داستان زندگی زنی‌که به اتهام رمالی به زندان افتاد

پدرم زندگی‌ام را خراب کرد

شیما ـ د زنی 41 ساله است که 10 سال قبل به اتهام کلاهبرداری به زندان افتاد. او بعد از این‌که از شوهرش جدا شد رمالی را برای امرارمعاش انتخاب کرد و به همین دلیل هم به زندان افتاد. او می‌گوید: 16 سالم بود که پدرم به زور من را شوهر داد. ما اهل شمال کشور بودیم و با پدرم به تهران آمدیم و در حاشیه شهر یک آلونک برای خودمان اجاره کردیم. پدرم نمی‌توانست خرج ما را بدهد برای همین هم من و خواهرم زود ازدواج کردیم اما من بعد از این‌که به خانه شوهر رفتم فهمیدم بختم سیاه است. منوچهر اعتیاد داشت. 14 سال زندگی با منوچهر را تحمل کردم تا این‌که بالاخره طلاق گرفتم. ما بچه‌دار نمی‌شدیم، عیب و ایراد از شوهرم بود. اگر بچه‌ داشتیم کار سخت‌تر می‌شد.
کد خبر: ۴۶۶۵۷۶

زندانی سابق ادامه می‌دهد: وقتی از زندان بیرون آمدم دیگر نتوانستم به خانه پدرم برگردم. یعنی بعد از طلاق مجبور شدم تنها زندگی کنم. مادرم فوت شده و پدرم زن دوم گرفته بود و زنش نمی‌توانست من را تحمل کند. برای همین هم مجبور بودم خودم خرجم را دربیاورم و شروع کردم به رمالی و بخت‌گشایی اما بعد از یک سال به زندان افتادم و یک سال را در حبس ماندم. بعد از آزادی می‌خواستم زندگی تازه‌ای را شروع کنم اما راه و چاه را بلد نبودم.

شیما می‌دانست دیگر نمی‌خواهد به زندان بازگردد برای همین باید راهی را پیدا کند تا بدون جرم و دردسر روزگارش را سپری کند. او اتاقی در همان حاشیه شهر و نزدیک الونک پدرش اجاره کرد و دنبال کار گشت. او توضیح می‌دهد:برای کسی مثل من که سواد درست و حسابی ندارد، سابقه زندان دارد و مطلقه است کار پیدا نمی‌شود. برای همین شروع کردم به کار کردن در خانه‌های مردم. رختشویی و نظافت انجام می‌دادم. بعد از مدتی در یک شرکت خدماتی مجالس عروسی استخدام شدم. این‌که می‌گویم استخدام یعنی این‌که آن شرکت برایم کار پیدا می‌کرد وگرنه خبری از حقوق ثابت و بیمه نبود.

زن جوان هربار که در مجلس عروسی شرکت می‌کرد به یاد روزهای سیاه زندگی‌اش در خانه شوهر می‌افتاد. او می‌گوید: منوچهر آنقدر اذیتم کرده بود که از عروسی و شوهر بیزار بودم. یک‌بار یکی از مردانی که در همان شرکت کار می‌کرد به من پیشنهاد ازدواج داد ولی برخورد تندی کردم و گفتم اصلا به این موضوع فکر هم نکند.

شیما هنوز هم در همان شرکت کار می‌کند و از زندگی‌اش راضی است. او می‌گوید: هر از گاهی به پدرم سر می‌زنم، پیر شده و دیگر مثل قبل نمی‌تواند کار کند برای همین اگر پول زیادی داشته باشم سعی می‌کنم کمکش کنم. پدرم با مجبور کردن من به ازدواج زندگی‌ام را خراب کرد اما من وظیفه دارم از او مراقبت کنم به هر حال دخترش هستم. خدا را شکر، کم و کسری زیادی هم ندارم. در مجلس‌های عروسی آنقدر انعام می‌دهند که آدم لنگ پول نماند. در همه این سال‌ها دست از پا خطا نکرده‌ام و صاحب شرکت الان حسابی به من اعتماد دارد و سعی می‌کند برای من مجلس‌های بیشتری را جور کند و هوایم را دارد. واقعا خدا را شکر می‌کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها