جنگها همواره با محاسبات سیاسی و نظامی آغاز میشوند، اما سرنوشت آنها الزاما مطابق پیشبینی طراحانشان رقم نمیخورد. آنچه در رویارویی اخیر میان آمریکا، رژیم صهیونیستی و ایران رخ داد از همین جنس است؛ نبردی که با تصور یک پیروزی سریع آغاز شد، اما بهتدریج هزینههای سنگین اقتصادی، سیاسی و راهبردی آن متوجه خود آغازگران جنگ شد. حتی مقامات آمریکایی نیز به بخشی از این واقعیت اذعان کردهاند و از صرف دهها میلیارد دلار برای این جنگ سخن گفتهاند؛ رقمی که تنها هزینههای آشکار را دربرمیگیرد و بدون تردید خسارتهای غیرمستقیم و هزینههای ناشی از رکود اقتصادی، اختلال در تجارت و افزایش قیمت انرژی بسیار فراتر از آن است.
بهنظر میرسد مهمترین اشتباه آمریکا و رژیم صهیونیستی، برآورد نادرست از توان ملی ایران بود و آمریکا هم در تله صهیونیستها گیر افتاد. آنها گمان میکردند با وارد کردن ضربات اولیه و ایجاد شوک نظامی، ساختار دفاعی کشور در مدت کوتاهی از هم خواهد پاشید و اراده سیاسی خود را بر ایران تحمیل خواهند کرد، اما آنچه در عمل رخ داد، خلاف این تصور بود. حضور مردم در صحنه، انسجام اجتماعی و استمرار توان دفاعی نیروهای مسلح نشان داد محاسبات اولیه آنان با واقعیتهای میدانی فاصلهای جدی داشته است.
تناقض در اظهارات مقامات آمریکایی نیز مؤید همین مسأله است. از یکسو ادعا میشود بخش عمدهای از توان نظامی ایران از میان رفته و از سوی دیگر، اهداف اعلام شده جنگ همچنان محقق نشده است. اگر چنین ادعاهایی صحت داشت، منطقی بود که کشوری با بزرگترین توان نظامی جهان بتواند در مدت کوتاهی خواستههای خود را به طرف مقابل تحمیل کند. استمرار درگیریها و تداوم بازدارندگی ایران گویای آن است که واقعیت میدان با روایتهای تبلیغاتی فاصله دارد.
در این میان، تنگه هرمز نیز به یکی از مهمترین محورهای این تقابل تبدیل شد. هرگونه اختلال در این گذرگاه راهبردی، تنها یک مسأله منطقهای نیست بلکه مستقیما بر بازار جهانی انرژی، قیمت نفت و اقتصاد کشورهای صنعتی اثر میگذارد. افزایش قیمت نفت و نگرانی بازارهای جهانی نشان داد هرگونه بحران در این منطقه، هزینههایی سنگین را متوجه اقتصاد جهانی و حتی خود آمریکا خواهد کرد. از همین رو جنگی که قرار بود با هزینهای محدود به نتیجه برسد، به عاملی برای افزایش فشارهای اقتصادی بر آغازگران آن تبدیل شد. در کنار خسارتهای اقتصادی، پیامدهای سیاسی این جنگ نیز قابل توجه است. نخست آنکه جایگاه ایران در معادلات منطقهای و بینالمللی بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفت و بسیاری از بازیگران جهانی دریافتند که بدون در نظر گرفتن نقش ایران، امکان ایجاد ثبات در منطقه وجود ندارد. دوم آنکه تصویری که سالها از قدرت بلامنازع آمریکا در نظام بینالملل ترسیم شده بود، با چالشهای جدی روبهرو شد و این تصور که واشنگتن میتواند در هر شرایطی اراده خود را بر دیگران تحمیل کند، بیش از گذشته زیر سوال رفت.
از سوی دیگر، تجربه این جنگ برای کشورهای منطقه نیز آموزنده بود. بسیاری دریافتند اتکای صرف به حمایت آمریکا نهتنها تضمینکننده امنیت نیست بلکه در مواردی میتواند زمینهساز گسترش بحران و ناامنی باشد. این تجربه میتواند در آینده بر نگاه کشورهای منطقه نسبت به ترتیبات امنیتی و همکاریهای منطقهای تاثیرگذار باشد.
در داخل کشور نیز این تحولات اهمیت اتکا به ظرفیتهای بومی را بیش از پیش آشکار کرد. بهرهگیری از توان داخلی، توسعه صنایع دفاعی و تکیه بر نیروهای متخصص ایرانی، در کنار همراهی مردم از مهمترین عوامل حفظ قدرت بازدارندگی کشور بهشمار میرود. تجربه این دوره نشان داد که سرمایه اصلی هر کشور، علاوه بر توان نظامی، انسجام ملی و اعتماد عمومی است؛ سرمایهای که در بزنگاههای تاریخی نقش تعیینکنندهای در عبور از بحرانها ایفا میکند.
بیتردید جنگ، خسارتها و دشواریهای اقتصادی و معیشتی فراوانی برای مردم بههمراه دارد و ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. با این حال تجربههای گذشته نشان داده بازسازی زیرساختها، احیای ظرفیتهای صنعتی و تولیدی و جبران خسارتها با تکیه بر توان داخلی امکانپذیر است و میتوان از دل این تهدیدات، فرصتهایی برای تقویت بنیانهای اقتصادی کشور ایجاد کرد.
در نهایت اگر بخواهیم تصویری کلی از این رویارویی ارائه دهیم، باید گفت جنگی که با امید کسب دستاوردهای سریع آغاز شد، بیش از آنکه برای آغازگران خود آوردهای داشته باشد، هزینههای اقتصادی، سیاسی و اعتباری بههمراه آورد. در مقابل، مهمترین دستاورد ایران در این مقطع، تقویت انسجام، وحدت و همبستگی ملی بود؛ سرمایهای که در سختترین شرایط نیز میتواند پشتوانهای مطمئن برای عبور از چالشها و حفظ منافع ملی باشد.