احسن! هم بر تو، هم بر خواستهت، هم بر نقاشیت. بیا، این لبخندی رو که با یادآوری تکنیک سوزوندن کاغذ رو لبام نشست، همینجا به اطلاعت میرسونم بلکه خودتم لبخند بزنی و خوشحال شی؛ خوبه؟ (پرسپکتیوت یه ایرادای جزئیای داره. امتداد خط تختههای کفپوش و دیوار کنار در رو ببین! اگه به نقاشی علاقه داری، یه کلاس نقاشی برو، بهتر و زودتر نتیجه میگیری)
سمانه زینلی از کرج: هنوز هم به وقت دیدنت قلبم به تپش میافتد و تمام وجودم به لرزش. هنوز آسمان دلم از مهر تو جاریست. هنوز در اعماق چشمانت میتوان ستارهای چید. هنوز در لحظههای تنهایی یادت نوازشگر روحم است. هنوز هم به وقت آمدنت این لبهای بستهام از واژه پُر میشوند. هنوز تو در خیال منی و هنوز هم میتوان حس کرد که تو چشم به راه منی.
احمد از بابل: همیشه یه سوالی توی ذهنم وول میخوره و اذیتم میکنه. اون هم اینه که چرا ما اینهمه توی رسانهها کارشناسان زیادی در زمینههای متفاوت داریم که صحبت میکنن، نظرات کارشناسانه میدن، از بهداشت، روانشناسی، جامعه، [...] ورزش (مخصوصاً فوتبال که همه یهپا کارشناسن!) ولی باز همونی هستیم که بودیم؟!
امید، بچة 21 ساله از کرج: [...]حالا چرا اینا رو به تو میگم؟! ها؟ به خاطر چاپ و اینا نیست [...] فقط میخوام کمکم کنی[...].
بعضیا، از اون آدمان که وقتی تو چاه میافتن و یکی دستش رو دراز میکنه تا نجاتشون بده، به جای بالا کشیدن خودشون، اون یکی رو هم میکشن تو چاه! بعضیام از اونان که تا صدایی از تو چاه میشنون میگن: اِوا...! تو اون پایین چیکار میکنی پسر؟ بیا سر این طناب رو بگیر بیا بالا، طرفم سر طناب رو میگیره مییاد بالا، روبوسی و دستت درد نکنه و اینا! من که نفهمیدم تو کدومشونی؟ اصغرشون؟ اکبرشون؟! پس بذار یه قصه برات بگم، شاید معلوم شد! یکی بود یکی نبود...سندباد گفت: اگه تو 5-4 ساله که توی این چاهی، من 14-13 ساله بودم که افتادم تو همچی هچلی! غول چراغ جادو پرسید: نهههه؟ جِداً؟ حالا آخرش؟!سندبادگفت: هیچی دیگه! آخرش دیدم نخیر! انگار هییییچ رااااهی نییییسسسس، جز پذیرش حقیقت! پس حماقتی رو کهتو ذهنش رسوب کرده بود تراشید و... خلااااص! قصة ما به سر رسییییید! نه تنها ماهیهای اوزنبرون (اونم به قول زندهیاد حسین پناهی)، بلکه انسانهای از چاه بیرون اومده هم نتیجه گرفتن: بخوان نخوان، باید محکوم ماهتابة واقعیت باشن! (اینم تصحیح قول اون زندهیاد! که از یه نسخة خطی جدید نقل شده!)؛ حالا دیگه برو ولی نخواب! یادتم باشه: اریک فون دانیکه رو بنداز دور. بعضی از کتابا و نویسندهها، به جای آگاهی بخشیدن، بیشتر سردرگم و ناآگاهت میکنن بچه جان! فک کن! این همه مدرک و سند اثبات شده در تاریخ به جا مونده، به قول خودت این بابا! میگه: اهرام مصر کار جن و پریه! نه بردهها و کارگرای مصری! آخه اینم شد حرف؟! (بین خودمون بمونههاااا... حالام که جوابت رو گرفتی، نبینم رفتی حاجی حاجی مکه!! من از خوندن نامههای آدمای باحال و باسواد در پوست خودمم نمیگنجم، به همین دلیل هی پوست میاندازم، هی برام تنگ میشه، میدمش به این یکی اون یکی! خوندن نامة تو که این همه اهل مطالعه و تفکری، باعث شد دیگه تو گوشت و استخونمم نگنجم! وای خدا مرگم! یکی یه لباسی، پوشش و استتاری بده بِهِم باباااا آروم رفت!)
لنگه کفش بیابانی: در جواب «کامران» خواستم بگم این جرم نیست که خودت اخلاق خوب و بدت رو پیدا میکنی بلکه همین امر موجب متفاوت بودن تو از کل جامعه میشه که به نظر من متفاوت بودن خودش یک نوع هنره. آفرین، همین راهی که میری، بهترین راه و درستترین راه ممکنه.
کیوان: [...]شما همیشه میگویید منطقی باشید و نظرات موافق و مخالف یک موضوع را بخوانید. آیا هر کس با توجه به غرض خود نظر نمیدهد؟ چگونه میتوان سفسطهبازی اشخاص را تشخیص داد؟
دقیقاً به همین دلیلِ آمیختنِ اغراض شخصی، یکجانبهنگری، کمآگاهی، یا... است که میگم مثل یه قاضی، نظرات موافق و مخالف رو بخونین، بشنوین، ببینین، بِجُوئین (حتی شده بِجَوین! که خوب جویدن باعث هضم موضوع در معدة مغز است! ...هههههه! مغز مردمم، معدهدار کردیم رفت!) اینجوری، هم راحت و سریع به غرضها و یکجانبهنگریها و... پی میبرین، هم به راه یا نظر درستتر دست پیدا میکنین. برای تشخیص سفسطه و مغالطه هم، یا کتابهایی رو بخون که دربارة منطق و مغالطه تو بازار نشر پیدا میشه (چند تا رو تو شمارههای پیش معرفی کردهم) یا توی اینترنت همین موضوع رو جستوجو کن.