وقتی بزرگ میشوی دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی.
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی.
وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود. آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچههای پشت ابرها، ستارهها چه بازی میکنند.
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمیبینی!! و ماه، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمیکنی. وقتی بزرگ میشوی، دور قلبت سیم خاردار میکشی و در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی و فاتحه تمام آوازها و پرندهها را میخوانی و یک روز یادت میافتد که تو سالهاست چشمانت را گم کردهای و دستانت را در کوچههای کودکی جا گذاشتهای، آن روز دیگر خیلی دیر شده است... .
وبلاگ مدادهای رنگی من
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)