دوستان سالینجر از این نویسنده می‌گویند

آقا و نوکر خودش

«جروم دیوید سالینجر یک نویسنده استثنایی و یک دوست خوب بود. هیچ‌کس نمی‌توانست مثل او مرا بخنداند؛ خنده از ته دل. وقتی با هم تلفنی حرف می‌زدیم، فقط کافی بود که خودش باشد، آن وقت من از خنده روده‌بر می‌شدم.» برای کالین اونیل که در چند دهه آخر عمر او همسرش بوده، برای پسرش متییو، و برای تمام کسانی که با او رابطه خصوصی داشتند، ویژگی‌های مثبت او خصوصیاتی آشنا هستند.
کد خبر: ۴۷۶۴۹۷

«او برای من یک دوست و همکار نویسنده سخاوتمند و مطلع بود. دلم برایش تنگ می‌شود. او اگرچه دیگر نیست، اما روح و شخصیتش مثل نثرش جاودانه است.» تمام حرف‌های تکراری‌ای که با بی‌پروایی و بی‌ملاحظگی درباره او پراکنده می‌شود (گوشه‌گیر، آدم عجیب و غریب و ...) ظاهرا از سوی کسانی مطرح می‌شود که به خاطر ناکامی‌های خودشان لحنی تلخ پیدا کرده‌اند یا دستخوش خشم شده‌اند. ناراحتی این عده از افراد به این دلیل بود که آنها هرگز سالینجر را در بعضی جا‌های خاص پیدا نمی‌کردند: در گفت‌وگو‌های خصوصی دو نفره شبه روشنفکری با منتقدان «ادبی» خودگمارده؛ در مجالس اجتماعی صرف شام، در گفت‌وگو‌های تلویزیونی خودپسندانه یا اگر هیچ یک از اینها نباشد، در مجالس تبلیغ برای خودش یا کتاب‌هایش. شاید هم می‌خواستند که سالینجر شبیه آنها باشد.

او آقا و نوکر خودش بود و همیشه هم بابت کتاب‌هایش شکرگزار بود؛ کتاب‌هایی که برای او این امکان را از نظر مالی فراهم می‌کردند که به شیوه دلخواهش زندگی کند. در هر چه می‌گفت و هر کاری که می‌کرد، کوچک‌ترین اشتباهی وجود نداشت و با طنز اصلی‌اش در هم آمیخته بود. دو رویی و ریا در توانش نبود. شخصیت قوی او برایم مهم و قابل توجه و آموزنده بود.

تأثیر‌گذاری شخصیت او با مرگش پایان نیافت. نوشته‌هایی که او در اختیار ما گذاشت، البته ماندگار است. فروش کتاب‌هایش از فروش کتاب‌های تولستوی و دیکنز بیشتر است. رمان «ناتور دشت» او از زمان انتشارش 65 میلیون نسخه فروش داشته است.

یکی از دوستان این نویسنده بزرگ می‌گوید: سالینجر جزو اولین همکاران من در هفته‌نامه نیویورکر بود که به کار سایر نویسندگان مشتاقانه علاقه نشان می‌داد. انگار همیشه خودش را با افکار یک نویسنده دیگر همسو می‌کرد و در تعریف و تمجید از کار سایر نویسندگان سخاوتمند بود.

اواسط دهه 60 من در نیویورکر داستانی نوشتم به نام «رقصنده‌ها در ماه مه» که درباره یک معلم جوان مدرسه دولتی بود که داشت بچه‌های کلاس پنجمش را برای شرکت در یک جشن سالانه در «سنترال پارک» آماده می‌کرد. سالینجر تک‌تک بچه‌های این داستان و معلم جوان‌شان را که خانم وایت نام داشت، درست مثل شخصیت‌های داستان‌های خودش تحسین می‌کرد.

نیویورکر / مترجم: فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها