امروز ۹ اسفند است و هنوز درست خبر نداریم چه بلایی به سرمان آمده و چه کسی را از دست دادهایم. دواندوان به ایستگاه رودکی نزدیک میشوم. از مردی همان حوالی آدرس سرراست مترو را میپرسم. با تعجب نگاهم میکند و با تأکید میگوید: «توی این شلوغی چرا به خانه برنمیگردی؟» جمله همیشگی این ۲۰ سال را با لبخند تکرار میکنم: «نمیشه، خبرنگارم!»
برای من این «خبرنگارم»، یعنی خلاف جریان آب شنا کردن. یعنی وقتی دیگران از درد پناه میگیرند، ما باید سینهسپرکرده به مرکز حادثه برویم. یعنی وقتی همه غمگین و نگرانند، ما باید استوار بایستیم و امید پمپاژ کنیم. خوب میدانیم که جهان نباید بیخبر بماند و اگر ما درست و صادقانه روایت نکنیم، آنهایی روایت خواهند کرد که سالهاست تلاش میکنند جای قاتل و شهید را عوض کنند. آن روز اسفندماه، تنها یکی از صدها روزی بود که خلاف جهت جمعیت دویدیم تا خبر را زنده نگه داریم؛ درست مثل شبی که تا صبح چشم بر هم نگذاشتیم و منتظر خبری از بالگرد رئیسجمهوری بودیم که فردایش پیشوند سرخ «شهید» به نامش اضافه شد. درست مثل تمام شبهای انتخابات، دلهرههای موشکباران و هزار ماجرای دیگر.
بوی گلوله و خبرهای تلخ در یکسال اخیر آنقدر مشام و کام ما خبرنگاران را پر کرده که شاید کمتر مجال پیدا کردهایم به صندلیهای خالی تحریریهمان خیره شویم. صندلیهایی که روزگاری جای همکارانی بود که با ما دست به کیبورد و پا به خبر بودند. در سالی که گذشت، آنقدر اتفاق و داغ را تجربه کردیم که شاید هنوز هم برای نشستن و گریستن و عزاداری تماموکمال آنها فرصت نکردهایم؛ از هموطنانی که زیر آوار زیادهخواهی و وحشیگری غرب پر کشیدند، تا آن همکاری که هر روز برایمان یک استکان چای ساده میآورد و حالا وقتی نامش را میآوریم، باید با ناباوری یک «خدابیامرز» چاشنی یادش کنیم. ما هنوز داغیم و شاید خودمان هم ندانیم چه مسیر سنگینی را پشتسر گذاشتهایم.
اما این یادداشت قرار نیست یک گلایهنامه یا دردنامه باشد. این یادداشت، پل ارتباطی دوباره ما با شماست؛ شمایی که همیشه از پشت دیوارهای سربی کلمات با شما حرف میزدیم و امروز، به بهانه «روز خبرنگار»، آمدهایم کنارتان بنشینیم. میخواهیم بگوییم پشت تمام این تیترهایی که مخابره کردیم، چه بغضها و دردهایی را قورت دادیم. میخواهیم به شما مخاطبان وفادار که همیشه با ورق زدن این صفحات بر سر ما منت گذاشتهاید بگوییم در قامت «دروازهبان خبر»، چه خبرهای تلخی را با روح و روانمان سپر شدیم تا به قلب شما اصابت نکند، چه تهمتها شنیدیم تا آرامش جامعه بههم نخورد و چه رنجها و شببیداریهایی کشیدیم تا شما بهروز بمانید و از انتخاب این مطبوعه راضی باشید.
شاید بسیاری اینطور تصور کنند که خبرنگار، تنها یک ناقل بیطرف است؛ چشمی که میبیند، دستی که مینویسد و زبانی که روایت میکند، اما حقیقت در لایههای زیرین واژهها پنهان شده است. ما نه بیرون از حادثه، که درست در میان شعلههای آن ایستادهایم. وقتی از جنگ مینویسیم، ترکشهایش را در روحمان حس میکنیم. وقتی از شهادت هموطنانمان گزارش میدهیم، هر قطره خون آنها در رگ قلم ما میدود و وقتی از داغ همکارانمان میگوییم، کلمات به لکنت میافتند. خبرنگار بودن یعنی همین پارادوکس ناتمام: اینکه بتوانی در هجوم گریه، لبخند امید را برای مردم تصویر کنی، لرزش دستت را زیر سنگینی دکمههای کیبورد پنهان کنی تا تیتری آگاهیبخش بزنی، بغضت را فرو بدهی و با چشمانی خسته، اما بیدار، صفحه فردا را ببندی چراکه چراغ حقیقت نباید خاموش شود.
آخرین باری که پیش از شهادت رهبر، میزبان دکتر حسن خجسته (استاد و کارشناس برجسته رسانه) بودیم، از بقیه همکاران خواستم اجازه دهند چند دقیقهای خصوصی با ایشان صحبت کنم. مهربان و پدرانه نگاهم کرد. به او گفتم: «ما تمام حوادث جنگ ۱۲روزه و بقیه سختیها را تاب آوردیم، چون دلمان به حضور و ایستادگی رهبرمان گرم است. به ایشان بگویید دوستشان داریم.» آن موقع هنوز مصیبتهای بعدی روی سرمان آوار نشده بود. سر تکان داد و گفت چشم و پیغام را میرساند.
حالا در میانه این همه جای خالی، ماندهام گلایه و بغضهایمان را باید به چه کسی ببریم؟ اما حقیقت آن است که ما تمام این بغضها را برای «ایران» و برای همان قلهای تاب آوردهایم که وعده رسیدنش را به ما داده بود. پس چه بهتر که در روز خبرنگار، رو به این خاک سرافراز بگوییم: ما دوستت داریم و برای تو ادامه میدهیم وطن عزیز. داستان ما، شبیه همان سریال قدیمی سالهای دور است؛ دختری که عاشق بود و بعدها فهمیدند اشکهای شبانهاش بر سر سجاده، از عشقی آسمانی بوده است نه زمینی. اسم آن سریال همین بود: «به او بگویید دوستش دارم.» حالا قلمهای ما سجادههای ماست و روایتهایمان، نماز عشق برای این خاک. به ایران بگویید دوستش داریم....
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد