«از من با دوستم یه عکس می‌گیری؟» دگمه شاتر دوربین را فشار دادم. هنوز دستش دور گردن دوستش بود. زانو زده بودند، تکیه داده به دیواری کاهگلی. هر دو 11 ساله بودند، هر دو افغان، هر دو از ساکنان حاشیه‌نشین و فقیر تهران، هر دو مهاجر غیرمجاز، پنجره‌های خانه‌های هر دو با تکه‌های مقوا پوشانده شده بود تا خانه‌هایی غیرمسکونی به نظر برسند، مدرسه هر دو بسته شده بود چون به‌عنوان اتباع بیگانه غیرمجاز حق درس خواندن نداشتند اما با این شباهت، فرقی کوچک هم داشتند؛ وحید ، آن که می‌گفت عکسم را بگیر، نابینا بود. دستش را منتظر دوربین نگه داشت و خندید «ببینم؟» خواستم بگویم «چشم‌های تو که سو ندارند، چطور می‌خواهی عکست را ببینی؟» اما نگفتم. دوربین را لمس کرد «دستت درد نکنه خانم خبرنگار. وقتی ظاهر کردیش، واسم بفرستش.»
کد خبر: ۳۳۴۴۱۵

فکر کردم عکس به چه کار وحید می‌آید وقتی چشم‌هایش چیزی نمی‌بینند؟ وحید باز صدایم زد: «حتما واسم بفرستش. خب؟» یکی از افغان‌ها که آمده بود تماشای من و عکاس گفت: «ابوالفضل عصای دست وحید هست. همیشه باهم‌اند.» پسرکی که وحید دست در گردنش انداخته بود، سرخ شد، لبخند زد و سرش را پایین انداخت.

اهالی می‌گفتند پیش از آن که مدرسه خانگی بچه‌ها تعطیل شود، وحید هم مثل ابوالفضل با ده‌ها شاگرد دیگر که والدین همه‌شان مهاجران غیرقانونی بوده‌اند، سرکلاس می‌نشسته و از آنجا که خط بریل نمی‌دانسته هر چه می‌گفته‌اند به خاطر می‌سپرده است. اما حالا که مدرسه تعطیل شده بود، بچه‌ها به کارگاه‌های نمور و در بسته یا کوره پزخانه‌های داغ آن حوالی برگشته بودند اما وحید برای کنار آمدن با معلولیتش آموزشی ندیده بود و به همین خاطر با بسته شدن مدرسه کاری جز نشستن تخت آفتاب و به یادآوردن همه صداهایی که سر کلاس شنیده بود نداشت. هرچند می‌ترسید صداها هم روزی از یادش بروند و گنگ‌تر و دورتر به خیالش می‌آمدند.

یکی دو ساعت با عکاس در خرابه‌هایی که افغان‌های غیرمجاز نامش را خانه گذاشته بودند پرسه زدیم و وقت رفتن باز وحید یادم انداخت که عکسش را فراموش نکنم. پرسیدم: «تا به حال برای چشم‌هایت دکتر رفته‌ای؟» خندید. سرش را کج کرد، گفت: «دلم می‌خواد برم.» شماره همراه یکی از همسایه‌ها را گرفتم تا اگر ممکن شد وحید را به یکی از کلینیک‌های چشم پزشکی تهران ببرم. یکی دو هفته بعد، نتیجه بررسی‌های پزشکان روی چشم‌های وحید در یکی از کلینیک‌های چشم پزشکی تهران ثابت کرد دیدن عکسی که از او و ابوالفضل گرفته بودم برای وحید محال است و نور هرگز به چشم‌های پسرک برنمی‌گردد چون نوعی انگل از آب‌آلوده منطقه محل سکونت در دوره جنینی او، سوی چشم‌هایش را دزدیده بود.

وحید خبر را که شنید واکنشی نشان داد اما باز از شوقش برای با سواد شدن گفت و وقتی گفتم خطی به نام بریل هست که او می‌تواند به جای چشم‌هایش هر متنی را با انگشت‌هایش بخواند، از شدت ذوق به خنده افتاد. چشم پزشکی که چشم‌های وحید را معاینه کرده بود، شماره تلفن یکی از مراکز بهزیستی را که مخصوص آموزش نابینایان است گذاشت کف دست وحید و پسرک هم شماره را داد به من تا پایان داستان وحید، گلستان شود اما نشد! مسوولان مرکز اعلام کردند جایی برای افغانی‌های غیرمجاز ندارند حتی اگر کودک باشند و گناهی در غیرقانونی بودنشان نداشته باشند.

به وحید ماجرا را نگفتم و دیگر با او تماس نگرفتم، اما امروز این یادداشت را به خاطر او می‌نویسم و می‌ترسم از وحید و مانند‌های او که والدین افغان‌شان مسلما با روش‌هایی چون محروم کردن فرزندانشان از تحصیل یا خدمات بهداشتی و.... از کشور خارج نمی‌شوند و ما با روش‌هایی اینچنین شتابزده فقط آنها را از دانستن محروم کرده‌ایم تا در بزرگسالی برای ادامه زیستن در کشوری غریبه تخصصی جز بزهکاری نداشته باشند و آن را با چاشنی تنفر از کسانی که نیمکت‌های چوبی را در کودکی از آنها دریغ کردند، همراه کنند.

مریم یوشی زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها