگیز یا جهتدار، بهآسانی نمیتواند افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهد. این همان ظرفیتی است که میتوان آن را بخشی از تابآوری شناختی و رسانهای جامعه دانست.
تابآوری رسانهای به معنای دوری گزیدن از رسانههای اجتماعی یا بیاعتمادی مطلق به محتوای آنها نیست؛ بلکه به معنای توانایی حضور آگاهانه، نقادانه و مسئولانه در این محیط و حفظ قدرت تشخیص و تصمیمگیری در برابر تأثیرگذاریهای گوناگون است. جامعه تابآور، ضمن بهرهگیری از فرصتهای ارتباطی و اطلاعاتی فضای سایبر، در برابر فریب، دستکاری، قطبیسازی و جهتدهی پنهان آسیبپذیری کمتری دارد. چنین جامعهای میتواند در مواجهه با بحرانهای اطلاعاتی، به جای واکنشهای هیجانی و پراکنده، بر پایه آگاهی، اعتماد متقابل و ارزیابی واقعبینانه شرایط عمل کند.
از این منظر، سواد رسانهای با منافع اساسی کشور در حوزههای مختلف نیز پیوند مییابد. در عرصه سیاسی، به ارتقای آگاهی عمومی، مشارکت مسئولانه و کاهش زمینههای دستکاری افکار عمومی کمک میکند؛ در عرصه اقتصادی، قدرت تشخیص تبلیغات گمراهکننده، کلاهبرداریهای دیجیتال و اطلاعات نادرست اثرگذار بر تصمیمهای اقتصادی را افزایش میدهد؛ در عرصه فرهنگی و اجتماعی، زمینه گفتوگوی آگاهانه، احترام به تفاوت دیدگاهها و تقویت انسجام و اعتماد اجتماعی را فراهم میآورد؛ و در عرصه امنیتی، ظرفیت جامعه را برای شناسایی و مقابله آگاهانه با عملیات فریب، جنگ شناختی و تهدیدهای مبتنی بر دستکاری اطلاعات ارتقا میدهد. بنابراین، سواد رسانهای را نباید صرفاً موضوعی آموزشی یا فرهنگی تلقی کرد؛ این توانمندی با صیانت از منافع عمومی و تقویت ظرفیتهای راهبردی کشور نیز ارتباط مستقیم دارد.
البته تحقق چنین ظرفیتی صرفاً با آموزش چند مهارت یا برگزاری برنامههای مقطعی امکانپذیر نیست. سواد رسانهای باید به بخشی پایدار از فرهنگ عمومی و نظام تربیتی جامعه تبدیل شود؛ بهگونهای که افراد در سنین مختلف و در موقعیتهای گوناگون زندگی، توانایی مواجهه آگاهانه با محیط رسانهای را کسب کنند. هدف نهایی آن است که شهروندان، ضمن استفاده از فرصتهای عصر هوشمندی، اختیار فکری و قدرت تشخیص خود را بهسادگی در اختیار سازوکارهای پنهان و جهتدهنده رسانهای قرار ندهند.
در نهایت، هر اندازه توانمندی شناختی افراد افزایش یابد، ظرفیت جامعه برای مواجهه سنجیده با تحولات محیط سایبر و صیانت از منافع سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و امنیتی کشور نیز تقویت خواهد شد. از این رو، سواد رسانهای را باید نه صرفاً مهارتی برای زندگی در دنیای دیجیتال، بلکه یکی از پایههای اساسی تابآوری و توانمندی راهبردی جامعه در عصر هوشمندی به شمار آورد.
ساحت سوم: الزامات تبدیل سواد رسانهای به یک اولویت ملی
اگر سواد رسانهای را یکی از پایههای توانمندی شناختی و تابآوری جامعه در عصر هوشمندی بدانیم، توسعه آن نیز نمیتواند به اقدامات پراکنده، برنامههای مناسبتی یا مسئولیت یک دستگاه خاص محدود بماند. سواد رسانهای موضوعی میانبخشی است که با آموزش، فرهنگ، اقتصاد، امنیت، ارتباطات و حتی شیوه حکمرانی پیوند دارد. ازاینرو، تبدیل آن به یک اولویت ملی، مستلزم شکلگیری ارادهای مشترک و تقسیم مسئولیت روشن میان نهادهای مختلف کشور است.
نخستین و بنیادیترین جایگاه در این مسیر به آموزشوپرورش تعلق دارد؛ زیرا شکلگیری عادتهای فکری، قدرت پرسشگری، تفکر نقادانه و شیوه مواجهه با اطلاعات، از سالهای نخست زندگی آغاز میشود. سواد رسانهای نباید صرفاً به یک درس محدود یا چند فعالیت فوقبرنامه تقلیل یابد، بلکه لازم است متناسب با سن و نیاز دانشآموزان، در محتوای درسی، فعالیتهای تربیتی و برنامههای فرهنگی مدارس جایگاهی پایدار پیدا کند. دانشآموز باید بیاموزد چگونه منبع یک پیام را بشناسد، اعتبار اطلاعات را بسنجد، میان واقعیت و نظر تمایز بگذارد، در برابر محتوای هیجانبرانگیز شتابزده واکنش نشان ندهد و مسئولیت رفتار خود را در محیط دیجیتال بپذیرد. تحقق این هدف، بدون توانمندسازی معلمان، مدیران مدارس و خانوادهها امکانپذیر نخواهد بود.
در آموزش عالی و دانشگاهها نیز سواد رسانهای باید متناسب با رشتههای تحصیلی و نیازهای حرفهای دانشجویان مورد توجه قرار گیرد. در عصر هوشمندی، دانشآموخته دانشگاهی صرفاً به تخصص علمی نیاز ندارد؛ بلکه باید بتواند اطلاعات تخصصی و عمومی را ارزیابی کند، از ابزارهای هوش مصنوعی آگاهانه بهره بگیرد، اعتبار منابع را تشخیص دهد و در برابر اطلاعات نادرست یا دستکاریشده قدرت داوری خود را حفظ کند. گنجاندن درسهای مرتبط با سواد رسانهای و هوش مصنوعی در رشتههای مختلف، حمایت از پژوهشهای میانرشتهای، تربیت مدرسان متخصص و توسعه مطالعات علمی در زمینه تأثیر رسانههای نوین بر شناخت و رفتار انسان، از جمله اقداماتی است که دانشگاهها میتوانند در این زمینه بر عهده گیرند.
در کنار این دو نهاد، رسانههای جمعی و سازمانهای رسانهای نیز مسئولیتی مهم دارند. رسانهها نمیتوانند صرفاً مخاطبان را به استفاده مسئولانه از فضای مجازی دعوت کنند، بیآنکه خود در رعایت اصول حرفهای، صحتسنجی اطلاعات، شفافیت در انتشار محتوا و ارتقای آگاهی عمومی پیشگام باشند. تولید برنامههای آموزشی و ترویجی، آموزش شیوههای تشخیص اخبار جعلی و محتوای دستکاریشده، آشنا کردن مردم با سازوکارهای الگوریتمی و فراهم آوردن فرصت گفتوگوی عمومی درباره فرصتها و تهدیدهای فناوریهای هوشمند، بخشی از مسئولیت اجتماعی رسانهها در این زمینه است.
وزارتخانهها و دستگاههای اجرایی نیز باید متناسب با مأموریت و جامعه مخاطب خود، سواد رسانهای را در برنامههای آموزشی و فرهنگیشان وارد کنند. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی میتواند در سیاستگذاری فرهنگی، حمایت از تولید محتوای معتبر و توسعه فعالیتهای ترویجی نقشآفرین باشد؛ وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات میتواند در ارتقای آگاهی عمومی درباره محیط دیجیتال، خدمات هوشمند، امنیت و حریم خصوصی مشارکت کند؛ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و وزارت آموزشوپرورش باید زمینه توسعه آموزش و پژوهش در این حوزه را فراهم آورند؛ و دستگاههایی مانند وزارت کشور، وزارت اقتصاد، وزارت بهداشت و سازمانهای مرتبط نیز میتوانند متناسب با مخاطبان و مسائل تخصصی خود، برنامههای سواد رسانهای را طراحی و اجرا کنند. به این ترتیب، سواد رسانهای از موضوعی محدود به حوزه ارتباطات فراتر میرود و به بخشی از ظرفیتسازی عمومی در همه عرصههای زندگی اجتماعی تبدیل میشود.
خانوادهها، نهادهای فرهنگی و دینی و سازمانهای مردمنهاد نیز حلقههای مهم این زنجیرهاند. خانواده نخستین محیطی است که الگوهای مصرف رسانهای در آن شکل میگیرد و والدین برای ایفای نقش تربیتی خود، به آگاهی و مهارت متناسب با تحولات رسانهای نیاز دارند. نهادهای فرهنگی و دینی میتوانند با تکیه بر ظرفیتهای تربیتی و اجتماعی خود، زمینه گفتوگو و آگاهیبخشی را فراهم کنند. سازمانهای مردمنهاد و انجمنهای تخصصی نیز با برخورداری از دانش حرفهای و ارتباط نزدیک با گروههای مختلف اجتماعی، میتوانند در آموزش عمومی، تربیت مربی، تولید محتوای معتبر، شناسایی نیازهای جامعه و ارزیابی برنامهها نقش مؤثری ایفا کنند.
در این میان، انجمن سواد رسانهای ایران میتواند بهعنوان یک نهاد تخصصی و مدنی، نقش پیونددهنده میان دانش دانشگاهی، سیاستگذاری عمومی و نیازهای واقعی جامعه را بر عهده گیرد؛ از جمله با تدوین چارچوبهای آموزشی، تربیت و توانمندسازی مدرسان، طراحی دورههای متناسب با گروههای سنی و حرفهای، تولید منابع علمی و آموزشی، برگزاری رویدادهای ملی و همکاری با دستگاههای اجرایی و دانشگاهها. چنین نقشی به معنای جایگزینی انجمن به جای نهادهای مسئول نیست، بلکه هدف آن کمک به همافزایی ظرفیتها و تبدیل دانش تخصصی به برنامههای قابل اجرا در سطح جامعه است.
برای تحقق این همکاری، وجود یک چارچوب ملی و هماهنگ ضروری است؛ چارچوبی که در آن، اهداف مشترک، وظایف هر دستگاه، گروههای هدف، محتوای آموزشی، شیوههای اجرا و شاخصهای ارزیابی مشخص باشد. در غیر این صورت، ممکن است نهادهای مختلف فعالیتهایی انجام دهند، اما این فعالیتها به دلیل ناهماهنگی، تکرار یا فقدان تداوم، به ارتقای پایدار سواد رسانهای جامعه منجر نشوند. تدوین نقشه راه ملی سواد رسانهای، تعیین متولی هماهنگکننده، ایجاد شبکه همکاری میان نهادهای آموزشی و تخصصی، تربیت مربیان، طراحی نظام ارزیابی و انتشار گزارشهای دورهای از وضعیت سواد رسانهای کشور، میتواند این مسیر را از مجموعهای از اقدامات پراکنده به یک برنامه ملی تبدیل کند.
سخن پایانی:
در این مسیر، باید به یک نکته اساسی توجه داشت: سواد رسانهای با محدودسازی دسترسی مردم به رسانهها یا توصیه صرف به پرهیز از فضای مجازی تحقق نمییابد. هدف، تربیت شهروندانی است که بتوانند در همین محیط حضور داشته باشند، از فرصتهای آن بهره بگیرند، مخاطراتش را بشناسند و در مواجهه با جریانهای اطلاعاتی، قدرت انتخاب و داوری مستقل خود را حفظ کنند. چنین هدفی زمانی دستیافتنی است که آموزش سواد رسانهای از یک فعالیت حاشیهای و مناسبتی به بخشی از سیاستهای پایدار آموزشی، فرهنگی و اجتماعی کشور تبدیل شود.
از این منظر، هفته سواد رسانهای نباید صرفاً فرصتی برای برگزاری چند نشست و برنامه تبلیغی باشد؛ بلکه باید به نقطهای برای بازنگری در عملکرد نهادها، سنجش پیشرفتها، معرفی تجربههای موفق و تقویت همکاریهای ملی تبدیل شود. اهمیت این هفته در آن است که توجه عمومی و مسئولیت نهادی را به مسألهای جلب کند که آثار آن به یک گروه سنی، یک دستگاه اجرایی یا یک حوزه فرهنگی محدود نمیشود و با آینده شناختی و اجتماعی کشور ارتباط دارد.