۱. بحرانِ «اعتبارِ تأمین امنیت» در عصرِ پسا-هرمز
در نظریهی هژمونیِ پایدار، یک قدرتِ مسلط باید تواناییِ «تولیدِ نظمِ عمومی» را با هزینههایی معقول و قابلپیشبینی، برای سایر بازیگران به اثبات برساند. بحران هرمز، این گزاره را در سه سطح به چالش کشید:
سطح نخست: اقتصادهای بزرگ آسیا (هند، چین، ژاپن، کره جنوبی و آ سه آن)
این کشورها دریافتند که ایالات متحده، با وجود برخورداری از بزرگترین ناوگانِ تاریخ، نمیتواند عبورِ بیوقفهی نفتکشها را در یک نقطهی کانونیِ اقیانوسی تضمین کند. بهعبارتِ دقیقتر، واشنگتن بینِ «قدرتِ بازدارندگیِ کلی» و «قدرتِ واکنشِ آنیِ عملیاتی» فاصلهای معنادار نشان داد. این درک، یک زمینلرزهی اعتمادآفرینی در روابطِ راهبردیِ کشورهای آسیایی با آمریکا ایجاد کرده است. اقتصادهایی که هفتاد درصد نفتِ وارداتیِ خود را از هرمز تأمین میکنند، عملاً دریافتند که یک بازیگرِ منطقهای با هزینهای پایین، میتواند منافعِ حیاتیِ آنان را بدونِ وارد شدن به یک جنگِ تمامعیار، و علی الرغم قدرت آمریکا محدود کند. پیامدِ سیاستیِ این تغییرِ ادراک، شتابِ فزاینده در تنوعبخشیِ مسیرهای انرژی (از کریدور شمال-جنوب تا خطوط لولهی زمینیِ چین-پاکستان، طرح کمربند و جاده چین، و احیای جاده ادویه هند) و تقویتِ همکاریهای امنیتیِ درونمنطقهایِ مستقل از آمریکا (مانند گفتوگوهای امنیتیِ سازمان شانگهای) است.
سطح دوم: کشورهای کوچکِ حوزهی خلیج فارس (بهویژه کویت، قطر و عمان)
این کشورها با نگاه به سه دههی اخیر، دریافتند که حضورِ ناوگانِ پنجمِ آمریکا، دیگر یک «بیمهی تمامعیار» نیست. پایگاههای نظامی این کشور در بحرین، قطر و کویت، و همچنین شبکهی گستردهی راداریِ سنتکام در تمامی کشورهای منطقه، که روزگاری نمادِ قدرتِ بیچونوچرای آمریکا در غرب آسیا بود، در این بحران عملاً کاراییِ پیشین خود را از دست داد و به نمادهایی از یک نظمِ در حالِ فرسایش بدل شد. از منظرِ اقتصادِ سیاسی، هر گونه اختلال در جریانِ انرژی و کالا، به معنای لغزشِ سریعِ اقتصادِ رانتیِ این کشورها به سمتِ رکود و ناامنیِ اجتماعی است. اگر یک موشکِ ارزانقیمت یا یک پهپاد، بتواند ساعتِ اقتصادِ جهانی را به تعویق بیندازد، دیگر معنایی ندارد که کشورهای کوچک صرفاً بر «ناوگانهای بزرگ» برای تضمینِ امنیتِ خود تکیه کنند. این کشورها، به تدریج به سمتِ «دیپلماسیِ چندجانبهیِ امنیتی» حرکت میکنند و از هر سه بازیگرِ اصلی ایران، آمریکا و چین و حتی روسیه تضمینهای موازی دریافت میکنند تا وابستگیِ راهبردیِ خود را پوشش دهند.
۲. واگراییِ ادراکاتِ امنیتی: از نظمِ «تکقطبی» به سوی نظمِ «چندلایهای»
آنچه در این بحران فروپاشید، نه «قدرتِ مادی» آمریکا، بلکه «قدرتِ اقناعی» آن بود. به عبارتِ دقیقتر:
· اعتمادِ کشورهای کوچک به «نظریهی چترِ امنیتی» (که میگوید حضورِ نظامیِ آمریکا بهتنهایی امنیت را تأمین میکند) به شدت کاهش یافته است.
· اعتمادِ اقتصادهای شرقِ آسیا به «پایداریِ نظمِ اقتصادیِ تحتِ رهبریِ آمریکا» نیز متزلزل شده است. چرا که در این بحران، نه صرفاً یک «حملات نظامی»، بلکه یک «فشارِ اقتصادیِ معکوس» از سوی ایران اعمال شد که اقتصادِ جهان را وادار به گرانخریدنِ انرژی و ضررهای هنگفت در بورس کرد.
این دو تغییرِ ادراکی، دو پیامدِ کلیدی به همراه دارد:
الف) دیپلماسیِ امنیتیِ ترکیبی: کشورهای کوچک (بهویژه قطر، عمان و کویت) بهجای انتخابِ یک متحدِ خاص، بهسراغ «همپیمانیِ موقت با همه» میروند. یعنی همزمان با آمریکا، با چین و ایران و روسیه نیز تعاملِ امنیتیِ مستقیم و پنهان دارند. این یعنی نظمِ منطقهای از «تکقطبی» به «چندقطبیِ امنیتی» در حال گذار است.
ب) اقتصادِ انرژیِ غیرمتمرکز: کشورهای واردکننده، بهدنبالِ افزایشِ سهمِ انرژیهای تجدیدپذیر، افزایشِ ذخایرِ استراتژیک و کاهشِ سهمِ نفتِ خلیج فارس در سبدِ انرژیِ خود هستند. این فرایند، یک چرخهی معیوب برای هژمونیِ آمریکا ایجاد میکند: هرچه وابستگیِ شرقِ آسیا به خلیجفارس کمتر شود، ضرورتِ حضورِ نظامیِ آمریکا در منطقه نیز کاهش مییابد.
---
۳. فروپاشیِ افسانهی «جنگِ کوتاه و قاطعِ دریایی»
در نظریههای کلاسیکِ قدرتِ دریایی (مانند نظریهی ماهان)، یک قدرتِ دریایی باید بتواند با یک نمایشِ سریعِ قدرت، خطوطِ کشتیرانی را بازگشایی و دشمن را به عقبنشینیِ کامل وادارد. آنچه در هرمز رخ داد، کاملاً برخلاف این نظریه بود:
تاکتیکهای بازدارندگی و منطقهزدایی (منع دسترسی منطقهای) که ایران بهکار گرفت، یک شبکهی دفاعیِ چندلایه ایجاد کرد که صرفاً با ناوهای هواپیمابر قابلِ خنثیسازی نبود. ایران با بهرهگیری از انبوهی از موشکها و پهپادها، عملاً «دسترسی» و «آزادیِ عمل» را از دشمن سلب کرد و به او فهماند که ورود به این منطقه، هزینهای بس گزاف و غیرقابلپیشبینی در پی خواهد داشت. طولِ عملیات و تداومِ تنش نشان داد که یک بازیگرِ منطقهای میتواند هزینههایِ یک بحرانِ طولانیمدت را بهتر از یک قدرتِ فرامنطقهای تحمل کند. این تجربه، در ادراکِ کشورهایِ آسیایی و حاشیهی خلیجفارس، به یک «درسِ راهبردی» تبدیل شده است که اگر آمریکا در خلیجفارس، که قلبِ منافعِ حیاتیِ متحدانش است، نتواند بهسرعتِ کافی عمل کند، در مناطقِ پیرامونیتر (مانند شرقِ آسیا) چه خواهد کرد؟
۴. اهمیتِ راهبردیِ تنگه هرمز؛ فراتر از نفت
تنگه هرمز، صرفاً یک گلوگاه نفتی نیست، بلکه شریانِ حیاتیِ اقتصادِ جهان بهشمار میرود. این آبراهه، نه تنها یکپنجم نفت خام جهان را عبور میدهد، بلکه بیش از یکچهارم گاز طبیعی مایع جهان نیز از آن گذر میکند. در کنار این دو، کالاهای استراتژیک دیگری نیز از این مسیر عبور میکنند که هر یک، ستونهای امنیتِ غذایی، صنعتی و پزشکیِ جهان بهشمار میروند. نزدیک به نیمی از کودهای شیمیایی جهان (بهویژه اوره و آمونیاک) برای تأمین غذای جمعیتِ رو به رشدِ کرهی زمین، از این تنگه میگذرند. همچنین حدود نیمی از گوگردِ موردنیازِ صنایعِ تولیدِ باتری و اسیدِ سولفوریک، یکسوم متانولِ مصرفیِ صنایعِ پلاستیک و الیاف، و نیز بخشِ قابلتوجهی از آلومینیومِ اولیه و هلیومِ حیاتی برای تجهیزات پزشکی، همگی از همین شریانِ باریک عبور میکنند. افزون بر این، پنجاه و چهار درصد از نفتا و خوراکِ پتروشیمیِ آسیا نیز به این آبراهه وابسته است. این تنوع و وابستگیِ شگرف، بهخوبی نشان میدهد که هیچ جایگزینِ عملی و مقرونبهصرفهای برای هرمز در کوتاهمدت و حتی میان مدت وجود ندارد؛ چراکه مسیرهای زمینی، هوایی و حتی خطوط لوله، هزینههای حمل را تا مرزِ غیرقابلِ تحمل افزایش میدهند و به دلیل حجمِ عظیمِ این کالاها، هرگز کاراییِ مسیرِ دریایی را نخواهند داشت.
۵. بزرگترین شکستِ راهبردیِ آمریکا در یک سدهٔ اخیر
آمریکا که در چارچوب راهبرد «چرخش به شرق آسیا»، بهدنبال کاهش حضور مستقیم خود در غرب آسیا و انتقالِ مرکزِ ثقلِ راهبردی خود به شرقِ قاره بود، طراحیِ آرمانشهری را در سر میپروراند: تثبیتِ هژمونیِ خود و جایگزین کردن اسرائیل به عنوان هژمون غرب آسیا از طریقِ تقویتِ رژیمِ صهیونیستی و توافقنامههای ابراهیم، و سپس، کوچِ افتخارآمیزِ نظامیانِ خود به شرقِ آسیا برای مهارِ چین.
اما بحران هرمز، این نقشهی راهبردی را نقشبرآب کرد. واشنگتن نه تنها نتوانست «بیمهی امنیتیِ» خود را در خلیجفارس حفظ کند، بلکه با نمایشِ ناتوانیِ بیسابقهی خود در بازگشاییِ یک آبراههی بینالمللی، همان هژمونیِ موجود را نیز یکباره بر باد داد. این، بزرگترین شکستِ راهبردیِ آمریکا در یک سدهٔ اخیر است؛ چراکه برای نخستینبار، یک قدرتِ منطقهای با هزینهای ناچیز، توانست کلِ معادلاتِ امنیتیِ یک ابرقدرت را در حیاتیترین نقطهی جغرافیاییِ جهان، به هم بریزد.
---
۶. پیشنهادهایی به جمهوری اسلامی ایران
در این میان، ایرانِ پیروزِ میدان، باید از دامِ «غرورِ راهبردی» بپرهیزد و با نگاهی هوشمندانه، به بازآراییِ روابطِ خود با همسایگان بپردازد:
یکم: کینهای به دل نگیرد. علیرغمِ بدخلقیهای مقطعی و تصمیماتِ مبتنی بر نهادینهشدنِ قدرتِ هژمونیکِ آمریکا در ذهنِ برخی از کشورهایِ حوزهی خلیجفارس، تهران باید با صبوریِ راهبردی، این رفتارها را ناشی از «وابستگیِ ساختاریِ گذشته» بداند و از دامِ کینهتوزیِ تاریخی بپرهیزد.
دوم: تقویتِ روابط اقتصادی و امنیتیِ مبتنی بر برد-برد. ایران باید بهجایِ تقابلِ صرف، پیشنویسِ ترتیباتِ جدیدِ امنیتی و اقتصادی را ارائه دهد. ترتیباتی که در آن، کشورهایِ جنوبیِ خلیجفارس، بهجایِ پرداختِ هزینههایِ گزاف به بازیگرانِ فرامنطقهای، از همکاری با ایران (بهعنوانِ یک تأمینکنندهٔ پایدارِ انرژی و یک شریکِ امنیتیِ همسایه) سودِ بیشتری ببرند.
سوم: دیپلماسیِ پیشدستانه با عمان و قطر. این دو کشور، بهعنوانِ حلقههایِ کلیدیِ ارتباطی، میتوانند نقشِ «تسهیلگرِ نظمِ نوین» را ایفا کنند. تقویتِ مناسباتِ سیاسی، اقتصادی و حتی امنیتیِ پنهان با آنها، میتواند زمینهسازِ شکلگیریِ یک «ائتلافِ منطقهایِ مستقل از آمریکا» شود.
چهارم: تبدیلِ «تهدید» به «فرصت».
ایران باید از این دستاوردِ راهبردی، برای بازتعریفِ «برندِ قدرتِ خود» استفاده کند. یعنی بهجایِ ارائهی تصویرِ «تهدیدکننده»، تصویرِ «همسایهی قدرتمندی که همکاری با او، کمهزینهترین و پایدارترین گزینه است» را به نمایش بگذارد.
۷. جمعبندیِ نهایی
نظمِ جدیدِ در حالِ تولد در خلیجفارس، نه یک نظمِ تکقطبی و نه یک خلأِ قدرت، بلکه نظمی چندلایه، سیال و مبتنی بر همکاریهای موازی است. آمریکا در این نظم، دیگر «تکستاره» نیست، بلکه یکی از بازیگرانِ متعدد (و نه لزوماً مسلط) خواهد بود. ایران نیز با عبورِ هوشمندانه از «دورانِ تقابلِ صرف»، میتواند به یکی از معمارانِ اصلیِ این نظمِ نوین بدل شود.
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛