به هرحال مخمصه نیز مثل هر فیلم دزد و پلیسی از ساختار و ادبیات مشخصی پیروی میکند و شاهد اتفاق تازه و خلاقانهای در آن نیستیم جز بدلکاریهای پیمان ابدی در برخی از جلوههای ویژه و سکانسهای اکشن فیلم که نه تنها بر هیجان و التهاب فیلم که لازمه چنین آثاری است نمیافزاید بلکه جز ابهام و شلوغ کردن صحنه و خلق نوعی هیجان کاذب و تصنعی فایدهای ندارد. این ابهام و گنگی البته کلیت فیلم را در بر میگیرد و مخمصه داستان خود را خیلی شفاف، روایت نمیکند. پیچیدهگویی و عدم اطلاعات لازم به مخاطب در ارتباط با شخصیتها و نوع رابطهشان با هم باعث نوعی آشفتگی در ساختار قصه و شیوه روایت پردازی آن شده است و هم در نیمههای فیلم بتدریج حوصله مخاطب را سر میبرد و ارتباط درونی خود را با فیلم از دست میدهد.
مخمصه، ماهیتی پلیسی گانگستری دارد که البته قرار است از جنس ایرانی باشد و مولفهها و شاخصهای وطنی را در ادبیات متداول پلیسی بیامیزد تا تصویری آشنا و ملموستر در نزد مخاطب ارائه کند. این تمهید بیشتر با پیش کشیدن مسائل عاطفی و خانوادگی پیگیری میشود و البته از این عنصر نه صرفا در جهت رنگ آمیزی احساسی داستان بلکه در تعلیق و گرهگشایی پایانی قصه نیز استفاده میشود. لاله اسکندری در نقشی که به عهده دارد دارای یک موقعیت و شخصیت دوقطبی مثبت و منفی و دوگانهای است که در پایان فیلم دست او هم برای قهرمان فیلم سروان رضا شیروانی رو میشود و هم برای مخاطب. در واقع سجادی از شرایط روانشناختی او در جهت فریب مخاطب بهره میگیرد و نوع بازی اسکندری نیز این موقعیت را لو نمیدهد. او به دلیل شکست عشقی و ناکامیای که در رسیدن به رضا داشته اینک از طریق همکاری پنهان با یک گروه حرفهای سارقان درصدد انتقام از اوست شاید برای همین است که از شغل پلیسی وی خوشش نمیآید اما این تمام واقعیت درباره این شخصیت نیست او از سوی دیگر عاشق رضاست و تلاش او برای فرار کردن از باند سارقان از سر همین عشق بر میآید و شاید خواسته با ترسیم چنین موقعیتی از خود توجه جدیتر رضا را به خود جلب کند. اساسا این ابهام و دوگانگی درباره شخصیت اسکندری به چشم میخورد که البته منطق روانشناختی هم دارد و چندان نیز غیرواقعی نیست چرا که عشق و نفرت دو روی یک سکهاند که در شرایط مختلف به یک شکل بروز میکنند. این تمهید در مورد همکار شمالی سروان رضا نیز به کار میرود در حالی که رضا به اردلان شک میکند و درگیری مدام او با موبایل نیز برشک وی میافزاید و مخاطب نیز با این سوءظن همسویی میکند اما واقعیت بر لغزش کسی تاکید میکند که کمتر به وی میتوان شک کرد . اساسا کارگردان در مخمصه سعی میکند تا جایی که ممکن است فرضیات مخاطب را به هم بزند و دست واقعی شخصیتهای قصه را رو نکند. ضمن اینکه کارگردان با قرار دادن این خطا در رفتار پلیس نخواسته است تصویری آرمانی و ایدهآل از این قشر به تصویر بکشد و آن را به واقعیت انسانی و اجتماعی خود نزدیک سازد. گرچه انتخاب یک شمالی به عنوان فرد ساده لوح در مجموعه پلیس به کلیشهای تکراری بدل شده است.
تصویری که از گروه خلافکار در مخمصه میبینیم در نوع ایرانی خود کمیغیر متعارف به نظر میرسد و خیلی به گانگسترهای غربی و مافیایی شبیه است بویژه مسعود رایگان با آن چهره و بازی آرام و صدای خش دارش شاید یکی از بهترین تصاویر بد منی را در سینمای پلیسی ایران ترسیم میکند که نمونه کمتری از ان میتوان سراغ گرفت. سکون و آرامش او در کنار هیجان و التهاب بازی شهرام حقیقت دوست یک کنتراست رفتاری را به وجود آورده است که به برجستگی خصایص شخصیت مقابل کمک میکند و شرارت و موذی گری را تواما در نمای کلی یک گرو سارق به تصویر میکشد.
مخمصه از ساختار معمایی برخوردار نیست و کارگردان از همان ابتدا گروه سارقان و کروه پلیس را لو میدهد و مخاطب از همان اول با آگاهی از این تقسیم بندی داستان را دنبال میکند همین مساله باعث میشود تا برخی از ترفندهای کارگردان در مورد شخصیتهای قصه در نزد مخاطب رو نشود و با اعتمادی که به هریک از آنها پیدا کرده است نسبت به هیچکدام شک نکند.
مخمصه اما بیش از آنکه به طرح مضمونی یک داستان پلیسی بپردازد که دارای جذابیتهای دراماتیک برای مخاطب باشد بیشتر به فرم و ساختار روایی فیلمش توجه کرده است و سعی کرده با بهرهگیری از گروه بدل کاری پیمان ابدی هیجان و گرمی بیشتری به فیلمش بدهد در حالی که سکانس مربوط به این تمهیدات در جلوی بانکی که مورد سرقت قرار گرفته بود جز شلوغی، آشفتگی و یکسری حرکت اکشنی که روی میدهد نسبت معنا داری با فرایند قصه ندارد و صرفا در حد یکسری حرکات نمایشی که به طور مستقل نه در نسبت با فیلم ممکن است جذاب باشد قابل درک است. با این حال بعید به نظر میرسد که فیلم با توجه به گمان کارگردان پرفروش شود به ویژه اینکه ذائقه مخاطب ایرانی چندان پلیسی نیست.
سیدرضا صائمی