از خودتان بگویید خیلی کوتاه و مختصر که کار گویندگی را چطور شروع کردید، از چه سالی و با چه کسانی؟
به نام خدای عشق و هنر. عباس شجاع متولد ماه بهمن در یک روز سرد زمستانی در فیروزکوه چشمم به دنیای بزرگ باز شد و 15 سال بعد با تئاتر پی به زیباییهای زندگی بردم. از سال 1376 به تهران آمدم و در انجمن سینمای جوان دوره فیلمسازی را گذراندم و دو فیلم کوتاه ساختم چندین تجربه موفق در تلویزیون با آقای علیاکبر ذاکری داشتهام که جزو پربینندهترین برنامه بودند. رنگین کمان در شبکه تهران، مجموعه قصههای بادومی، آن زمان و آن روی سکه.
کد خبر: ۱۹۱۳۵۰
اولین برخورد شما با گویندگی چگونه بود و این برخورد چه تاثیری در شما داشت.
من بیشتر بازیگری کردهام تا اجرا و گویندگی. سعی کردم نگاهم به اجرا مثل یک نقش باشد که باید اجرا را بازی و زندگی کنم. تاثیرش هم در من احساس آرامشی بود که جلوی دوربین پیدا کردم.
دوران کودکی و نوجوانی شما چگونه گذشت؟
همه کودکیام پر از رویا بود. قهرمانهای تلویزیونی من پسر شجاع، بل و سباستین و آرزویم پیدا شدن مادر هاچ زنبور عسل بود. و تمام دوران نوجوانی من در تئاتر کانون فرهنگی تربیتی بابل گذشت.
در دوران کودکی فکر میکردید روزی وارد فعالیتهای هنری بشوید؟
بله. چون همیشه تئاتر کار میکردم. از کودکی میدانستم که میخواهم بازیگر شوم و به چیز دیگری فکر نمیکردم.
برای این که اجرای خوبی داشته باشید و مخاطب بیشتری جذب کنید چه کارهایی باید انجام داد؟
اول صداقت. مجری باید در کلام، رفتار و نگاهش با مخاطبش صادق باشد. هنرمند اگر دروغ گفت دیگر هنرمند نیست و مخاطبش را از دست میدهد.
جدا از مجریگری به کدام هنر علاقهمندید؟
بازیگری.
چرا؟
چون با اجرای هر نقش وارد یک دنیای پر از رمز و راز میشویم که دیدن و بودنش برایم فوقالعاده جذاب است و روحم آرام میگیرد. من از تکرار بیزارم. همیشه دوست دارم حرکت کنم به جایی که نرفتهام. به سرزمینی که نمیشناسمش. سراغ آدمهایی بروم که برایم ناشناختهاند. در دنیای بازیگری این اتفاقها برایم میافتد.
میتوانید کودکی را در یک جمله تعریف کنید.
کودکی یعنی یک دنیا رویا و افسانه و سوال در فضای ذهنی پاک و بکر یک انسان کوچک.
حرفی دارید که دوست دارید با کودکان و نوجوانان در میان بگذارید؟
بچهها زیاد به دنیای بزرگترها فکر نکنید. بالاخره یک روز بزرگ میشوید و دلتان برای کودکیتان تنگ میشود.