در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هنوز آزاد راهی که این شهر را به تهران وصل میکرد، افتتاح نشده بود، اما چون جاده قدیمی وضعیت خوبی نداشت، مردم از آنجا رفت و آمد میکردند.
وقتی دیدم ماشین پیکان توقف کرده و چند بچه و یک زن و یک مرد هم در آن هستند، توقف کردم تا به آنها کمک کنم. ماشین آنها پنچر شده بود. جلو رفتم و به راننده گفتم که یک لاستیک زاپاس دارم. او گفت این لاستیک را کجا بیاورم، گفتم به دادسرا بیاور و نامم را گفتم تا وقتی آورد، آن را تحویل دهد.
فردای آن روز صبح زود وقتی سرکار رفتم، مسوول دفترم آمد و گفت مردی لاستیک زاپاس آورده و میگوید که مال شماست و میخواهد شما را هم ببیند. من هم قبول کردم. راننده پیکان و همسرش وارد دفتر من شدند. مرد راننده گفت که پروندهای در دادسرا دارد و پسرش در یک درگیری توسط یک دانشجو کشته شده است.
قتل اتفاقی بود و با طرح و نقشه قبلی نبود. گفتم پرونده در چه مرحلهای است، گفت که برای اجرا رفته و ابلاغ هم شده است که به اجرای احکام بروند. من مسوول اجرای احکام را صدا زدم تا دقیقا در جریان این پرونده قرار بگیرم، مسوول اجرای احکام گفت که پرونده برای اجرا آمده است و به اولیایدم ابلاغ شده تا به دفتر اجرای احکام بیایند و اگر مطمئن شدند که دیگر نمیخواهند رضایت بدهند، حکم اجرا شود. ژ
من خیلی با مرد راننده که پدر مقتول بود، صحبت کردم و گفتم بخشیدن بهتر از قصاص کردن است، اما او عصبانی شد و فریاد زد و تندی کرد.
جالب است همسرش که همراه او بود، با شوهرش دعوا کرد و گفت: خجالت بکش و داد نزن، اگر این مرد دیشب در آن بیابان به داد ما نمیرسید تا صبح یخ میزدیم و از او خواست که آرامتر حرف بزند. مرد عصبانی رو به من کرد و گفت، تو چه کاره هستی. من میخواهم با دادستان صحبت کنم. من هم به او گفتم خب شما حالا دارید با دادستان صحبت میکنید. تعجب کرد باورش نمیشد که من دادستان باشم.
آنها خیلی تحتتاثیر رفتار من قرار گرفته بودند و میگفتند که باورشان نمیشد که من دادستان باشم. مرد راننده که آرام شد، دوباره صحبتمان را ادامه دادیم. من ساعتها با او صحبت کردم و گفتم پسرت در یک درگیری معمولی و به صورت اتفاقی کشته شده است. او به خاطر یک انتقامگیری کشته نشده و خداوند هم اول به بخشش توصیه کرده است و اگر تو میخواهی به حکم خداوند عمل کنی، باید توصیه به بخشش را هم درنظر بگیری.
بعد از مدتها صحبت کردن بالاخره مرد راننده گفت که حاضر است رضایت بدهد اما شرط گذاشت که آن جوان در زندان بماند.من برایش توضیح دادم که حتی اگر متهم بخشیده شود، ولیدم میتواند دیه بگیرد و دادگاه هم به لحاظ جنبه عمومی جرم، او را محاکمه میکند و فرد مجرم باید مدتی را به خاطر جرمی که مرتکب شده، در زندان بماند.
بعد از این صحبتها بود که آن مرد رضایت خود را اعلام کرد و جوان دانشجو که کاملا امید خود را برای بخشیده شدن از دست داده بود، از قصاص نجات پیدا کرد. او میگفت که خانوادهاش بارها برای گرفتن رضایت، سراغ اولیایدم رفته اما موفق نشده بودند.
خانواده مقتول برای اینکه خانواده قاتل را ناامید کنند، یک مبلغ بالا برای دیه گفته بودند. این مبلغ در آن زمان آنقدر بالا بود که خانواده قاتل قطعا از عهده پرداخت آن بر نمیآمدند. بعد از صحبتهای زیاد بالاخره به مبلغ 20 میلیون تومان رضایت دادند و جوان دانشجو از مرگ نجات پیدا کرد و به زندان به لحاظ جنبه عمومی جرم محکوم شد.
آن شب سرد زمستانی من و مرد راننده سر راه هم قرار گرفتیم و این دیدار و کاری که من برای آن مرد کردم، باعث شد تا جوانی از مرگ نجات پیدا کند. این تقدیر الهی بود تا من بتوانم با انجام یک کار کوچک سبب نجات جان جوان دانشجو شوم.
این یک اتفاق بزرگ در مدت کاری من بود و برای همیشه یک خاطره خوب برایم باقی ماند.
حسن تردست ـ قاضی بازنشسته
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: