مادر پرسید: یعنی هیچ راه دیگری نیست؟ دختر لبهایش را به هم فشرد و گفت: نه! هیچ راهی! مادر ادامه داد: همه ما این موقعیتها را از سر گذراندهایم، سکوت کردیم، بچهها رو بزرگ کردیم و تحمل کردیم. دختر به دستهای مادر نگاه کرد، میلرزید. گفت: ... و نتیجهاش؟ مادر سر تکان داد: فکر میکنم تو، خواهر و برادرت و این چاردیواری که هنوز پا برجاست. دختر سر تکان داد. نه مادر! نهایتش، دستهایی که میلرزه و موهایی که سفید شده و چشمهایی که سو نداره و یک دلهره دائمی برای حفظ خیمهای که هر روز ممکن بود فرو بریزه.
مادر لبخند زد: در هر صورت موها سفید میشن. دستها میلرزند و یک ضعف دائمی ... در هر صورت انتهای راه یکی است.
دختر سرش را به عقب برد، به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید: انتهای راه، شاید، ولی طول راه چی؟ همراه و همسفر چی؟
عادت کردیم مثل یک مرد بایستیم. مثل یک مرد اسلحه برداریم بجنگیم، مثل مردها و گاه از اونها هم محکمتر گام برداریم، همراه مردها نه در سایه آنها.
مادر لبخند زد: شعار همیشگیت! ولی حالا مبارزات خیابانی، جنگ وهمه اینها تمام شده، انتظار داشتم محکم و قوی زندگی را هم در کنار یک مرد، همگام با او ... ادامه دهی و به پایان برسانی.
دختر سر تکان داد: بله مادر همراه یک مرد، همه دخترهای نسل من همراه مردها بودند نه زیر سایه آنها، نه پشت سرشان، حالا تحمل قلدری و امر و نهی ندارند. مادر آه کشید: مردها در هر شرایطی احساس میکنند سلطان هستند.
دختر بلند خندید: نگران نباش مادر من هنوز هم قوی و محکم هستم، ما هم سلطانیم، مادر! و دو سلطان در یک اقلیم نمیگنجند. از جا بلند شد، احضاریه تا کرد، داخل کیفش گذاشت و گفت: انشاءالله بعد از دادگاه فردا یک جزیره مستقل خواهم ساخت و به تنهایی در آن سلطنت خواهم کرد.
مادر به قامت دختر نگاه کرد، ایستاده ... و به دستهایش که میلرزیدند.
منیرالسادات موسوی
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد