فرار از محیط تازه‌

«تراسی با چشم‌‌انداز دریاچه» یک درام دلهره‌آور است که با پس‌زمینه‌ای اجتماعی، تماشاگران زیادی را در سراسر جهان راهی سالن‌های سینماها کرده است. نیل لابوت کارگردان این فیلم سراسر تعلیق است که آن را براساس فیلمنامه‌ای از هاوارد کوردر و دیوید لافری ساخته است.
کد خبر: ۲۰۵۷۳۴
فیلم با شعار تبلیغاتی «آیا زندگی در همسایگی یک پلیس امن‌تر است؟» روی پرده سینماها رفت. این شعار به صورت کلی خط اصلی قصه فیلم را لو می‌دهد و تماشاگران را به چالشی جذاب فرا می‌‌خواند و از آنها می‌خواهد در پاسخ دادن به این سوال، فیلم و کارگردان را همراهی کنند.

ساموئل ال جکسن در نقش ابل ترنر بازیگر اصلی فیلم است و این پرسش مطرح می‌شود که وقتی بازیگر اصلی فیلم کاراکتری منفی و خبیث باشد، چه بر سر قصه فیلم می‌آید؟ بازیگرانی مثل پاتریک ویلسن، کری واشنگتن، ران گلاس،‌ جاستین چمبرز، جی هرناندز و رجین نهی، این بازیگر مطرح سیاهپوست را در طول قصه فیلم همراهی می‌کنند.

کریس سفیدپوست و لیزا سیاهپوست است. منزل آنها کوچک و زیباست و حیاط قشنگی دارد. حتی در حیاط پشتی خانه یک استخر کوچک هم وجود دارد. آنها خیلی زود با همسایه بغلی خود ابل ترنر (جکسن)‌ آشنا می‌شوند. ابل ترنر یک پلیس تنها و سیاهپوست است که مدتی پیش از همسرش جدا شده است.

دو فرزندش عقیده دارند او آدم بسیار خشک و سختگیری است. خود ترنر آدمی گوشه‌گیر و منزوی است که علاقه چندانی به هم‌صحبتی با همسایگانش ندارد.

بزودی کریس و لیزا متوجه این نکته می‌شوند که ابل نه فقط از آنها خوشش نمی‌آید، بلکه از آنها تنفر هم دارد. یکی از دلایل تنفر ابل این است که آنها از یک رنگ و پوست نیستند و متعجب است که چطور یک سیاهپوست با یک سفیدپوست ازدواج کرده است. ابل اصلا موافق چنین چیزی نیست. کم‌کم کریس و لیزا متوجه می‌شوند ابل و فرزندانش جاسوسی آنها را می‌کنند و بشدت مراقبشان هستند.

ابل بزودی دشمنی‌اش را با این زوج جوان آشکار می‌کند و مستقیما از آنها می‌خواهد محل زندگی‌شان را ترک کرده و به نقطه دیگری بروند. هدف اصلی ابل تصاحب منزل مسکونی آنهاست.

درگیری روحی و روانی تازه‌ای بین این دو خانواده شروع می‌شود. کریس و لیزا نمی‌توانند برای حل مشکل خود از نیروی پلیس کمک بخواهند، زیرا خود ابل پلیس کهنه‌کار عملیات ویژه است که 25سال سابقه خدمت دارد. این زوج جوان مشکل خود با ابل را باید به تنهایی حل کنند و این کار بسیار سختی است.

این نقطه اوج بدون هیجان و شعاری است و هیچ انرژی خاصی را در خودش ندارد. توقع بیننده برای رسیدن به یک مرحله جالب توجه و جذاب، توقعی غیرواقع‌بینانه است و انگار که کارگردان شتاب عجیبی برای رسیدن به نتیجه موردنظر خود دارد. این نتیجه، الزاما همان چیزی نیست که به صورت طبیعی باید از کلیت فیلم انتظار داشت. اگر سینمای غیرمتعارف را کنار بگذاریم، حتی با معیارهای هالیوودی هم نمی‌توان گفت لابوت قصه‌اش را بدون سکته و عیب و نقص تعریف کرده است.

کل قصه فیلم حکم یک موش و گربه‌بازی میان ابل و خانواده هاتسن است. همین بازی است که پیچیدگی‌های قصه را خلق کرده و دامن می‌زند. فیلم در نمایش این موش و گربه‌بازی موفق است و تاثیر خودش را بر بیننده می‌گذارد. در طول این بازی نه‌چندان ساده  که کم‌کم خطرناک هم می‌شود  است که با جنبه‌های مختلف روحی و روانی کاراکترهای اصلی قصه آشنا می‌شویم.

این آشنایی تدریجی است و با هر اقدامی که طرفین انجام می‌دهند، بهتر و کامل‌تر می‌شود. شخصیت‌پردازی کاراکتر ابل یکی از نکات مهم فیلم است که لابوت توجه ویژه‌ای به آن داشته است. او یک کاراکتر منفی از قماش آدم‌‌بدهایی که در فیلم‌های سینمایی می‌بینیم، نیست.

او تلاش دارد پدر مهربانی برای بچه‌هایش باشد و در گرماگرم رابطه وی با بچه‌هایش، متوجه چیزهایی در باب مرگ همسرش می‌شویم. در کنار آن، فیلم مشکلات مربوط به ازدواج دو آدم از قومیت‌ها و رنگ و پوست متفاوت را هم به نمایش می‌گذارد.

این مساله، بویژه زمانی که اقوام و همسایه‌ها دیدگاه‌های متفاوتی درباره آن دارند، شکل ویژه‌ای به خودش می‌گیرد. تماشاچی خیلی زود متوجه می‌شود این فقط ابل نیست که مخالف ازدواج یک دختر سیاهپوست با یک پسر سفیدپوست است.

در نگاه اول، این طور به نظر می‌رسد که ساموئل ال‌جکسن در حال تکرار بازی همیشگی خودش است و کاراکترش شبیه فیلم‌های قبلی شده است، اما با پیشروی قصه معلوم می‌شود او این بار نقش تازه‌ای را به عهده گرفته که جذابیت‌های خاص خودش را دارد و در کارنامه هنری‌اش یک نوآوری محسوب می‌شود، مثل همیشه او نقش خود را خیلی خوب ایفا می‌کند.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها