بلوچ‌نامه

کد خبر: ۱۵۵۵۷۱۱
نویسنده مجید رضابالا 
انسان و شرف کوهستان
 
 کوه
 
پیش از آنکه نامی  
بر پوست زمان نوشته شود  
این کوه‌ها  
نام انسان را  
به سنگ آموختند.
 
در شرق فلات  
زمین  
چون شانه‌های مردی کهن  
سر بر آسمان دارد.
 
بادها در دره‌ها  
چون پیام‌های بی‌پایان می‌چرخند  
و صخره‌ها  
چون نگهبانان خاموش  
بر گذر قرن‌ها ایستاده‌اند.
 
این خاک  
نام‌های بسیار شنیده است:
 
درنگیانا  
در دفتر ساتراپ‌ها،
 
سکستان  
در زبان شاهان،
 
سگزی  
در دهان مردم.
 
اما پیش از همهٔ نام‌ها  
نامی دیگر دارد:
 
سرزمین انسان.
 
از همین جا  
بلوچ  
به راه تاریخ قدم گذاشت.
 
بَلُچ  
در زبان نیاکان  
یعنی کوچ‌کننده.
 
اما این کوچ  
گریز نبود.
 
آیینِ رفتن بود  
برای ایستادن.
 
بلوچ آن است  
که اگر کوه جا ندهد  
با باد می‌رود،
 
و اگر باد بایستد  
از کوه می‌گذرد  
تا به آب برسد.
 
و در این رفتن  
چیزی با خود دارد  
که از زر گران‌تر است:
 
شرف.
 
شرف  
چون سنگ سخت است  
و چون باد آزاد.
 
نه خریدنی است  
نه شکستن‌پذیر.
 
در نگاه مردان  
چون آتشی پنهان  
می‌سوزد.
 
---
 
پرده نخست  ، سپاه کین سیاوش
 
روزی  
که خون سیاوش  
زمین ایران را سرخ کرد
 
آتش اندوه  
در دل جهان افتاد.
 
کیخسرو  
برای داد  
سپاه برانگیخت.
 
دشت‌ها  
از سم اسبان لرزید.
 
در آن گرد و غبار  
مردانی نیز بودند  
از شرق کوهستان —
 
بلوچ.
 
با تیغ‌هایی  
که نام گودرز  
بر یادشان سنگینی می‌کرد.
 
زیرا بلوچ  
خود را  
از تبار گودرز می‌داند:
 
آن پیر سپهسالار  
که خرد و شمشیر  
در دستانش هم‌خانه بودند.
 
از آن روز  
در حافظهٔ این قوم  
خون و وفاداری  
به هم پیوستند.
 
و هرگاه ایران  
به داد نیاز داشت  
شمشیر بلوچ  
در باد می‌درخشید.
 
---
 
پردهٔ دوم — سورنا، آذرخش شرق
 
قرن‌ها گذشت.
 
از دل همین خاک  
خاندانی برخاست  
که نامش  
با شکوه ایران آمیخته بود:
 
سورن.
 
دودمانی  
که تاج شاهان  
بی‌نام آنان کامل نبود.
 
در میان آنان  
مردی بود  
چون آذرخش:
 
سورنا.
 
وقتی به میدان می‌رفت  
ده هزار سوار  
چون موجی از شن و آفتاب  
در پی او می‌تاختند.
 
در آن سوی جهان  
روم  
با غرور امپراتوری خود  
به شرق می‌آمد.
 
لژیون‌ها  
چون دیوارهای آهنین  
زمین را می‌فشردند.
 
فرمانده‌شان  
کراسوس بود.
 
اما شرق  
جنگ را  
به گونه‌ای دیگر می‌شناخت.
 
در دشت کارهه  
باد برخاست.
 
اسب‌ها  
چون سایه‌های تند  
بر افق لغزیدند.
 
تیرها  
چون باران آتش  
از آسمان فرو ریختند.
 
شن در زره‌ها نشست.  
آفتاب بر سپرها سوخت.
 
و لژیون‌ها  
که به جنگ دیوارها خو داشتند  
در برابر این موج بی‌قرار  
راه گم کردند.
 
آن روز  
امپراتوری روم فهمید  
که جهان تنها از آهن ساخته نشده است.
 
گاه  
سرنوشت جهان  
در دست مردانی است  
که باد  
یارشان است.
 
کراسوس در آن دشت فرو افتاد  
و نام سورنا  
چون صاعقه‌ای شرقی  
در تاریخ پیچید.
 
---
 
پردهٔ سوم — مردی که زمین را به گردش دید
 
اما این خاک  
تنها شمشیر نمی‌زاید.
 
شب‌هایش  
به ستارگان نزدیک‌اند.
 
قرن‌ها پس از سورنا  
مردی در سکوت آسمان برخاست:
 
ابوسعید سجزی.
 
او  
در تاریکی کوهستان  
به ستارگان گوش می‌داد.
 
حرکت نورها را می‌سنجید  
و آسمان را  
چون کتابی کهن  
ورق می‌زد.
 
تا شبی  
اندیشه‌ای در ذهنش درخشید:
 
اگر آسمان نمی‌چرخد  
و این زمین است  
که آرام می‌گردد؟
 
پس ابزاری ساخت  
چون زورقی در دریای آسمان —
 
اسطرلابی  
که در آن  
زمین می‌چرخید.
 
و ستارگان  
چون نقشه‌ای از نور  
بر صفحه‌اش می‌لغزیدند.
 
سال‌ها بعد  
بیرونی نوشت
 
که مردی از سجستان  
زمین را در آینهٔ ابزارش  
به گردش دیده بود.
 
چنین بود  
که در این سرزمین
 
هم تیغ زاده شد  
و هم اندیشه.
 
---
 
پردهٔ چهارم — یعقوب و تندباد تاریخ
 
زمان گذشت.
 
بادهای دیگری  
از راه رسیدند.
 
در میان غبار قرن‌ها  
مردی برخاست  
از میان مردم:
 
یعقوب.
 
مسگری از زرنج.
 
اما در سینه‌اش  
آتشی بود  
که آهن را نیز نرم می‌کرد.
 
او شمشیر کشید  
و گفت:
 
این خاک  
نام دارد.
 
و این مردم  
زبان دارند.
 
پس ایران  
از زیر خاکستر  
دوباره برخاست.
 
---
 
قرن‌ها بعد  
باز بادهای بیگانه آمدند.
 
کشتی‌هایی از آن سوی دریا  
چشم به این مرز دوختند.
 
اما کوهستان  
فراموش نکرده بود.
 
مردان بلوچ  
در دره‌ها ایستادند.
 
تفنگ‌ها اندک بود  
اما دل‌ها بسیار.
 
باد  
پیام‌رسانشان بود  
و کوه  
پناهشان.
 
و قانون نان و نمک  
از فرمان بیگانه  
کهن‌تر ماند.
 
---
 
پردهٔ پنجم — انسان
 
بلوچ  
فرزند باد و سنگ است.
 
با باد بزرگ شده  
با سنگ راه رفته  
و با آفتاب زیسته است.
 
اما آنچه او را بلوچ می‌کند  
نه کوه  
که دل اوست.
 
دلی  
که نان را با مهمان تقسیم می‌کند.
 
دلی  
که دوست را تنها نمی‌گذارد.
 
دلی  
که در برابر ستم  
خم نمی‌شود.
 
در این خاک  
ثروت اندک بود.
 
ثروت  
به اندازهٔ یک سنگ.
 
اما آبرو  
به اندازهٔ کوه.
 
و نام  
که باید پاک بماند.
 
فرجام — سه صدا
 
در شرق این سرزمین  
سه صدا همیشه شنیده می‌شود:
 
باد بر آب‌های هامون
 
موج بر سواحل مکران
 
و سکوت  
بر کوه‌های بلوچستان.
 
آب  
زندگی را می‌زاید.
 
دریا  
راه‌ها را می‌گشاید.
 
و کوهستان  
انسان را می‌آزماید.
 
و تا وقتی  
باد بر هامون بوزد  
موج بر مکران برخیزد  
و کوه بر بلوچستان بایستد
 
این داستان  
در رگ‌های زمان  
ادامه خواهد داشت.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها