شلیک مرگبار

یکی از روزهای گرم و سوزناک ماه آگوست بود. هوا آنقدر گرم و دم کرده بود که اکثر مردم ترجیح می‌دادند از خانه بیرون نیایند. ساعت 4 بعدازظهر بود. کمیسر فوکس آماده می‌شد که محل کارش را ترک کند که به او اطلاع داده شد، مرد جوانی به نام آلن که بر اثر شلیک گلوله دقایقی پیش به بیمارستان سیولت در منطقه هرود تارکت انتقال داده شده بود، جان سپرده است. ضرورت دارد برای بررسی پیرامون قتل این مرد جوان به بیمارستان سیولت برود.
کد خبر: ۱۶۹۲۰۹

کمیسر فوکس با عجله به طرف بیمارستان حرکت کرد. خیابان‌ها خلوت و کم ‌رفت و آمد بود و کمیسر با این که محل کارش تا منطقه هرود تارکت فاصله زیادی داشت، اما کمتر از 10 دقیقه بعد به آنجا رسید.

جسد آلن هنوز به سردخانه بیمارستان انتقال داده نشده بود. کمیسر به بررسی جسد پرداخت. جای گلوله درست بر گلوی مرد جوان دیده می‌شد. او که یک پیراهن سفید و شلوار سرمه‌ای به تن داشت به خواب ابدی فرو رفته بود.

دکتر پلانز پزشک کشیک که مرد جوان را معاینه کرده بود به کمیسر گفت: متاسفانه خون زیادی از آلن رفته بود و هیچ کمکی از دست ما ساخته نبود. البته وقتی به بیمارستان انتقال یافت زنده بود، اما شدت جراحت بسیار عمیق بود و گلوله هم به جای حساسی اصابت نموده بود و تلاش من و همکارانم برای نجات او به نتیجه نرسیده و متاسفانه آلن بیچاره جان سپرد. وی خاطرنشان کرد: به نظر می‌رسد گلوله از فاصله بسیار نزدیک شلیک شده و چون به گلوی او اصابت کرده راه تنفس‌اش را قطع و مرگ او را رقم زده است.

کمیسر پس از این که چند سوال در مورد چگونگی مرگ مرد جوان از دکتر پلانز کرد به سراغ مایکل هیگز دوست صمیمی و هم‌اتاقی او که وی را به بیمارستان منتقل کرده بود رفت. مایکل که یک کت و شلوار اتو کرده و گران‌قیمت طوسی رنگ، کراوات سرمه‌ای، پیراهن آبی رنگ و کفش ورنی براق به تن داشت و کاملا خودش را باخته بود و از واقعه پیش آمده وحشت‌زده شده و صدایش آشکارا می‌لرزید به کمیسر گفت: من و آلن با هم زندگی می‌کنیم. ما به طور مشترک طبقه دوم یک ویلای بزرگ را در خیابان کترینگ اجاره کرده‌ایم. هر دو بازاریاب شرکت تبلیغاتی هستیم. البته جدا از هم کار می‌کنیم. من در یک شرکت مشغول هستم و آلن هم در یک شرکت دیگر کار می‌کرد.
هر دومان هم درآمدمان بسیار خوب است و خیلی هم خوب زندگی می‌کنیم؛ خانه خوب، ماشین خوب و... ما با هم در کلاس بازاریابی آشنا شدیم و بعد رفاقتمان ادامه پیدا کرد تا این که حدود 9 ماه پیش تصمیم گرفتیم که با هم آپارتمانی را اجاره کنیم تا هم تنها نباشیم و هم صرفه‌جویی کنیم. در تمام این مدت هم هر کدام سرمان به کار خودمان گرم بود و هیچ مشکلی با هم نداشتیم.

هر کدام سعی می‌کردیم که در کار یکدیگر دخالت نکنیم و احترام همدیگر را داشته باشیم. خوشبختانه رفاقت ما با هم خیلی صمیمی بود و هیچ وقت کوچکترین مشکلی بین ما به وجود نیامد.

مایکل در حالی که دائم دست به موهای ژل زده و مرتبش می‌کشید افزود: به آلن بسیار انس گرفته بودم. او مثل برادر برای من بود و حال نمی‌‌دانم چگونه می‌توانم دوری او را تحمل کنم. او بسیار مودب، مهربان و با گذشت بود و هیچ وقت کاری نمی‌کرد که من ناراحت شوم. به خاطر همین هم تا آخر عمر هرگز او را فراموش نمی‌کنم.

مایکل که هر لحظه بر اضطرابش افزوده می‌شد در مورد چگونگی واقعه گفت: ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که من به خانه آمدم. آلن طبق معمول سر حال و خندان روی مبل لم داده بود و آب میوه می‌خورد. تا مرا دید، شروع کرد به شوخی کردن. او اصلا مرد شوخی بود و خیلی هم بامزه. تا مرا دید گفت مایکل، مثل لبو پخته شدی. بعد هم چند تا تیکه دیگر بارم کرد. من که گرما طاقتم را بریده بود و کم حوصله و عصبی شده بودم به او تشر زدم و گفتم حالم خوب نیست. ازم پرسید ناهار خوردی؟ گفتم میل ندارم. گرما حالم را گرفته.

برایم یک لیوان آب میوه خنک آورد. آب میوه را که خوردم، ‌کمی سر حال آمدم. از او عذرخواهی کردم و بعد هم رفتم حمام دوش بگیرم که این اتفاق وحشتناک افتاد. البته قبلش باید اضافه کنم من چند روز پیش یک اسلحه نیمه‌اتوماتیک 23‌میلی‌متری خریده بودم. در واقع آن را بابت پولی که از یک نفر می‌خواستم گرفته بودم. چاره‌ای نداشتم، سادلر که یکی از مشتریانمان در خرید و فروش اسلحه شکاری بود، مقداری به من بدهکار بود. اما هر وقت‌ طلب بدهی را می‌کردم، بهانه می‌آورد. تا این که چند روز پیش به او فشار آوردم گفت پول ندارم. بعد هم آن اسلحه لعنتی را به جای پول به من داد. من هم که می‌دانستم سادلر پول بده نیست قبول کردم و اسلحه را به جای پولم گرفتم. غافل از این که این اسلحه جان رفیق عزیزم را خواهد گرفت. من هرگز به خاطر این حماقتم خودم را نمی‌بخشم.

مایکل اضافه کرد: آن روز اسلحه را برده بودم تا بفروشم، اما کسی که قرار بود آن را بخرد، سر قرار نیامد. وقتی به خانه برگشتم، اسلحه را روی میز گذاشتم و بعد هم برای گرفتن دوش به حمام رفتم. در حال دوش گرفتن بودم که یک لحظه صدای گلوله در فضای آپارتمان پیچید. وحشت‌زده از حمام بیرون پریدم. آنقدر وحشت زده بودم که در آن لحظه اصلا نفهمیدم چه وضعیتی دارم. سر و صورتم کف صابون بود. خلاصه وقتی از حمام بیرون آمدم چشمم به جسد خون‌آلود آلن افتاد که روی مبل افتاده بود و به سختی نفس می‌کشید. خون از گلوی او سرازیر بود. دست و پایم را گم کرده بودم. نمی‌دانستم چه کار کنم. وحشت سراپای وجودم را تسخیر کرده بود. سراسیمه کف‌ها را با حوله پاک کردم. آلن هنوز زنده بود و نفس می‌کشید. من بایستی به او کمک می‌کردم. به سرعت و با عجله لباس پوشیدم و آلن را در بغل گرفتم و انداختم در ماشین و او را به بیمارستان رساندم.

در آن لحظات این تنها کاری بود که می‌توانستم بکنم. اگر می‌خواستم صبر کنم تا آمبولانس بیاید زمان زیادی می‌برد. آلن وضع خوبی نداشت. خون همچنان جاری بود و ضرورت داشت که خودم او را به بیمارستان برسانم که خوشبختانه خیلی زود هم او را رساندم، اما متاسفانه گلوله به بد جایی اصابت کرده بود و هیچ کمکی از دست پزشکان بیمارستان ساخته نبود. آن بیچاره لحظاتی بعد از انتقال به بیمارستان جان سپرد و مرا در فقدان خود عزادار کرد.

کمیسر از او پرسید: همسایه‌ها متوجه صدای گلوله نشدند؟ اصلا چرا از آنها کمک نگرفتی؟

مایکل جواب داد: خانه‌ای که ما در آنجا زندگی می‌کنیم دو طبقه است. طبقه اول صاحبخانه است که یک پیرمرد و پیرزن هستند. آنها هفته پیش برای دیدن دخترشان به هارلم رفتند. دیگر همسایه‌های ما، خانه‌شان با ما فاصله زیادی دارد و فکر می‌کنم متوجه صدای گلوله نشدند. چرا که هیچ‌کس بیرون نیامد. البته بایستی این را هم بگویم که محله ما بسیار خلوت است و اکثر خانه‌ها در وسط باغ واقع شده‌اند و ویلایی هستند. کمتر کسی متوجه سروصدای اطراف می‌شود. به هر حال در آن لحظه هیچ‌کدام از همسایه‌ها بیرون نیامدند و من به تنهایی جسم سنگین آلن را حمل کردم و به بیمارستان رساندم و در تمام لحظات هم بالای سر او بودم و لحظه‌ای تنهایش نگذاشتم.

کمیسر از او پرسید وضعیت خانه چگونه است. صحنه که تغییری نکرده؟

مایکل جواب داد: من به هیچ چیز دست نزدم. فقط به کمک آلن رفتم. او را بر دوش انداختم و از خانه خارج شدم و بعد هم با ماشین خودم و با تمام سرعت وی را به بیمارستان رساندم و اصلا هم به خانه برنگشتم. آلن بیچاره وقتی در حمام بودم شروع به بازی با اسلحه کرد و یک لحظه بدون این که بفهمد و بداند که چه بلایی سرش می‌آید گلوله شلیک شد و او را از پای درآورد.

کمیسر بعد از این که چند سوال دیگر از مایکل کرد، یک بار دیگر جسد آلن را وارسی کرد و آنگاه به اتفاق مایکل به خانه آنها در خیابان کترینگ که یک خیابان اعیان‌نشین با خانه‌های ویلایی بسیار زیبا بود، رفت. همان‌طور که مایکل گفته بود، خانه‌های خیابان در وسط حیاط‌های بزرگ و سر سبز واقع شده بود. یک خیابان خلوت و کم رفت‌ و آمد. خانه آنها در طبقه دوم یک ویلای بزرگ قرار داشت.

وقتی مایکل در را باز کرد به کمیسر تعارف کرد. کمیسر وارد خانه شد، همه چیز مرتب و منظم بود. آنها خانه را مبله اجاره کرده بودند، سالن خانه بسیار بزرگ و شیک بود. در ضلع غربی سالن هم اتاق خواب دیده می‌شد.

در وسط سالن روبه‌روی تلویزیون، روی مبل حوضچه‌ای از خون دیده می‌شد. صحنه رقت‌انگیزی بود. در کنار حوضچه خون که حالت لخته‌زدگی داشت، یک اسلحه کلت کمری نیمه اتوماتیک کالیبر23 میلی‌متری دیده می‌شد.
کمیسر اسلحه را با دستمال آرام برداشت و به دقت آن را نظاره کرد.

گلوله‌ای از آن شلیک شده بود. کمیسر پس از وارسی، آن را داخل کیسه پلاستیکی گذاشت و تحویل یکی از ماموران داد. در مقابل مبل دو لیوان خالی دیده می‌شد که ته‌مانده آنها نشان می‌داد حاوی آب میوه بوده‌اند. تلویزیون بزرگ که درست روبه‌روی مبل قرار داشت هنوز روشن بود.

کمیسر پس از این که به دقت همه زوایای خانه را از نظر گذراند لحظه‌ای در گوشه سالن به فکر فرو رفت. هر آنچه که اتفاق افتاده بود را به سرعت در ذهن مرور کرد و آن گاه رو به مایکل هیگز گفت: شما به جرم قتل عمد آلن بازداشت هستید.
مایکل که بهت زده شده بود رو به کمیسر گفت: شما دیوانه شده‌اید. چطور ممکن است من دوست عزیزم را کشته باشم. او در حال بازی با اسلحه بود که گلوله‌ای از آن شلیک شد و به گلویش اصابت کرد. او قربانی کنجکاوی خود شد و مرگ او فقط یک تصادف بود که خودش آن را رقم زد. حالا شما مرا متهم به قتل می‌کنید.

کمیسر تبسمی کرد و گفت: من دلیل محکمی برای دستگیری شما به جرم قتل دارم.

شما خواننده عزیز حدس بزنید دلیل کمیسر چیست؟ اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها