در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
شوهرم در حقم نامردی کرد. او برایم دسته چک گرفت، بعد همهشان را خرج و فرار کرد. من مانده بودم و طلبکاران. حکم جلبم را گرفتند و سه سال زندانی بودم.
چطور پول طلبکاران را دادی؟
شوهرم از ایران فرار کرده بود، اما من حکم جلبش را گرفته بودم. وقتی به کشور برگشت دستگیر شد. مهریه و چند مورد دیگر از مسائلی بود که بابتش از شوهرم شکایت کردم. او زیر بار دادن پول طلبکاران نمیرفت اما وقتی دید چارهای ندارد مهریهام را داد. پدرم هم خانهاش را با آپارتمانی کوچکتر عوض کرد و این طور پول جور شد و از زندان بیرون آمدم.
اولین کاری که بعد از آزادی کردی چه بود؟
طلاقم را گرفتم و از دست آن نامرد خلاص شدم. بعد از آن هم دنبال کار گشتم. فهمیده بودم آدم به هیچ کس نمیتواند اعتماد کند. باید روی پای خودم میایستادم. باید همه شکستهایی را که خورده بودم جبران میکردم، ضمن اینکه میخواستم برای پدر و مادرم خانه خوبی مثل همانی که اول داشتند بخرم. خیلیها وقتی از زندان بیرون میآیند، آنقدر افسرده هستند که توان هیچ کاری را ندارند اما نمیدانم چطور بود که من انرژی بیشتری پیدا کرده بودم. شوهرم زمانی که در ایران کار میکرد بازاریان زیادی را میشناخت که من هم با بعضیهایشان آشنا بودم. فکر کردم آنهایی که از شوهرم ضربه نخوردهاند میتوانند به من کمک کنند. بالاخره یکی از آنها هم جواب مثبت داد. او در کار پرده بود و قرار شد بعضی سفارشهایش را به من بدهد. آن مرد خیلی مشتری داشت و کار من هم رونق گرفت. من از قبل پردهدوزی بلد بودم و ابزارش را هم داشتم. درآمد این کار زیاد نبود، اما چرخ زندگیام را میچرخاند.
چه مدت در این شغل ماندی؟
پنج سال. راستش خیلی از خیالاتی که داشتم عملی نشد و نتوانستم به جاهایی که میخواهم و هدف گرفته بود برسم، اما چارهای هم نبود. بعد از پنج سال وقتی پدر و مادرم فوت شدند من به برادرم گفتم هیچ سهمی از ارثیه نمیخواهم چون در واقع سهم خودم را در زمان حیات آنها گرفته بودم. برادرم آن خانه را فروخت. خودش هم کمی پول داشت و با آن مغازهای خرید و به پیشنهاد من وارد کار پرده شد. از آن به بعد خودم مغازه را میچرخاندم چون برادرم در یک شرکت بزرگ مدیر بود و وقت خالی زیادی نداشت. از کنار همان مغازه بعد از ده سال توانستم برای خودم آپارتمان کوچکی بخرم.
دیگر ازدواج نکردی؟
نه. راستش دیگر به این موضوع فکر هم نکردم. درست است که تنهایی سخت است مخصوصا حالا که سن و سالی دارم اما به قول معروف مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد. سعی میکردم سرم را با کار گرم کنم. دو برادرزاده هم دارم که بیشتر وقتهای خالیشان پیش من هستند و من به درس و مشقشان میرسم و کارهایشان را انجام میدهم. چون همسر برادرم کمی مریض احوال است و مشکل قلبی دارد خودش نمیتواند خیلی کارها را انجام بدهد. ما با هم مثل خواهر هستیم و همیشه به هم کمک میکنیم.
الان از زندگیات راضی هستی؟
خدا را شکر میتوانم نفس راحتی بکشم. هنوز هم در همان مغازه کار میکنم، البته برادرم هم حالا بیشتر وقت میگذارد چون سن و سالم بالا رفته و دیگر مثل سابق توش و توان ندارم. اگر شوهرم آن نامردی را در حقم نمیکرد و به زندان نمیافتادم الان خیلی موفقتر بودم ولی حالا هم ناشکر نیستم. به هر حال هر کسی قسمتی دارد شاید قسمت من هم این بود که زندگیام این طور شود. کمیاش هم تقصیر خودم است که موقع ازدواج خوب چشم و گوشم را باز نکردم و به مردی اعتماد کردم که اصلا لیاقتش را نداشت و فقط به فکر این بود که سر مردم کلاه بگذارد تا خودش به هر جا که دوست دارد برسد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: