حضور در مرکز و شهرهای بزرگ این امکان را به ما میدهد که هم بیشتر در معرض دید رسانهها باشیم و هم خودمان پیشرفت کنیم و تصور اکثریت این است که میتوانیم دامنه تأثیرگذاری خود را افزایش دهیم. در تمام این سالها برای من خیلی جذاب بود که در عین آگاهی به این امتیازهای حضور در مرکز، روی شهر خودشان تمرکز کردند. به عنوان مثال، یکی از دوستان در سبزوار از کار فرهنگی شروع کرده تا کار درباره شهدا تا ثبت تاریخ شفاهی. یکی از دوستان دیگرم در سیستانوبلوچستان و زاهدان و بعضی از بچهها در هرمزگان این کار را انجام میدهند، ولی یکی از کسانی که در تمام این سالها به چشم من آمده، مصطفی واحدی در شاهرود بود. مصطفی، بهخاطر شناختهشده بودنش و فعالیت بسیار گسترده در سطح ملی، سیاسی و فرهنگی، جای پیشرفت بسیار خوبی در تهران داشت؛ چون از نظر کارایی، روابط گسترده، اخلاق و ایدههای بسیار خوبی برای کار داشت و همه او را میشناختند، بهراحتی میتوانست بیاید و در تهران پست بگیرد. فاصله شاهرود تا تهران ۵ ــ ۴ ساعت بیشتر نیست و او میتوانست بهراحتی تردد کند. حتی من خبر داشتم که خانهای هم در تهران داشته، ولی در شاهرود ماند. برایم جالب است حوزه هنری که در هر استانی معمولا یک شعبه دارد، در استان سمنان و یکی دو تا استان دیگر دو شعبه داشت و شاهرود هم به فهرست اضافه شده بود و یک مرکز حوزه هنری ما در آنجا داشتیم. همیشه برای من سؤال بود که چرا شاهرود هم یک شعبه دارد؟ اما وقتی که اولین بار آنجا دعوت شدم، دیدم چقدر فعالند و چقدر شهر شاهرود ظرفیت دارد.
از آنجا بود که روابطم با خود مصطفی وارد یک مرحله جدید شد. مصطفی آنجا تنها با دست خالی در حال پرورش دادن ایدههای بزرگی بود و به همین دلیل به او گفتم من هم پای کارم و هر وقت بتوانم میآیم اینجا پیش تو. خب، چون شاهرود در مسیر مشهد است، همیشه مصطفی اصرار به من و بچههای دیگر اصرار میکرد وقتی به مشهد میروید یا از آنجا برمیگردید، اینجا حتما باید بیایید. من همیشه برایم سؤال بود که چرا اینقدر اصرار میکند؟ یا چرا هر از چند گاهی زنگ میزد که نرفتی مشهد؟ اگر میروی ما را یادت نرود. تا بعد از فوتش متوجه شدم که همسرش گفت اصلا نگاه مصطفی به خانه ما این بود که باید موکب باشد و به عنوان یک موکب به خانهمان نگاه میکرد. برای همین خیلی دلش میخواست زوار امام رضا (ع) در حال رفتن یا برگشتن از مشهد به خانهشان برود. مصطفی موضوع در مسیر مشهد و تهران بودن خانهاش را تبدیل به فرصتی کرده بود که هم با بچهها بیشتر دمخور شود، هم در خانهاش روی همهما باز باشد و میگفت بیایید شاهرود برای بچههای اینجا برنامه برگزار کنید. من کارگاههای خیلی زیادی آنجا رفتم و میدیدم که چقدر جوانهای شهرش را جدی میگیرد و برایشان برنامه هم در زمینه تئاتر، هم در زمینه داستاننویسی و هم در زمینه مستند برگزار میکند. مصطفی دوست داشت این بچهها رشد کنند و کارهای ملی انجام دهند و تمام هم و غمش را برای هنر و جوانهای شهرش گذاشته بود. او دلش میخواست خیلی از مسائل موجود را با زبان هنری بیان کند. به همین دلیل در مراسم محرم و صفر حتما برنامهای ترتیب میداد که بچههای هنرمند بیایند و برای مردم و هنرمندان شهر صحبت کنند. حیاط یک هیات در همان حوزه هنری را فرش میکرد و همه بزرگان شهر، فرهیختگان و مردم را دعوت و تریبونی آماده میکرد که یک روایت خوب، جذاب و متفاوت به مردم ارائه شود.
یادم هست وقتی میخواست این مراسم را بگیرد، شب و روز با هم صحبت میکردیم که چه کسی را دعوت کنم که هم چهره باشد و هم بتواند یک روایت جذاب بگوید. انگار دنبال جا انداختن یک مدل مراسم دیگر بود و خیلی واضح بود که دنبال چنین چیزی است. به عنوان مثال، من سال گذشته که رفتم، یک ارائه از سفر اروپا داشتم که پیشتر درباره فعالان حوزه فلسطین بود و آن را آنجا ارائه کردم. البته صوت و تصویر هم آنجا درست میکرد و ما عکس و فیلم اینها را با خودمان میبردیم. پس از آن روایت جنگ و بعد از جنگ را داشتیم که امسال من رفتم ارائه کردم. خدا میداند اگر مراسم دیگری آنجا برگزار شود، باید روایت خود مصطفی را داشته باشیم و شب خاطرهای که همه با او داشتند؛ و آنجا هم که میرفتی، متوجه میشدی که همهچیز دلی برگزار میشود. به عنوان مثال، سال گذشته که رفتم، دیدم صدرا، پسر مصطفی یک کارتخوان دستش گرفته و از همه نذری جمع میکند. رفتم گفتم مصطفی این چیست؟ گفت بانیهای مختلف دارند کارت میکشند. از او خواهش کردم و گفتم میشود یک کاری بکنی من هم یک کارتی بکشم؟ در مهمانی گفتم میخواهم به مجلس امامحسین (ع) کمک کنم و کارتی آنجا کشیدم. بعد دیدم نشستهاند درباره اینکه شبهای مختلف چطور پول جمع کنند و این هزینههای هیات را بدهند، صحبت میکنند. خیلی دلم شکست. پیش خودم گفتم برنامه به این اندازه قوی است و اینقدر مردم اینجا میآیند و یک خط جدید است، اما چقدر سختشان است پولی جور کنند که چراغ آنجا را روشن نگه دارند.
امسال که رفتم خیلی جالبتر بود. دیدم سال قبل ساندویچ کباب میدادند و امسال شنیدم شب قبلش بچهها آبدوغخیار دادهاند و خیلی مردمی تهیه میشد. بالاخره آدم یاد زمان جنگ میافتاد؛ البته جنگ دهه ۶۰ و همین جنگ جدید که حس میکردم اینها را خانگی تهیه میکند و میآید؛ و حتی بعضیها گفتند تو این سفر آخری که به گرگان رفته، برای مشورت بوده که در این وضعیت، بدون بودجه چطور میتوانند بین حوزههای هنری و شهرهای مختلف همافزایی درست کنند که کار تعریف کنند و کار انجام دهند.
یکی از چیزهایی که واقعا از مصطفی برایم الگوست، این بود که بیبودجگی و بیامکاناتی جلوی کارش را نمیگرفت. با استفاده از شبکه ارتباطی که داشت، با استفاده از خلاقیتها، با قناعت و با همفکری با نیروهایی که داشت صحبت میکرد که بیاییم کار ارزان انجام دهیم، جهادی پای کار بیاییم و کار را درمیآورد. هیچوقت به عنوان مثال، یکدفعه شاکی نمیشد که چه کار کنیم، کار نمیشود کرد، بودجه، امکانات و حمایت نیست. اصلا شما این حرفها را از او نمیشنیدی.
یک تیبا بود؛ همین تیبایی که الان متأسفانه دوستان در آن بودند و به رحمت خدا رفتند. این تیبا همهاش در مسیر شاهرود به تهران و تهران به شاهرود استاد میآورد و میبرد و برنامه برگزار میکردند. اینطور اشخاص مختلف را میبرد و میآورد. خود مصطفی همهاش میآمد تهران و چانهزنی میکرد برای کارهایشان.
حس میکردی مصطفی شخصی با یک انرژی مضاعف دنبال بالا بردن سطح فرهنگی و نشان دادن شهرش در عرصه ملی است. به همین دلیل دنبال پرورش استعدادهای جوانهای شهرش برای ورود به عرصه رسانهای، فرهنگی و هنری است. این همان برتری است که انقلاب اسلامی نسبت به بسیاری جاهای دیگر دارد. پرورش چنین آدمهایی که خودشان را مرکز دنیا و شهرشان را مهمترین شهر دنیا میدانند و شروع میکنند به کار کردن برای پرورش جوانها و معرفی شهرشان.
در گفتوگو با جام جم آنلاین مطرح شد
معاون وزیر کشور و رئیس سازمان امور اجتماعی در گفتوگو با «جامجم»:
بازیگر فصل جدید آقای قاضی: