به عبارت دیگر تنها برای خودش کار میکرده است؛ اما او در دوره صنعتی چون فرانک برای دستگاه عریض و طویلی کار میکند که در فیلم عمرش و در اصل هستیاش را به او میفروشد. دستگاه آنچنان پیچیده است که شناختن مقصر، دردی را دوا نمیکند. مقصر هم در این سیستم پیچیده اسیر شده است و بین او و کارگرش، تفاوت در دستمزد یا درآمد است نه در بیگانگی.
در واقع این بیگانگی در آینه دیگری روشن میشود و آن مفهوم فعالیت است. امروزه فعالیت در نظام صنعتی، تنها به کاری گفته میشود که به تولید و ثروت و در واقع به داشتن منجر شود، نه بودن؛ در حالی که فعالیت در بعد انسانیاش کاری است در جهت وجود. از این دیدگاه، معیار بیگانگی کاملا روشن میشود. با این تعریف حتی با وجود تقسیم کار تحمیلی، فعالیت و کاری که در این تقسیم کار نیز بگنجد و منجر به بیگانگی نشود نیز میتواند وجود داشته باشد.
به شرط آن که فرد در کارش به بالندگی وجودی برسد بنابراین چهبسا کارگری که دچار بیگانگی نباشد و رئیسی که اسیر انفعال و تولید و داشتن است. انسان ابتدا با کارش از این جهت بیگانه میشود که کارش به صورت بتی ساخته خودش در مقابلش قد علم میکند با نتیجه کارش بیگانه میشود و وقتی هستیاش را در گرو کار بیگانه مینهد، با زندگیش و در نتیجه با خودش بیگانه میشود.
قهرمانان فیلم نیز هریک به گونهای درگیر بیگانگیاند. فرانک کاملا در کارش به دنیا آمده و حتی تا 30 سالگی وقت اندیشیدن به حجم نفرت از خود و کارش را نداشته و آپریل در آویختن به کاری که او را از بیگانگی و انفعال به فعالیت وجودی میکشانده، شکست خورده در هنرپیشگی است. این شرکت فرانک است که از او استفاده میکند و او را وادار به واکنش میکند و حرکاتش بر حرکات او تقدم دارد.
در شرکت، مکانیسم بیروحی حاکم است که از او مستقل است و او فقط زائدهای است که نفس میکشد؛ اما باید دید در اوایل داستان، آپریل به چه کشفی نائل میشود. او به شکل فطری میداند که زندگیاش در سراشیبی زوال قرار گرفته و دنبال راهحل است که شهودی به او دست میدهد و میفهمد که سرنوشت زندگیاش به نوعی به همسرش گره خورده، به نوعی عجیب و متفاوت از سایر همسران. فرانک که با کارش بیگانه شده کمکم با خودش، سپس با زندگیش و در نتیجه با او بیگانه شده است.
پس برای نجات زندگی اول باید او را نجات داد. بنابراین طرحی میریزد. یک نقشه انسانی برای خروج از این فلج روانی به وسیله فعالیت. میخواهد فرصتی برای رهایی همسرش به وجود بیاورد و او را به محلی ببرد که از نظرش مهد زندگی است یعنی پاریس. غریبگی و غیرعاقلانه بودن طرح نسبت به سیستمی که بر زندگی صنعتی سایه انداخته، نقطه تاکید فیلم است که تا پایان ادامه مییابد.
در دنیایی که فعالیت تنها براساس تولید و ایجاد ثروت تعریف میشود، این گونه نقشههای انسانی دیوانگی محض به نظر میرسد؛ چرا که خلاف جهت رودخانه است. بیگانگی همه ارزشهای انسانی را در دنیای صنعتی به فساد کشانده است. وقتی فعالیتهای اقتصادی و ارزشهای آن چون سود، عقل، معاش، بخل ارزشهای برتر زندگی است، فرد از پرورش ارزشهای اخلاقی راستین چون شرافت، بخشندگی، وجدان و... بازمیماند و بدین گونه اقتصاد و اخلاق کاملا از هم جدا میشوند.
اینجاست که نیازهای این خانواده عین ضعف است و نیازهای تازه آنها را به وابستگی بیشتری خواهد کشاند. در چنین دنیایی، نوزاد جدید در حکم فاجعهای از نیازهای جدید منجر به بیگانگی عمیقتری است. ما در واقع در این زوج خوشبخت و نمونه آمریکایی با 2 بیمار روانی روبهرو هستیم. مرد تحمل تنهایی و ناچیزی خود را ندارد و میکوشد فردیت خود را قربانی کند. رنج میکشد و لذت میبرد؛ زیرا رنج کشیدن، هدف او نیست؛ هدفش فراموش کردن خودش است.
برای غلبه بر احساس ناتوانی نفس فردیش را نابود میکند؛ اما جنبه دیگر خود آزادی او، آنجاست که میکوشد جزیی از کل نیرومندی باشد که در آن خویشتن را غرق میکند. وقتی جزیی از قدرت شرکت کنوکس شد، احساس میکند تزلزلناپذیر، ابدی و فریبنده است. در جلال و شکوه شرکت شریک میشود و خود را به آن تقدیم میکند؛ اما در ازای سهیم شدن در قدرتی که او را به کام خود میکشد، ایمنی و غرور کاذبی کسب میکند.
به این ترتیب مسوول وجود خودش نیست؛ قطرهای از جریانی است که مسوولیتی در قبال حرکت آن ندارد. از تصمیم گرفتن و برگزیدن راه یگانه خود، راحت میشود و از قید آن که در معنای زندگیاش تردید کند و بداند که کیست، میرهد. وجود او را شرکت تعریف میکند.
او با این روش از آزادی فرار میکند. پس از اینکه از علایق نخستین و خانوادهاش رها شده و با تنهایی فردی خود روبهرو شده است، با این روش میخواهد خود را ایمن و متعلق احساس کند؛ اما او و نیرویی که خود را در آن غرق میکند، هرگز یکی نمیشوند و همواره ضدیتی اساسی باقی میماند. آنجا که آپریل در کنار دریا به او میگوید که با پول بیشتر، مساله اصلی همچنان باقی است، یعنی نفرت او از کارش از بین نمیرود؛ اما آپریل نیز دچار اختلالی است به نام انتقال؛ بیان دیگری از بیگانگی به وسیله توهم عشق.
او واقعا فکر میکند عاشق همسرش است؛ اما در واقع عاشق ویژگیهایی است که خود به او منتقل کرده و آنها را میستاید. او را قادر به انجام هر کاری میبیند. عجیبترین شخصیتی است که با او آشنا شده و هدیهای است به نام «مرد.» فرد بیگانه با خود در جستجوی یک بت، همسرش را یافته و از او بتی از چیزهایی که به آن نائل شده میسازد.
موجودی بالقوه سرکش که تاکنون با جامعه به علت فداکاری پدرانه و مسوولیتپذیریش مدارا کرده است. او آرزوی سرکشی را به مرد انتقال داده و او را ستوده است و هرچه خود را به او منتقل میکند، بیشتر از خود تهی میشود و به او وابستهتر میشود. بنابراین از دست دادن او نیز برایش ممکن نیست، چون از دست دادن او به معنی از دست دادن تمام نیروهای خودش است. اما ورود جان دیوانه، داستان را روشن میکند.
او مرز عقل و دیوانگی در اجتماع صنعتی است. او نتیجه خیانت روانشناسی به خودش است؛ روانشناسی که باید در خدمت ارزشهای روحی و تعالی انسان باشد در خدمت نظام صنعتی سعی میکند یک انسان با انعطاف پذیری بی نهایت بسازد تا با تمام اهداف این نظام کنار بیاید.
او دیوانه خواهد بود. در واقع دیوانه در جمع بیماران احاطه شده است. اگر انسان سالم در جامعهای بیمار اسیر شده باشد، جامعه معنای سلامت را تغییر داده و او را دیوانه میخواند. او تنها کسی است که میتواند حرفهای این دو نفر، یعنی زوج ویلرها را بفهمد؛ چون خودش برای رهایی نهایت تلاش را کرده است و تاکنون رام نشده است. در اینجا روانشناسی اصیل از روانشناسی در خدمت نظام بیمار صنعتی جدا میشود.
اما پیچیدهترین نکته دیدگاه ماتریالیسم دیالکتیکی در اینجا این است که راه گریزی نیست. باید در این مرحله گذار زندگی کرد و راه فراری وجود ندارد. وقتی فهمیدن این وضعیت و مطرح شدن این سوالات نقادانه نتیجه زیرساختهای صنعتی است، پس در صورت عدم وجود زیرساختها، این رشد خودآگاهی نیز وجود نخواهد داشت. بنابراین چیزی را به نقد میکشیم که از آن زاده شدهایم و راهی جز زیستن با آن نداریم.
اینجاست که در فیلم نیز به بنبست میرسیم؛ تنها مرگ برای آپریل، راه رهایی است و راهی برای فرانک وجود ندارد. البته این دیدگاه جبری، با مفهوم فعالیت وجودی نقض میشود. اگر فعالیت در نظامی منجر به رشد وجود میشود، یعنی به بروز استعدادهای انسان بینجامد و او را با هستیاش درگیر کند، بیگانگی برطرف میشود؛ اما به نوعی بیگانگی تجربهای گریزناپذیر است.
او با مورد بیگانه، ابتدا باید بیگانه شود، از آن جدا شود تا بتواند دوباره به طریقی جدید رشد کرده و با آن یکی شود. اینجاست که میتوان به شکل نظری از دام بیگانگی رست؛ اما عقیده فیلم در عمل، خلاف آن است. او در عمل راهی برای نشان دادن این رهایی نظری نشان نداده یا به آن معتقد نبوده است، اما باید دانست در تمام برهههای تاریخی آزادگانی وجود داشتهاند که بالیدن گرفته و به یگانگی دوباره با هستی دست یافتهاند، بنابراین صرف عدم آگاهی ما از راز، نمیتوان گفت رازی وجود ندارد.
مهدی امامبخش