سوگند به شب آنگاه که می تپد

کد خبر: ۱۵۵۴۸۳۰
نویسنده مجید رضابالا 
  آوازِ سنگ و عشق
 
 
 
 
 
من آلاداغم.
 
استخوانِ برآمدهٔ زمین،  
دیوارِ سنگیِ هرا ؛  
آنجا که خورشید، نخستین تیغِ خود را  
بر تنِ تاریکی می‌کوبد.
 
هزاران سال است که باد،  
شاهنامه‌های ناخوانده را  
در شیارهای پیشانی‌ام شیون می‌کند،  
و من ایستاده‌ام؛  
شاهدی بی‌پایان بر مرز و بر عشق.
 
نامم «آلا» ست؛  
سرخیِ شفق بر برف‌های پاک.  
و «داغ»—  
کوه، سنگی که بر سینه می‌ماند  
وقتی سواران می‌گذرند و  
خاکسترِ شهرها در باد پراکنده می‌شود.
 
پیش از آن‌که اسبی  
راه را به دشت بیاموزد،  
پیش از آن‌که اولین رباط  
چراغِ غربت شود،  
من بودم.  
و در آغوشِ سنگیِ خویش،  
رازی را نگاه داشتم:  
رازِ آب‌ها و زایش را.
 
در قصه های  خاکسترشدهٔ این پهنه،  
هر کوه را ایزدبانویی‌ست؛  
زنی از جنسِ چشمه و صخره.  
و رازِ من، «آلانیاز» بود.
 
او نه فقط دختری با سبوی آب،  
که  آناهیتا بود بر خاکِ خراسان؛  
جاری شده از بلندی‌های من،  
با گیسوانی از جنسِ ریشه‌های گندم  
و چشمانی که  
آسمانِ اسفراین و بجنورد را  
در خود خلاصه داشت.
 
وقتی او راه می‌رفت،  
زمینِ تشنه  
نامش را زیرِ لب نجوا  می‌کرد؛  
و آب، در سبوی او،  
سرودِ نیایشِ آبان‌یشت را می‌خواند.  
او نیازِ زمین بود به ماندن،  
و آلا—نورِ گریزانِ کوهستان.
 
پس،  
از دوردستِ تاریخ،  
آن جوان آمد؛  
با دستانی که بوی چوبِ توت می‌داد  
و دوتار،  
تار و پودش از رگِ برگ‌ها و ابریشم .
 
جوان نوازنده نبود؛  
او کاهنی بود که  
با دو سیم،  
تپشِ پنهانِ مرا می‌نواخت.  
سیمِ بم: صدای سنگ‌های ریزانِ من.  
سیمِ زیر: صدای روانِ آبِ آلانیاز.
 
آنگاه که دوتار با چشمه هم‌صدا شد،  
عشق، آیینِ جدیدِ زمین گشت.  
عشقی که از نگاهی کوتاه آغاز شد،  
نگاهی سرشار از هزاران سال تنهاییِ مرز.
 
اما تاریخِ این خاک،  
تاریخِ تبر و تاختن است.
 
اسب‌ها آمدند؛  
سوارانی از جنسِ ملخ و خاکستر،  
سایه‌های وحشت از ماوراءالنهر.  
آن‌ها آمدند تا مرز را در خون غوطه‌ور کنند.  
روستای آلانیاز سوخت،  
سبوی آب شکست،  
و ایزدبانوی کوهستانِ من  
در غبارِ غارت، ناپدید شد.
 
می‌گویند او را بردند؛  
می‌گویند او خود، آب شد و به دلِ سنگیِ من بازگشت.  
اما  جوان،  
هرگز مرگِ بهار را باور نکرد.
 
او دوتار را به خونِ انگشتانش آمیخت.  
هر شب، روبه‌روی شانه‌های مه گرفتهٔ من ایستاد  
و سیم‌ها را چنان کشید  
که گویی می‌خواست روحِ زمین را به بدنش بازگرداند.
 
او می‌خواند:  
«آلانیاز… آلانیاز…  
بی‌تو آب‌ها در دلِ سنگ بند می شوند،  
بی‌تو گندم در بجنورد سبز نمی‌شود،  
بی‌تو خاک، تنها مقبره‌ای‌ست پهناور.»
 
و من، آلاداغ،  
صدا را در سینه‌ام پژواک دادم.  
صدا به کوه‌های دوردست رسید،  
به شهرِ بلقیس که خوابِ خشت‌های کهنش آشفته بود،  
به تپهٔ پهلوان که استخوانِ نیاکان را در خود داشت.
 
و
 
شب  
آهسته  
بر شانه‌های آلاداغ فرود آمد.
 
ستارگان  
چون میخ‌های نقره  
بر پوستِ آسمان کوبیده شدند،  
و دشت  
نفسش را  
برای شنیدن  
نگه داشت.
 
آنگاه  
از دور،  
از جایی میانِ سیاهیِ گندمزار  
و بوی دودِ هیزم،  
صدای دوتار برخاست.
 
نه چون سازی از چوب—  
چون پرنده‌ای  
که دلش را  
در تاریکی گم کرده باشد.
 جوان
کنارِ آتش نشست.  
سر خم کرد،  
چنان‌که گویی  
به محرابِ کهنی  
وارد شده است.
 
انگشت بر سیم نهاد  
و نخستین زخمه را  
چون نامِ خدا  
آهسته ادا کرد.
 
آنگاه  
نغمهٔ کرمانجی  
در شب باز شد؛  
نغمه‌ای که  
نه از گلو،  
که از زخمِ سینه  
برمی‌خیزد.
 
آه آلانیاز—  
ای روشنایِ آب بر سنگ،  
ای شفقِ گم‌شده  
بر پیشانیِ کوه،  
ای آن‌که نامت  
دهانِ باد را  
معطر می‌کند،
 
بازآی.
 
بازآی  
نه فقط به چشم‌های من،  
که به چشمه‌ها،  
به گندم،  
به دست‌های ترک‌خوردهٔ زنان،  
به لبخندِ کوتاهِ کودکان  
در سحرگاهِ بجنورد.
 
بخشی می‌نواخت  
و هر زخمه  
چون زانویی خم‌شده  
در برابرِ عشق بود.
 
در آن نغمه  
نه فرمان بود  
نه فریاد—  
فقط نیایش.
 
نیایشِ مردی  
که فهمیده است  
جهان  
بی‌نامِ معشوق  
ناتمام می‌ماند.
 
سیمِ نخست گفت:  
هجران.
 
سیمِ دوم گفت:  
امید.
 
و میانِ این دو  
دلِ آدمی  
چون چراغی لرزید.
 
کرمانج‌ها  
آرام‌آرام  
از خانه‌ها بیرون آمدند.  
زنان،  
با روسری‌هایی به رنگِ انار و غروب؛  
مردان،  
با گام‌هایی که  
خاک را از خواب بیدار می‌کرد.
 
دایره‌ای بسته شد.  
پاها  
به یادِ نیاکان  
زمین را کوبیدند.  
اما امشب  
این رقص  
نه برای جنگ بود  
نه برای سوگ—
 
برای عشق بود.
 
برای آن‌که زمین بداند  
هنوز  
کسی هست  
که نامِ دیگری را  
چون دعا  
بر زبان می‌آورد.
 
بخشی خواند:
 
آلانیاز،  
ای چشمهٔ پنهانِ من،  
ای روشنیِ دور  
در شب‌های بلندِ مرز،  
اگر تو نباشی  
دوتار  
فقط چوبی‌ست خاموش،  
و باد  
فقط بادی‌ست که می‌گذرد.
 
تو باشی  
سنگ  
نرم می‌شود،  
نان  
بوی بهشت
 
می‌گیرد،  
و اسبِ خسته  
راهِ خانه را  
به یاد می‌آورد.
 
تو باشی  
مرز  
دیگر زخم نیست—  
آغوش است.
 
تو باشی  
هر کوچ  
وعدهٔ بازگشت است،  
و هر اشک  
دانه‌ای‌ست  
برای روییدنِ فردا.
 
بخشی خواند  
و صدایش  
چنان بالا رفت  
که گویی  
خودِ آلاداغ  
به نیایش درآمده است.
 
من نیز  
در دلِ سنگیِ خویش  
لرزیدم.
 
زیرا دانستم  
عشق،  
آن‌گاه که با دوتارِ کرمانجی خوانده شود،  
دیگر خواهشِ یک دل نیست؛  
آیینِ نگاه داشتنِ جهان است.
 
 کرمانج‌ها پا بر خاک می‌کوبند و می‌رقصند،  
این نه  شادمانی،  
که آیینی اسطوره‌ای‌ست برای احضارِ آلانیاز.  
هر کوبشِ پایِ آنان بر زمین،  
فراخوانِ باران است و رستاخیزِ معشوقِ گمشده.
 
آن‌ها می‌کوبند تا زمین بیدار بماند.  
دوتار می‌نوازد تا مرز زنده بماند.
 
عشق در این اقلیم،  
تفننِ خنیاگران نیست؛  
ستونِ خیمهٔ ایران است.  
اگر عشقِ آلانیاز و سوزِ دوتار نبود،  
این خاک در هجومِ قرن‌ها فرسوده می‌شد و  
نامی از بجنورد و قوچان و اسفراین نمی‌ماند.
 
من، آلاداغ،  
این ایزدبانوی سنگیِ خراسان،  
نگاهبانِ این رازم.
 
تا زمانی که  
دوتار نوازش می‌شود،  
تا زمانی که  
سرخیِ شفق بر پیشانی‌ام می‌نشیند،  
و تا زمانی که  
نامِ آلانیاز در بادهای شمالی می‌پیچد،  
 
این سرزمین  
فقط مرزبانی زره‌پوش نیست؛  
دلِ زنده و بیدارِ ایران است.
 
من،  
چون دستی از سنگ بر این دلِ خروشان نهاده‌ام،  
و هزاران سالِ دیگر نیز  
نگاهبانِ این تپش خواهم بود.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها