از علمداری تا شهادت
روایتی از سرباز محمدعلی شهدادی‌نژاد که در دفاع مقدس سوم در پادگان اصفهان به شهادت رسید

از علمداری تا شهادت

پای صحبت همسر شهید میلاد سوری که ۹ اسفند ۱۴۰۴ آسمانی شد

عشق به حسین (ع) تا لحظه شهادت

راه
شهید میلاد سوری از شهدای سرافراز فراجا و کلانتری ۱۲۷ نارمک تهران بود. او روز ۹اسفند ۱۴۰۴ وقتی به‌جای یکی از همکارانش گشت‌زنی می‌کرد، در حمله تروریستی آمریکا و اسرائیل در میدان ۷۲ نارمک به شهادت رسید.
کد خبر: ۱۵۶۱۶۴۱
نویسنده میثم رشیدی مهرآبادی - گروه دفاع مقدس

میلاد آن روز سوار بر موتور سازمانی‌ای بود که از دوست شهیدش احسان منشی‌زادگان‌ به او رسیده بود. از او دختری شش ‌ساله به نام «بهار» به یادگار‌مانده. 
صبح روزی که جنگ شد 
فاطمه سوری درباره همسرش می‌گوید: میلاد متولد ۱۳آبان ۱۳۷۰ بود و جزو اولین شهدای فراجا در جنگ رمضان محسوب می‌شد. او بعد از حمله آمریکا به بیت رهبری، در بمباران میدان ۷۲ نارمک به شهادت رسید؛ همانجا که مشغول گشت‌زنی بود.‌  
خانم سوری درباره نحوه باخبر شدن از شهادت همسرش این‌طور توضیح می‌دهد: میلاد روز ۹اسفند ساعت ۷ رفت سر کار. همیشه شیفت عصر بود اما آن هفته به‌جای همکارش شیفت صبح ایستاده بود. ماه رمضان بود و روزه بودیم. 
من دخترم را بردم پیش‌دبستانی و برگشتم خانه و خوابیدم. ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم و تازه فهمیدم جنگ شده. در خواب هیچ صدایی نشنیدم. با زنگ درب خانه بیدار شدم. 
مسئول مهد، دخترم را آورده بود و من خبر شروع جنگ را از او شنیدم. هر چه به شوهرم زنگ زدم، جواب نداد. در جنگ ۱۲روزه هم این اتفاق افتاده بود. چون گوشی نیروها را می‌گرفتند تا ردیابی نشوند. نگران نشدم و گفتم حتما این بار هم همین‌طور است.‌  
آخرین نفری که فهمید 
او ادامه می‌دهد: ‌ظهر نگران‌تر شدم و گفتم ممکن نیست این همه ساعت بگذرد و میلاد از ما سراغی نگیرد. به مادرم زنگ زدم و گفتم بیاید برویم  دنبالش‌بگردیم. 
در محله شمیران‌نو بودیم و خواستیم برویم هفت‌حوض جلوی کلانتری. در راه بودیم که شوهرخواهر همسرم زنگ زد و گفت میلاد مجروح شده و او را به بیمارستان برده‌اند. پرسیدم کدام بیمارستان؟ گفت نگفته‌اند کجا. فقط گفته‌اند مجروح است و در اتاق عمل. 
طاقت نیاوردیم. با مادرم رفتیم چند بیمارستان نزدیک را گشتیم. هر جا از میلاد سراغ گرفتیم، گفتند او را اینجا نیاورده‌اند. دوباره زنگ زدم به شوهرخواهر همسرم و گفتم تو را به خدا راستش را بگو. من طاقتش را دارم. گفت بیایید جلوی درب خانه مادرشوهرتان تا برای‌تان توضیح بدهم. 
به آنجا رفتیم. ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود. دیدیم جمعیت زیادی جلوی در ایستاده‌اند و همه لباس مشکی به تن دارند. تا در را باز کردیم و پیاده شدیم، یکی از اقوام دور آمد و تسلیت گفت. من که حسابی جا خورده بودم گفتم هنوز که چیزی معلوم نیست! باورم نمی‌شد. می‌دانستم اتفاقی افتاده اما نمی‌خواستم باور کنم. دائم به خودم می‌گفتم دروغ است. مگر ممکن است آدم صبح سالم از خانه بیرون برود و در عرض یک دقیقه از بین برود؟ آن موقع فهمیدم شوهرم ساعت ۱۰ شهید شده. من آخرین نفری بودم که این را فهمیدم. انگار همه می‌دانستند جز من. 
عشق به هیأت و کربلا 
همسر شهید سوری درباره ویژگی‌های اخلاقی همسرم می‌گوید: میلاد ارادت خاصی به امام حسین و سفر کربلا، راهپیمایی اربعین و ماه محرم داشت. وقتی آمد خواستگاری‌ام، گفت من شب جمعه‌ها حتما باید بروم هیأت. از نوجوانی با دوستانش هیأتی تشکیل داده بودند که هنوز هم هست. گفت امکان ندارد نروم. این همه سال رفته‌ام و از این به بعد هم باید بروم.  
من و میلاد نسبت فامیلی داشتیم و از بچگی مهرمان هم به دل همدیگر افتاده بود. عکس میلاد در عکس‌های تولد دوران کودکی من هم هست. خیلی با اصرار آمد برای خواستگاری‌‌ام. 
او ادامه می‌دهد: الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم یک‌بار هم صدای بلند او را نشنیده‌ام. خیلی با من رفتار خوبی داشت و مهربان و دلسوز بود. با وجود خستگی، در کار خانه به من کمک می‌کرد. به دخترمان «بهار» خیلی علاقه داشت و با این‌که خسته از سر کار می‌آمد، با بهار نیم‌ساعتی می‌رفتند پارک محله. 
فاطمه سوری در ادامه می‌گوید: میلاد سخت کار می‌کرد. حقوقش کفاف زندگی را نمی‌داد. برای همین دو جای دیگر هم کار می‌کرد. در یکی از بیمارستان‌ها شیفت اضافه می‌ایستاد و اگر وقت داشت پیک موتوری هم کار می‌کرد تا هزینه‌های زندگی‌مان تامین شود. خیلی زحمتکش بود. خانه ما اجاره‌ای است و حالا که شهید شده، می‌بینم چقدر برای ما زحمت کشیده. چون با حقوق محل کارش واقعا نمی‌شود با این اجاره‌ها زندگی کرد. 
او اضافه می‌کند: میلاد تمام تلاشش را می‌کرد هر سال اربعین خودش را به کربلا برساند مگر این‌که از سمت محل کارش مشکلی وجود داشته باشد. ما دو بار با هم با کاروان رفتیم کربلا و سعادت داشتم همراهی‌اش کنم. پارسال «بهار» را هم با خودمان بردیم. با این‌که همه مخالف بودند و می‌گفتند هوا گرم است و بچه مریض می‌شود اما او را  بردم. چون حداقل یک خاطره سه‌تایی از روزهای خوب اربعین در کربلا با بابایش توانستم برایش  ثبت‌کنم. 
میلاد یک ماه قبل از محرم بیقرار می‌شد و نوحه زمزمه می‌کرد. محرم که می‌شد سیاهی‌های هیأت را می‌زد و برای عزاداری امام حسین آماده می‌شد. من و میلاد یکی دو بار هم به اردوی راهیان نور رفتیم. خیلی به شهدا ارادت داشت و آن سفرها برای‌مان ماندگار شد. 
یادگاری‌هایی که ماند 
فاطمه سوری در ادامه می‌گوید: بعد از شهادتش یکی از اقوام گفت یادگاری‌ای از میلاد دستم است که ارزش معنوی‌ بالایی دارد. وقتی آن را آورد، دیدم همان شالی است که در هیأت دور گردنش می‌انداخت. در تصاویر به جا مانده هم آن شال دور گردنش است. آن فرد گفت یک سال اربعین در کربلا اتفاقی میلاد را دیدم و به او گفتم این شال چقدر قشنگ است. او هم آن را به من داد و گفت با این شال اشک‌هایم را پاک می‌کردم. او همچنین گفت با این‌که این شال برایم عزیز است اما آن را به شما می‌دهم. شال را به من داد و آن را بو کردم. هنوز بوی شوهرم را می‌داد. این یادگاری‌ای بود که بعد از شهادتش به‌دست من رسید.  

سرنوشت عجیب یک موتورسیکلت 

فاطمه سوری به خاطره دیگری اشاره می‌کند و می‌گوید: دو سه سال پیش در میدان رسالت بین ماموران کلانتری و یکسری اراذل درگیری شد. آن شب سه نفر از ماموران فراجا شهید شدند. در آن درگیری تیراندازی شد و شهید احسان منشی‌زادگان همراه دو نفر دیگر از همکاران میلاد به شهادت رسیدند. شهید منشی‌زادگان دوست همسرم بود و مدتی با هم خدمت کرده بودند. بعد از شهادت او، شوهرم یک روز از کلانتری فرجام برگشت و گفت موتور شهید منشی‌زادگان را به من داده‌اند. خیلی خوشحال بود. گفت خوشحالم که موتور شهید را به من داده‌اند. ان‌شاءالله بتوانم مثل او عاقبت‌بخیر بشوم. شوهرم دقیقا با همان موتور به شهادت رسید.  
فاطمه سوری در ادامه می‌گوید: چند وقت پیش دخترم را برای ثبت‌نام به مدرسه شاهد بردم. مدیر مدرسه گفت امسال سه فرزند شهید داریم که هر سه پلیس بودند. گفتم چه کسانی هستند؟ یکی از دخترها، دختر شهید منشی‌زادگان بود که اتفاقا با دختر من همکلاس شده. این برای‌مان خیلی ارزشمند است.  

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها