پرده آخرِ آقایِ بازیگر: وقتی خیابان‌های تهران برای «چارلی چاپلینِ ایران» ایستاده دست زدند

تشییع پیکر اکبر عبدی
امروز تالار وحدت شاهد صحنه‌ای بود که سینمای ایران کمتر به خود دیده است؛ نه فقط برای بدرقه یک هنرمند، که برای وداع با «فرزند تابستان»؛ مردی که با خنده‌هایش مرزهای واقعیت و نمایش را جابه‌جا می‌کرد. وقتی پیکر اکبر عبدی بر فراز دست‌ها قرار گرفت، هیاهوی جمعیت به سکوتی سنگین بدل شد و ناگهان، طنین تشویقی ممتد و ایستاده، آخرین پرده نمایش زندگیِ کسی را رقم زد که معتقد بود «کمدین‌ها برای زندگی آمده‌اند.»
کد خبر: ۱۵۶۰۶۵۳
نویسنده ارشیا محبی - جام جم آنلاین

خورشیدِ صبح یکشنبه، پهنه رودکی را با گرمایی متفاوت در آغوش کشیده بود؛ انگار آسمان هم می‌دانست «فرزند تابستان» قرار است در همین فصل گرم، برای همیشه به خانه ابدی برود. خیابان‌های اطراف تالار وحدت، وعده‌گاهِ ملتی بود که آمده بودند تا به «عمو اکبر»شان ادای احترام کنند.

در میان جمعیت، حضور چهره‌ها فقط یک حضور ساده نبود؛ هر کدام نمادی از یک دوران در کارنامه اکبر عبدی بودند. ایرج طهماسب، گوشه‌ای ایستاده بود و با چشمانی که هزاران خاطره در آن موج می‌زد، به فضای خالیِ میانِ همکارانش می‌نگریست. عبدالله اسکندری، استادِ بی‌بدیلِ چهره‌پردازی که با جادوی قلم‌موهایش، عبدی را به صدها کاراکترِ به‌یادماندنی بدل کرده بود، با بغضی در گلو ایستاده بود و شاید به آن صورتِ انعطاف‌پذیری فکر می‌کرد که برای او «مومی در دست» بود. رضا عطاران، مردی که خوب می‌دانست بازی در نقشِ «آدم‌برفی» چگونه سیمرغی را به چنگ آورد که تنها بخشی از ابعادِ نبوغِ این بازیگر بود، در میان سوگواران گم شده بود.

مسعود جعفری‌جوزانی، با کلامی که بوی دلتنگی می‌داد، پرده از حقیقتی برداشت که همه می‌دانستند اما کمتر گفته بودند: «اکبر، جوهرِ بازیگری بود. استعداد او نهادینه بود؛ نه اکتسابی. اگر در فیلمی حضور داشت، به آن فیلم اعتبار می‌بخشید، نه اینکه از فیلم اعتبار بگیرد.» او با یادآوری خاطره قرارداد سفیدِ «ناصرالدین‌شاه، آکتور سینما»، از منشِ پهلوانی گفت که پشتِ صورتکِ خندانِ اکبر عبدی پنهان بود.

در این میان، مسعود ده‌نمکی، کارگردانی که هشت بار با عبدی هم‌نفس شده بود، از بُعد دیگری پرده برداشت؛ بُعدی که دوربین‌ها ثبت نکرده بودند. او از زندان‌هایی گفت که عبدی در آن‌ها «خنده» را به محکومانِ به اعدام هدیه می‌داد، با این اعتقاد که: «اگر قرار است کسی برود، بگذارید با لبخند برود.»

همه از او به عنوان «چارلی چاپلینِ ایران» یاد می‌کردند؛ بازیگری که در میانه دو برداشت، وقتی خستگی بر عوامل مستولی می‌شد، با یک جمله یا یک نگاه طنزآمیز، تمامِ غم‌ها را به خنده بدل می‌کرد. جملات همسرش، خانم معصومه قاسمی، در میان جمعیت طنین‌انداز شد که: «قدر کمدین‌ها را بدانید؛ آن‌ها سربازانِ شادیِ این سرزمین‌اند.»

وقتی نماز بر پیکرِ او تمام شد و جمعیت برای آخرین بار او را روی دست‌هایشان به حرکت درآوردند، تالار وحدت شاهد باشکوه‌ترین صحنه بود؛ مردم و هنرمندان، یک‌صدا ایستادند و برای سال‌ها نبوغ، رنج‌های پنهان، و لبخندهایی که به این ملت هدیه داد، او را تشویق کردند. 

امروز، «عمو اکبر» به قابِ خاطرات پیوست. او رفت، اما میراثِ بزرگش همان لبخندی که بر لبِ عبوس‌ترین آدم‌ها می‌نشاند در حافظه جمعی یک ملت برای همیشه باقی خواهد ماند. بدرود، فرزند تابستان؛ بدرود، نابغه‌ای که با خنده‌هایت زیستی.

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها