قتل پدربزرگ و مادربزرگ از زبان نوه ناخلف‌

به آخر خط رسیده بودم

جوانی لاغراندام و تکیده در ردیف اول صندلی‌های شعبه 71 دادگاه کیفری استان نشسته و به موزائیک‌ها زل زده است. اتهامش آنقدر سنگین است که در برخورد اول حتی حق پشیمانی و ابراز ندامت هم به او نمی‌دهی، اما او واقعا پشیمان است و این را می‌توان در انتهای نگاهش تشخیص داد. منصور 27 ساله، او سال قبل در جنایتی تلخ و تکان‌دهنده پدربزرگ و مادربزرگش را به قتل رساند و از خانه آنها سرقت کرد.
کد خبر: ۱۷۷۰۲۵

 وقتی علت این قتل‌ها را می‌پرسم به نشانه تاسف از کرده خویش سری تکان می‌دهد و می‌گوید: آن لحظه اصلا به حال خودم نبودم. نمی‌دانستم چه می‌کنم. اگر به جز پدربزرگ و مادربزرگم کس دیگری هم آنجا بود، حتی آنها را هم می‌کشتم. باور کنید دست خودم نبود، بی‌اختیار شده بودم.

پسری جوان، با هزاران گزینه پیش‌رو برای گام برداشتن به سوی خوشبختی، چطور شده به اینجا کشیده شد و چرا به آن بی‌اختیاری و جنون رسید که دست به جنایت زد.

منصور خودش این چرایی و چگونگی را به گذشته‌اش نسبت می‌دهد، البته نه گذشته دور: «درست روز آخر خدمت سربازی‌ام بود که خبر دادند پدرم بسیار بدحال است. او را در بیمارستانی در تهران بستری کردند. خودم را که رساندم، دیگر دیر شده بود. او فوت شد و زندگی من ویران.»

مرگ پدر، نقطه عطفی تلخ و سیاه در زندگی منصور بود که او را رو به تباهی کشاند، اما چرا نتوانست شرایط را تحمل کند و اوضاع را سامان دهد. جوان با این سوال که مواجه شد چنان آهی کشید که گویی روزها و ماه‌ها و سال‌ها بود که نفسش را در سینه حبس کرده بود. برای چنین روزی و چنین سوالی. او می‌گوید: «اعتیاد. مواد مخدر مرا نابود کرد. بعد از مرگ پدرم در آن اندوه و ناامیدی به سمت مواد مخدر رفتم و به حشیش اعتیاد پیدا کردم و دیگر نتوانستم به زندگی عادی برگردم.»

ناگهان همهمه‌ای بلند می‌شود. چند زن و مرد در گوشه‌ای از دادگاه درباره منصور حرف می‌زنند و می‌گویند دو مقتول برای اصلاح نوه‌شان هر آنچه در توان داشتند انجام دادند، اما پاسخ لطف‌شان این جنایت هولناک بود. از منصور درباره رابطه‌اش با پدربزرگ و مادربزرگ می‌پرسم.

«بعد از مرگ پدرم چند سالی با خانواده او ارتباطی نداشتم، در رشت همراه مادرم زندگی می‌کردم، اما آنقدر افسرده بودم که دنبال راه گریزی از آن شرایط می‌گشتم به همین خاطر به تهران آمدم و نزد پدربزرگ و مادربزرگم رفتم و درواقع به آن دو پناه بردم.»

جوان خودش هم قبول دارد که والدین پدرش به او پناه دادند تا وی از آن شرایط بحرانی خارج شود، شاید به همین خاطر است که تا این حد از کرده خود پشیمان است. وقتی گذشته را مرور می‌کند، در تک‌تک سلول‌های بدنش حسی از شرمندگی و تاسف موج می‌زند. می‌گویم: اگر آنها به تو پناه دادند چرا کار به قتل کشید؟

منصور بازهم اعتیاد را پیش می‌کشد و می‌گوید: «عمه‌ها و عموهایم به آن دو گفته بودند من معتاد هستم، همین مساله باعث شده بود در خانه پدربزرگ و مادربزرگم تحقیر شوم. آنها هر وقت تلویزیون برنامه‌ای درباره اعتیاد پخش می‌کرد یا در جایی دیگر از این موضوع سخن به میان می‌آمد به من سرکوفت می‌زدند. آنها می‌‌‌خواستند من حشیش را کنار بگذارم اما آن زمان چنان در اعتیاد غرق شده بودم که به حرف‌های اطرافیان و نصیحت‌های خیرخواهانه آنان توجه نمی‌کردم. این اشتباه خیلی بزرگی بود.»

به هر حال اعتیاد به موضوعی برای کشمکش میان پدربزرگ و مادربزرگ با نوه‌شان تبدیل شد و این اختلافات تا به آنجا بالا گرفت که به جنایت انجامید. منصور درباره نحوه قتل و وقایع شب حادثه توضیح می‌دهد: «آن شب خیلی عصبی بودم و نمی‌دانستم چه می‌کنم. پدربزرگ و مادربزرگم خواب بودند یک صندلی برداشتم و چندین ضربه به سرشان کوبیدم و آنها را کشتم و سپس فرار کردم.»

آن‌طور که در پرونده اتهامی منصور آمده او با انگیزه سرقت دست به جنایت زده است. خودش در این باره می‌گوید: «بعد از قتل مبلغی پول و خودروی پدربزرگم را برداشتم البته صرفا هدفم از قتل دزدی نبود. همان‌طور که گفتم در یک حالت جنون‌آمیز آن  کار را انجام دادم.»

بعد از فرار چه کردی؟ این را من می‌پرسم. منصور به حافظه‌اش فشار می‌آورد و پاسخ می‌دهد: «تا صبح در خیابان‌ها سرگردان بودم. صبح که شد فکر کردم همه وقایع شب قبل توهم بوده است. این هم از اثرات حشیش است. با این تصور به خانه بازگشتم و دیدم پدربزرگ و مادربزرگم کشته شده‌اند. قتل آنها توهم نبود. حقیقت داشت. برای همین از ترس به بندرعباس فرار کردم.»

منصور اهل شمال است اما پس از قتل به جنوب گریخت. او درباره علت این انتخابش می‌گوید: «‌می‌خواستم از کشور خارج شوم از دستگیری و زندان بشدت می‌ترسیدم. در بندرعباس خیلی تلاش کردم از مرز رد بشوم اما نشد و مجبور شدم دوباره به تهران برگردم. بعد به خانه مادرم در شمال رفتم می‌خواستم ماشین پدربزرگم را بفروشم و مدتی را با پول آن سر کنم اما دستگیر شدم.»

روزهای بازجویی و زندان آغاز می‌شود. روزهایی اضطراب‌آور که تحملش بسیار دشوار است. منصور همان‌طور که خاطرات آن روزها را مرور می‌کند، چشم‌هایش را تنگ می‌کند و نگاهش را به تریبون می‌دوزد که دقایقی قبل به عنوان متهم پشت آن ایستاده بود تا از خودش دفاع کند. متهم انگار که سوال بعدی را بداند خودش پیش‌دستی می‌کند و جواب می‌دهد: «پدربزرگ و مادربزرگم هیچ بدی در حق من نکرده بودند اما من آن روزها به آخر خط رسیده بودم. حالا هم آن‌قدر عذاب وجدان دارم که امیدوارم زودتر اعدام شوم من فکر می‌کردم خیلی زودتر از این قصاصم می‌کنند اگر می‌دانستم این‌قدر طول می‌کشد خودم را می‌کشتم و خلاص می‌شدم.»

منصور به عنوان آخرین حرف بار دیگر ابراز پشیمانی می‌کند و همان‌طور که از صندلی بلند شد تا همراه مامور محافظ به زندان بازگردد، نیم نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید: «از خواهران و مادرم عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم مقتولان هم مرا ببخشند. می‌دانم حتی اگر اعدام شوم هم باید در آن دنیا جوابگو باشم من از اتفاقی که افتاده است واقعا ناراحت و متاسفم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها