در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در کوچه باریک، از کنار پنجره خانهای قدیمی میگذشتم. چشمم افتاد به خانم جان که تکیه زده بود به پشتی. سرم را چسباندم به نردههای پنجره. چشمهای خاکستریاش را که انگار پردهای سفید روی آنها را گرفته بود، دوخت به چشمهایم و همان طور که گوشه روسریاش را گره میزد، غرید.
ــ یاد ما نمیکنی، نمیکنی، وقتی هم که میکنی، فقط بلدی یک بسته شکلات ارزون قیمت بخری، بیندازی روپیشخون مغازه حاجی و بری.
با دستهایم، میلههای حفاظ پنجره را گرفتم.
ــ من که همیشه یادتون هستم. تازه هر هفته هم چیزی باسه خیرات میخرم. مثل آن وقتها که زنده بود و دلخور میشد، دستکهای روسریاش را دور انگشتهای نشانهاش پیچاند و نگاهش را سر داد به سقف اتاق.
ــ یه چیزی. یه چیزی! یه چیزی... یه چیزی.
میلهها را محکم توی دستهایم فشار دادم و روی پنجه پاهایم ایستادم تا خودم را به او نزدیکتر احساس کنم.
ــ هر چی بشه خانم جون. مث ... مث همون یه بسته شکلات که شما میگی.
دوباره نگاهش را گره میزند به نگاهم. پوزخندی میزند و سرش را تکان میدهد.عصر وقتی از دانشگاه برمیگردم، جلوی مغازه حاج تبسم، طبق عادت مکث میکنم. از جلوی در سرک میکشم. حاجی ته مغازه نشسته و مثل همیشه مشغول خواندن کتاب ادعیه است.
از همان جا که ایستادهام، با صدای بلند سلام میکنم. سرش را از روی کتاب میچرخاند به سمت من.
ــ علیکم السلام، جوون.
با جواب سلام گرمی که میشنوم، میروم توی مغازه. کتاب را میگذارد روی یک صندلی و بلند میشود و میآید به طرفم.
ــ از همان شکلاتهای همیشگی شب جمعهها!
ــ نه حاجی، امشب میخوام اموات رو غافلگیر کنم. خرما دارید؛
از جمله من خندهاش میگیرد.
ــ نه پسرم تموم کردیم.
نگاهم را دور تا دور مغازه میگردانم. فکر میکنم که تو یک بقالی کوچک، چه چیزی به درد خیرات میخورد؛ صدای خانم جان میپیچد توی گوشم.
ــ یه چیزی. چه چیزی؛ یه چیزی ... یه چیزی.
از خرید منصرف میشوم. همان طور که به سمت در مغازه میروم، خداحافظی میکنم.
ــ کجا؟
به سمت صدا برمیگردم.
ــ خرما که ندارید، از بس هر هفته شکلات خریدهام، صدای اموات در آمده، بهتره این هفته رو بیخیال بشم.این را میگویم و میروم به طرف در مغازه پایم را از در بیرون میگذارم. گرمی دستی را روی شانهام، حس میکنم. سرم را برمیگردانم. حاج تبسم با همان لبخند همیشگی، پشت سرم ایستاده.
ــ صبر کن جوون. چقدر عجولی.
دستم را میگیرد و کتابی را که روی آن نوشته بود سوره انعام، میگذارد تو دستم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: