آیا همگرایی امروز ایران و عراق را باید یک احساس مقطعی دانست یا پدیدهای اجتماعی و ماندگار؟ این گردهمایی را با چه بینشی باید ارزیابی کرد؟بهگمان من، این همگرایی صرفا یک واکنش احساسی نیست. جامعه با انبوه انسانها شکل نمیگیرد بلکه بر پایه دغدغهها و آرمانهای مشترک ساخته میشود. این نکته هم در جامعهشناسی و هم در فلسفه اجتماعی مورد تاکید است. شهید مطهری نیز انسجام اجتماعی را محصول دغدغههای مشترک میداند. یعنی آنچه یک جامعه را میسازد، اشتراک در ارزشها و مسئولیتهاست، نه صرف همجواری جغرافیایی یا حضور در یک قلمرو سیاسی یا حتی جمعشدن در یک فضای جغرافیایی.
در اینباره در ادبیات جامعهشناسی چگونه روشنگری شده؟ویلیام کول در کتاب فرهنگ علوم اجتماعی، وفاق اجتماعی را توافق و همدلی افرادی میداند که در یک نظام اجتماعی زندگی میکنند و بهسبب هنجارها، ارزشها، باورها و ساختارهای مشترک، نسبت به یکدیگر احساس تعلق و مسئولیت دارند. بهبیان دیگر، وفاق اجتماعی همان پیوندی است که بر بستر فرهنگ مشترک شکل میگیرد و در میدان تعامل، همدلی، عاطفه و احساس همبستگی را میان افراد جامعه پدید میآورد.
چنان اجتماعاتی چه نسبتی با این تعریف از وفاق اجتماعی دارند؟اتفاقات و اجتماعات اینچنینی، حقیقت مهمی را آشکار کرد؛ اینکه میان ملت ایران و عراق، شیعیان و همه دلبستگان به رهبری انقلاب اسلامی، دغدغههای مشترکی وجود دارد که از مرزهای سیاسی فراتر رفته است. این واقعیت نشان میدهد که ما تنها با دو ملت همسایه مواجه نیستیم بلکه با نوعی جامعه فرهنگی و اعتقادی روبهرو هستیم که عناصر هویتی مشترک، آن را به یکدیگر پیوند داده است.
برای این سخن از شواهد تاریخی یاد میکنید؟بله، تاریخ نمونههای روشنی در اختیار ما قرار میدهد. در دوره ناصرالدینشاه، مردم نجف و کربلا هنگام بروز مشکلات، نامههای خود را برای پادشاه ایران مینوشتند و از او یاری میخواستند. ناصرالدینشاه در خاطراتش تصریح میکند: «من شاه شیعیان نیستم. به مردم عراق بگویید برای من نامه ننویسند.» همین انتظار، از وجود یک احساس تعلق فراتر از مرزهای سیاسی حکایت میکند.
این احساس تعلق نشان از چه واقعیتی داشت؟شیعیان عراق، با وجود آنکه تحت حاکمیت دولت عثمانی بودند، نسبت به آن حکومت احساس یگانگی نداشتند اما با مردم ایران و حتی با پادشاه ایران احساس همدلی و نزدیکی میکردند. بههمین دلیل، در مشکلات، چشم امیدشان به ایران بود و انتظار داشتند از آنان حمایت شود. این واقعیت، ریشههای عمیق پیوندهای تاریخی و مذهبی دو ملت را نشان میدهد.
نمونه دیگری در تاریخ از این همبستگی هست؟بله، پس از حمله وهابیون به کربلا، فتحعلیشاه قاجار به دولت عثمانی پیام داد که اگر توان دفاع از عتبات را ندارد، ایران آماده اعزام نیروست. همزمان مرحوم سید محمدباقر شفتی نیز برای اعزام نیرو اعلام آمادگی کرد اما دولت عثمانی پاسخ داد که خود مسئولیت مقابله با مهاجمان را برعهده خواهد گرفت و نیازی به حضور نیروهای ایرانی نیست.
استاد، براساس این تحلیل بایستی از تفاوت «انبوه انسانها» با «جامعه» پرسید؟!اتفاقات گذشته و رخدادهای اخیر یک حقیقت مهم را آشکار کرد؛ اینکه انبوه و تراکم جمعیت، جامعه نمیسازد. ممکن است گروه بزرگی از افراد در یک زمان و مکان گرد هم بیایند اما اگر دغدغه، آرمان و ارزش مشترکی نداشته باشند، نمیتوان از آنان بهعنوان «جامعه» یاد کرد. حتی دغدغههای منفی جامعهساز نیستند. مثلا ممکن است جمعیتی بهخاطر نفرت از یکچیز با هم جمع شود و علیه حکومتی قیام کنند اما تا زمانی که ارزشها و عقاید ایجابی مشترکشان را بههم گره نزند، آنها یک جامعه نیستند؛ جامعه زمانی شکل میکرد که افراد، فراتر از منافع فردی، بهواسطه یک هویت و مقصد مشترک به یکدیگر پیوند خورده باشند.
بر همین اساس بفرمایید چرا برخی تجمعات خیابانی مثل تجمعات اعتراضی ۱۸ و ۱۹ دی را نمیتوان یک «جامعه» تلقی کرد؟زیرا در چنین اجتماعاتی معمولا افراد با انگیزههای عمدتا فردی متفاوت و گاه متعارض حضور پیدا میکنند. هرکس هدف شخصی خود را دنبال میکند و افق مشترکی برای آینده وجود ندارد. از نگاه جامعهشناسی، چنین تجمعی فاقد انسجام اجتماعی است و بیشتر مجموعهای از افراد پراکنده و دچار نوعی آنومی یا بیهنجاری محسوب میشود؛ افرادی که پیوند پایدار فرهنگی و ارزشی میان آنان شکل نگرفته است.
پس عنصر اصلی در شکلگیری یک جامعه چیست؟آنچه جامعه را میسازد، دغدغه های مشترک، ارزشهای مشترک و فرهنگ مشترک است، نه صرف هممرزی یا همزیستی جغرافیایی. حتی اگر گروهی از انسانها در کشورهای مختلف زندگی کنند اما از یک منظومه فکری و ارزشی مشترک برخوردار باشند، از منظر جامعهشناختی میتوان آنان را اعضای یک جامعه دانست. زیرا آنچه هویت اجتماعی را میآفریند، اشتراک فرهنگی است، نه مرزهای سیاسی.
از افق جامعهشناسی فرهنگ به چه تعریف و شناختی میرسیم؟جامعهشناسان، با وجود تفاوت دیدگاهها، عموما فرهنگ را مجموعهای از عقاید، باورها، هنجارها، ارزشها، آداب، رسوم و نمادهایی میدانند که شیوه زندگی را به انسان میآموزد. البته این عناصر در همه لایههای جامعه یکسان نیستند و در خردهفرهنگها تفاوتهایی دیده میشود اما اصل تعریف فرهنگ، تقریبا مورد توافق همه اندیشمندان این حوزه است.
اما همه عناصر فرهنگ از درجه اهمیت یکسانی برخوردار نیستند.خیر، فرهنگ دارای یک «هسته» و یک «پیرامون» است. هسته فرهنگ را عقاید و ارزشها تشکیل میدهد و مهمترین بخش هویت فرهنگی هر جامعه است. در مقابل، هنجارها، آداب و رسوم، پوشش، زبان و دیگر نمادهای فرهنگی، لایه پیرامونی فرهنگ را میسازند؛ عناصری که ممکن است از جامعهای به جامعه دیگر یا حتی در درون یک جامعه، متفاوت باشند.
با این معیار، نسبت میان شیعیان کشورهای مختلف چگونه روشن میشود؟اگر به هسته فرهنگ بنگریم، شیعیان ایران، عراق، لبنان و دیگر کشورهای اسلامی، در عقاید و ارزشهای بنیادین اشتراک عمیقی دارند. هرچند در زبان، پوشش، آداب و رسوم و دیگر نمادهای فرهنگی تفاوتهایی میان آنان دیده میشود اما این تفاوتها به لایه پیرامونی فرهنگ مربوط است، نه به هسته آن.
بنابراین فراتر از مرزهای سیاسی، از وجود یک جامعه میتوان سخن گفت .مثل جامعه ایران بزرگ؟دقیقا همینطور است. براساس مبانی جامعهشناسی، میتوان با اطمینان گفت شیعیان، با وجود پراکندگی جغرافیایی، یک جامعه واحد را تشکیل میدهند. زیرا در بنیادیترین مؤلفههای هویتی، یعنی عقاید و ارزشها، اشتراک دارند. مرزهای سیاسی آنان را از یکدیگر جدا کرده است اما نتوانسته هویت فرهنگی و اجتماعی مشترکشان را از میان ببرد.
با چنین نگرهای، تشییع چند ده میلیونی رهبر شهید را چگونه تحلیل میکنید؟همه کسانی که در این مراسم حضور یافتند، یا حتی آنان که از شهرهای دیگر و از طریق رسانهها آن را دنبال کردند و دلشان با این حرکت بود، اعضای یک جامعهاند.زیرا در هسته هویتی، یعنی عقاید، ارزشها و دغدغههای مشترک با یکدیگر پیوند دارند. آنچه این افراد را کنار هم قرار میدهد، صرف حضور فیزیکی نیست بلکه اشتراک در هویت فرهنگی و اعتقادی است.
و کسانی که با این هویت و ارزشهای بنیادین همراه نیستند؟از منظر جامعهشناسی، افرادی که در اصول بنیادین و هسته ارزشی جامعه با آن همراهی ندارند، در متن جامعه قرار نمیگیرند میتوان از آنان بهعنوان خردهفرهنگهای معارض یا حتی ضدفرهنگ یاد کرد. زیرا نسبت به هویت فرهنگی جامعه احساس تعلق ندارند بلکه گاه در تقابل با آن قرار میگیرند. چنین وضعیتی، در حقیقت نوعی گسست از هویت اجتماعی و فرهنگی خویش است.
جمعبندیتان درباره منشاء انسجام اجتماعی؟نتیجه روشن است؛ انسجام اجتماعی حول ارزشها، عقاید و دغدغههای مشترک شکل میگیرد. اگر بهبهانه ایجاد وحدت، از هسته فرهنگی و ارزشهای مشترک صرفنظر کنیم، در واقع انسجام تولید نکردهایم بلکه تنها بر تعداد افراد افزودهایم. افزایش جمعیت، الزاما بهمعنای افزایش انسجام نیست. زیرا انبوه اجتماعی، بدون چسب فرهنگی، دوام و پایداری نخواهد داشت.
یعنی نسبت به ارزشهای بنیادین، تساهل داشتن الزاما به انسجام بیشتر منجر نمیشود؟دقیقا همینطور است. اگر همه معیارهای هویتی را کنار بگذاریم تا هر نوع نگرش و باور، بدون هیچ اشتراک بنیادینی وارد مجموعه شود، حاصل آن جامعه منسجم نخواهد بود بلکه صرفا انبوهی از افراد در کنار یکدیگر شکل میگیرد. انسجام، محصول اشتراک در هسته فرهنگ است، نه نتیجه افزایش تعداد افراد یا تنوع بیضابطه گرایشها.
پس مرز واقعی یک جامعه را چهچیزی تعیین میکند؟مرز واقعی جامعه را ارزشها و عقاید و دغدغههای مشترک تعیین میکنند، نهصرفا جغرافیا. هرگاه هسته فرهنگی مشترک شکل بگیرد، جامعه میتواند از مرزهای سیاسی نیز عبور کند و ابعاد فراملی و حتی جهانی پیدا کند. در چنین وضعی، آنچه انسانها را به هم پیوند میدهد، هویت مشترک است، نه صرف همسایگی یا تابعیت سیاسی.
آیا تفاوت در برخی هنجارهای اجتماعی، بهمعنای بیرونبودن از این جامعه است؟خیر، باید میان هسته و پیرامون فرهنگ تفاوت قائل شد. ممکن است افراد در برخی هنجارهای اجتماعی یا ظواهر فرهنگی با یکدیگر تفاوت داشته باشند اما اگر در عقاید و ارزشهای بنیادین مشترک باشند، این افراد همچنان در دایره همان جامعه قرار میگیرند. در مقابل، ممکن است کسی در ظاهر با جامعه همراه باشد اما در هسته اعتقادی و ارزشی، تعلقی به آن نداشته باشد.
شواهد عینی این انسجام را در رخدادهای اخیر چگونه میتوان دید؟نمونههای آن کاملا آشکار بود. مردم عراق ساعتها در گرمای طاقتفرسای این کشور، برای دفاع از هویت دینی و پیروی از مرجعیت ایستادند. همزمان در قم، مردم ساعتها زیر آفتاب در مراسم تشییع حضور یافتند و در تهران نیز از میدان امام حسین تا میدان آزادی، سیل جمعیت بهنمایش درآمد. این رخدادها جلوههای انسجام اجتماعیاند، نه صرف تجمع انسانی.
و پیام نهایی این تجربه برای جامعه ایران؟مهمترین درس این حوادث آن است که باید بهجای افزایش «انبوه اجتماعی»، در پی تقویت «انسجام اجتماعی» باشیم. انسجام، تنها با حفظ هسته فرهنگ یعنی عقاید، ارزشها و هویت مشترک پایدار میماند. هر جامعهای که این چسب فرهنگی را از دست بدهد، هرچند پرجمعیت باشد، در نخستین بحران، دچار گسست و فروپاشی خواهد شد.
منظورتان از «انبوه اجتماعی» چیست و چه تفاوتی با «انسجام اجتماعی» دارد؟منظور از انبوه اجتماعی این است که صرفا مجموعهای از افراد، بدون توجه به ارزشها، باورها، ارادهها و دغدغههای مشترک، در کنار یکدیگر قرار گیرند و تصور شود همین همزیستی برای ایجاد جامعه کافی است اما انسجام اجتماعی بر پایه اشتراک در عقاید، ارزشها، خواستهها و دغدغههای جمعی شکل میگیرد. از اینرو اگر قرار است جامعه پایدار و منسجمی داشته باشیم، باید محور وحدت را هویت و ارزشهای مشترک قرار دهیم، نه صرف افزایش شمار افراد. زیرا انبوه اجتماعی، بدون پشتوانه فرهنگی و اعتقادی، دوام و استحکام لازم را نخواهد داشت.