نگاهی به ضرورت بازنمایی رشادتهای عملیات بیتالمقدس در قالب ادبیات مدرن

در سالن بزرگ لومیر، نام فیلم «فیورد» از کریستین مونجییو طنین افکند و طلا را برد؛ او در سال ۲۰۰۷ هم برنده شده بود. رقابت بین «ببر کاغذی» جیمز کری، «مینوتور» رویاگینتسف، «سرزمین پدری» پاولیکوفسکی و «گوی سیاه» خاویر آمبروسی و خاویر کالبو بود. فرهادی تکستارههای کمارزش و نشان ناسزاواری از منتقدان گرفت. او تنبیه شد که چرا، چون پناهی و رسولاف در ایران فیلمی ضدایرانی بهسود پروژه اسرائیل نساخته! و شاید برعکس، سیاستِ پاریس، عصبانیکردن نیست؛ پس فعلا جایزه رانتی بیجایزه، جایزه رانتی هم یک رقابت جدی است. پس سینمای «آویزان» دچار وضعی تراژیک میشود.
منظورم از «سینمای آویزان»، سینمایی است که آفرینندهاش آویخته تمدن، فرهنگ و جهان غرب است؛ هرچه دارد از آن دارد. سنخیت ایدئولوژیک، بیخویشتنی و تهیبودنی ژرف نسبت به هستی ایرانی و ارزشهای آن، و غربپرستی ریشهدار از مشروطه تا امروز، میراث روشنفکری ماست. جاهطلبی، جهانیشدن و عطش و آزِ ناموری، او را به تسلیم میکشاند. دانشمندی که دانش خود را به جنایتکار میفروشد و هنرمندی که هنرش را پای خوکان میریزد، چه بهسبب منافع مادی یا همسویی فکری، پیشاپیش به خود فطری خویشتن خیانت کرده و خویش را به ثمن بخس فروخته است. حرفهای انساندوستانه چنین افرادی باد هواست، مگر آنکه به هستی و ریشه و مردم خود و نبردشان برای زندگی شرافتمندانه بازگردند. سینمای آویزان، محصول انسان آویزان است.
جشنوارههای جهانی سینما در غرب، پاتوق هنرمندان آویزان شده است. اسکار، کن، برلیناله و ونیز از آنان سرگروهبانهای تغییر غربگرایانه، الگوهای ازخودبیگانگی مهاجم، و استوارها و ستوانها و سروانها و سرهنگانِ براندازی فرهنگی میسازد و متحدانِ رهبران و خائنان سیاسی و کودتایی و براندازی!
جشنواره کن ۲۰۲۶ پایان یافت. میخواستم یادداشتی درباره دوم خرداد بنویسم، ترجیح دادم درباره کن بنویسم. جشنوارههای سینمایی، در حقیقت روح و راز بازیهای غرب، ازجمله بازی سیاسی آمریکا و اروپا را در خود نهان دارد. نوشتن درباره جشنواره سینمایی، درواقع نوشتن درباره خود «بازی» غرب، براساس نظریه بازیها (Game Theory) است. نوشتن درباره کارگردانی غرب، بازارگرمی و بازار مکاره و بازاریابی غرب، نوشتن درباره جایی بهاسم فستیوال است که با واسطه سینما برای معامله روح هنرمند با شیطان (مفیستوفلس) و نفوذ شیطان در روح سیاست، اغوای سیاستمداران و مردم جهان پادرمیانی میکند.
فستیوال کن هم مینیاتور «جامعه نمایش» گیدبور، «جامعه مصرفی» بودریار و ریشه آنها «جامعه وانمودهها»ی دلوز، بازیهای شیزوفرنی سرمایه ادغامشده در نظریه بازی جان نش است. کن امسال صحنه این همه، در وضعیت قربانی بهوسیله ارباب بود؛ اربابی که سیاستمدار و هنرمند غربگرا را به اوج میرساند و [هرگاه]منافعش حکم کند، به ذیل میکشد تا با سر سقوط کند یا معلق نگاهش میدارد برای شاید وقتی دیگر!
پیش از ادامه بحث کلی، به گفتههای خاص فرهادی در نشست جمعی رسانهای گروه سازنده «داستانهای پارالل» رجوع میکنم تا تصویری از موقعیت دشوار، ضعیف و متزلزل او در کن امسال و گیرافتادنش در چنبره سیاست نابهنگام فرانسه –بهسبب قدرقدرتی سلاح آبراهه دریای پارس و حقطلبی ایران در خلیجفارس– بیندازیم و چهره روشنی از نوع تعامل قدرت غرب، جشنواره و هنرمندِ «جهان مقاوم» –که در پی مقاومت نیست، بلکه در تبعیت از ضداستقامت ملی و همپوشانی با سیاست دشمن عمل مینماید– ترسیم کنیم و درک روشنتری از مناسبات همسویی سلبریتی و قدرت سلطه جهانی داشته باشیم.
اضافه کنم آنچه فرد را به خطا میاندازد، ارتباط انبوهی از سلبریتیها با احزاب بزرگ است. فرمانبری از جناحها و مخالفت با کابینه جناح در قدرت، همسو با حزب رقیب، هرگز بهمعنی استقلال برابر حکومت نیست. آن انگشتشمار هنرمندان منتقد کل نظام جائر، بهوسیله هالیوود یا نهادهای تهیهکننده و سرمایه سینمایی اروپایی، به روز سیاه مینشینند. مصاحبه فرهادی با «ورایتی» یا پاسخ فرهادی به خبرنگار «ایراناینترنشنال» سبب شور خبرنگاران هوادار شد؛ نگران بودند او غیرقابلدفاع شود که نشد. او باهوش است؛ بلد است از وضعش دفاع کند. در رسانههای داخلی، خبرنگاران هوادار او از پاسخش «فتحالفتوح» بهسود ایران ساختند. البته ایران به هر ایرانی، بههمان اندازه که از بقایش دفاع میکند، شرافت میبخشد؛ ولو غربگرایانی که به طمع و منافعی سخن بگویند.
دیگر فرهادی باید بداند جشنوارهها تو را برای فیلمسازی در ایران و ایفای نقش در استحاله یا براندازی و روی کار آمدن رژیمی تسلیم غرب گرامی و نامور میخواهند و جایزهاش را میدهند، نه برای «موی دماغ» نشدن. فعلا که بهسود اروپا نیست با ایران دربیفتد، پس از جوایز رانتی خبری نیست؛ کن با دولت هماهنگ است. این کیارستمی بود که تن به خفت خدمت به حکومت فرانسه به زیان وطنش نداد و برای فیلمسازی پیشنهاد چین را پذیرفت که به آزادی و استقلالش تجاوز نمیکرد و درست وسط همین کارش از دنیا رفت یا برده شد.
بههرحال، فرهادی به ایران برگشت، اما در مصاحبه چه پاسخی به پرسش «ایراناینترنشنال» داد که اینهمه تحسین دوستدارانش را برانگیخته است؟ خبرنگار با سؤالی سعی میکند او را به دفاع از جنایت آمریکا و اسرائیل سوق دهد. تکیه خبرنگار، موضع فرهادی در مورد ماجرای دیماه است. میکوشد او را علیه مواضع جهان بهسود ایران و محکومیت آمریکا و اسرائیل برانگیزد، اما فرهادی پاسخی میدهد که ضمن ایستادگی بر موضعش درخصوص حوادث دیماه و محکومکردن ایران، کشتار کودکان و مردم بهوسیله بمباران اسرائیل و آمریکا را هم نفی مینماید: «همدردی و همراهی با کشتههای دیماه بهاینمعنا نمیتواند باشد که با مردمی که زیر بمباران جان خود را از دست دادهاند، همراه نباشیم. همچنین از طرف دیگر هم همین است. یعنی قرار نیست که اگر با مردمی که زیر بمباران کشته شدهاند همراهی و همدردی کنیم، این بهمعنای بیتفاوتی به کشتههای دیماه باشد.»
تا جایی که در جهانِ کلماتِ گسسته از جهانِ واقعیات حبسیم، گفته فرهادی پاسخی بسنده است، منطقی و بیایراد و عادلانه! اما همینکه میکوشیم به دلالت دال و واقعیت مدلولها بپردازیم، همه استدلال او، چون خانه عنکبوت سست و بیربط به واقعیت از آب درمیآید و واقعیت به حقیقتی دیگر اشاره میکند. چرا؟ چون واقعیات دیماه را تحریفشده بیان کرده است. کشتههای دیماه و کشتههای بمباران، دو پدیده رویارو نبودند که یکی محصول کشتار جمهوری اسلامی و آن دیگری کار آمریکا و اسرائیل بوده باشد. وانمودکردن مسئولیت کشتار دیماه بهپای جمهوری اسلامی، وانمودهای شیطانی ازسوی آن دو رژیم وحشی و تجاوزکار بود که همه همراهان غرب و کارگزارانش در ایران آن را تبلیغ کردند و وانمودند؛ ازجمله احزاب غربپرست و هنرمندان آویزان به غرب.
حقیقت همان است که امام شهید فاش کرد: شبهکودتا. زمانی طول نکشید که علنا ترامپ و سپس نتانیاهو، آشکارا از فرماندهی عملیات شورش مسلحانه، سازماندهی لیدرها، ارسال سلاح به داخل ایران و همکاری با گروههای مزدور تروریستی، در هماهنگی با نقشه بمباران و حمله نظامی و طرح و نقشه تجزیه ایران و بلعیدن خوزستان و نفت ایران و… پرده برداشتند. دیوید بارنعا، رئیس موساد، طراح این شورش بوده و جزئیاتش را شرح داده و گفته چگونه طرح را روی میز ترامپ گذاشته و موافقتش را جلب کرده است و خندهآور است که فرهادی خود را به بیسوادی و بیخبری میزند. در اصل، اگر او واقعا اهل همراهی و همدردی با مردم ایران بوده، باید اول از همدستی ناخواسته اش با اسرائیل و گولخوردن و وقایع دیماه را بهپای جمهوری اسلامی فاکتورکردن، توبه میکرده و شراکتش را در بمبارانکردن و همراهی با نقشه آمریکا میپذیرفته، اما علیرغم روشنشدن حقیقت، همچنان اصرار بر محکومیت ایران برای حوادث دیماه، گویای عمد فرهادی در تداوم وانمودگیهای دشمن است. ایران فقط به سرکوب کودتا پرداخت و این طرح شورش اسرائیلی، با سپر مردمی گولخورده، هنوز پایان نیافته و فرهادیها همچنان با این مواضع، سرگرم هیزمکشی برای شعلهورکردن همان طرح اسرائیل هستند.
فرهادی باید توضیح دهد چرا باوجود انتشار [اسناد]کودتای لورفته و شکستخورده اسرائیل در کشتهسازی، همچنان دروغ بزرگ را تکرار میکند. در تمام جهان، حق دولت ملی میدانند که به سرکوب عملیات دشمن برای نابودی نظام و سرکوب کودتا و مداخلات شورشی با حضور جاسوسان و سازماندهندگان و لیدرهای خصم اقدام کنند. این موضع ریاکارانه برای کشتهشدن همراهان دشمن و ندیدهگرفتن کشتهشدگان مدافع ایران و کشتار هزارانهزار نفر درصورت موفقیت کودتا، و محکومکردن بمبارانی که خود روشنفکران ضد جمهوری اسلامی در آن نقش داشتهاند، نفرتانگیز و فریبکارانه است. فرهادی دارد حاکمیت ملی را بهگناه ایستادگی علیه طرح دشمن بقای ایران محکوم میکند.
نکات دیگری در عملکرد جشنواره کن وجود دارد که برای درک چینش مراسم با اهداف سیاسی مفید است. در نشست رسانهای گروه سازنده فیلم «داستانهای موازی»، مدیریت جشنواره کن تریبون اول را به «ایراناینترنشنال» داد تا بیشرمانه به فرهادی، چون سخنگوی کودتا یا شبهکودتای دی ۱۴۰۴ نگاه کند و او را در بازی خودشان جای دهد و سؤالی موذیانه و ویرانگر از او بکند و خرابش کند و انتقام عدم دفاعش را از سیاست جنایت اسرائیلی علیه ایران، و عمل ناتمام فرهادی در عدم تداوم مواضع دیماه و تسری آن به بمباران و دفاع از کشتار اسرائیل را از فرهادی بگیرد. وقتی با دفاع از طرح اسرائیل در دیماه، بیانیه دلخواه اسرائیل را میدهی و با ناموری و سرمایهگذاری غرب، قیمت جنگیدن با جمهوری اسلامی را دریافت میکنی، معلوم است طمع و توقع شیطان را بیشتر برمیانگیزی. در حقیقت، نقش خبرنگار در خدمت طمع و صدای نتانیاهو بود که شمشیر را بالای سر فرهادی برافراشت. مشکل خبرنگار، رفیق نیمهراه بودن فرهادی در جنگ نرم فرهنگی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و عدم تبعیت از جمهوریخواهان موافق ترامپ در بازی غرب علیه شرق و ایران بود.
خبرنگار از فرهادی سؤالی موذیانه و شیطانی پرسید که معنایش همین بود: «آدم ما باش! وگرنه از جایزه خبری نیست.»
همه آنچه که گفتم در رفتار کن و اسکار و… با امثال پناهی و فرهادی، همچون کالای مصرفی، ثبت و مندرج است. میخواهم به وضعیت فاجعهبار و نظر همان منتقدانی که ستارههایشان در جدول داوری فیلمها، برای فیلمسازان ایرانی گوشبهفرمان و بیخویشتن، و برای بتپرستان ایرانی فاقد تعقل مستقل، حکم فرمان خدایان المپ را دارد هم اشارهای کنم. نوشتن درباره این سینما، یعنی نوشتن درباره فاجعهی سیاسی رفرمیسم غربگرای ایرانی در تبعیت از قدرت جهانی که سرنوشت اصلاحاتش به اغتشاش ویرانگر ۸۸ و «جنبش سبز» ختم شد و تا کودتای دی ۱۴۰۴ خود را همچون یک طرح اسرائیلی-آمریکایی و خارجی-داخلی اقتصادی-سیاسی، و همزمان امنیتی، جاسوسی، نظامی، فرهنگی و سینمایی جامع، [در جهت]نفی استقلال ایران و تجزیه و بلعیدن خوزستان و نفت و گاز و سواحل جنوب ارتقا بخشید؛ و از درون نهانروشی «مصلحانه» اش جز براندازی با انواع اشکال بحرانزایی و استحاله فرانرویید، اما بهروی خود نمیآورند [که]این مواضع خود جنایت بزرگتری در همراهی با نتانیاهو است. البته منویات مؤمنان خواهان اصلاح فساد با براندازان نظام دینی و خطوربط دو امام بزرگوار یکی نبوده، اما آنان در عمل سپری برای ندیدن نفوذ همراهان آمریکا در دستگاه حکمرانی و پیشبرد استحاله یا براندازی سکولاریستی دلخواه دشمن دین و ایران هستند و چنین عمل میکنند و کردند و کارگزاران غرب را خودی وانمود نمودند.
چه فرقی بین فیلم بهشدت مبتذل «یک تصادف ساده» جعفر پناهی که نظرم را دربارهاش نوشتم و جایزه نخل طلای کن را ربود، با «داستانهای موازی» اصغر فرهادی وجود دارد که یکی نخل طلا میگیرد و یکی به روز سیاه مینشیند. آیا واقعا داوری حقیقت هنری نسبت به دو فیلم با بازی سیاسی کن منطبق است؟ در حالی که ابتذال «یک تصادف ساده» مربوط به ناتوانی تعجبآور پناهی در دراماتیزهکردن داستانی است که حتی چفتوبست ساده روایی آن را نمیتواند راستوریس و باورپذیر کند و چنان از تنگدستی در ساختن منطق روایت، صحنهسازی و فقر شخصیتپردازی در فلاکت و هذیان میافتد که بیننده را از اینهمه کاستی از یکسو و وهن به شعور مخاطب از سوی دیگر، و حماقت داوری بیاعتبار داوران سیاستزده کن، کلافه مینماید. تماشاگر از خود میپرسد آخر اینهمه لاطائلات سرهمبندیشده بصری و روایی، چون صحنه آدمربایی شبیه کمدیهای درجهچهار فیلمفارسی در خیابان و رکاکت کلامی عقدهای و خشونت فاشیستی روانی علیه جمهوری اسلامی، جز وانموده دلخواه شیطان چه داشت که میارزید آن فیلم برنده جایزه شود؟ پس چرا فیلم فرهادی، جدا از بازی جایزه، اساسا بیارزش داوری شد؟ راز داوری بیاعتبار چگونه برملا میگردد؟
خوب، پناهی از نظر زمانی خوششانسی آورد و فیلم، همچون زمینهساز یک جنگ، بهدرد بازار داغ توطئه علیه ایران خورد و مزدش را گرفت، اما اینبار و امسال، بخت با فرهادی یار نبود که در کارگردانی، فیلمنامهنویسی و شناخت دراماتورژی و دانش یک دراماتورژیست درخصوص دستور زبان دراماتیک و نیز توان درامپردازی، خیلی از پناهی قویتر است.
اول آنکه این سومینبار است که فرهادی تجربه میکند حقیقت ماجرا چیست. غرب به کارگردان ایرانی و کشورهای پیرامونی فقط تا زمانی توجه دارد که خواستهای قدرت جابر و جائر جهانی را برآورده سازد. او پیش از این، زمانی که فیلم «گذشته» را در فرانسه و «همه میدانند» را در جای دیگر اروپا (اسپانیا) ساخت، با کمترین توجه و بیشترین مخالفت جشنوارههای غربی روبهرو گشت؛ زیرا شعار علیه حکومت ضدسلطه ایران در فیلم نبود.
دوم آنکه گویی به زبانی عملا به او میگفتند: «تو لازم نیست برای ما داستانهای غربی بسازی و نسخه بپیچی. ما خود داستانگوهای قهاری درباره خودمان داریم. تو تکالیفی را که ما از تو انتظار داریم برآورده کن؛ به ایران بپرداز.» همچون پناهی و رسولاف و… وظیفهشناس باش که خزعبلات ضدمردمی جمهوری اسلامیشان را بهقیمت ورق زر از آنها میخریم و در سراسر دنیا توی بوقشان میدمیم.
سوم آنکه جریمه نافرمانی را فرهادی وقتی دریافت میکند که در مصاحبه کن بر ماندن بر سر دوراهی تردید اصرار میورزد. اوضاع زمین و زمان ضیق است. وقتی که حتی گرگان بیابان هم گرگان شیطانی، نتانیاهو و ترامپ را لعن میکنند و تنها درندهترین نوکران ابلیس، آن رضای مفلوک و فرقه منافقان همهچیزازکفداده در خدمت ارباب صهیونی به ایران پارس میکنند، با جویی شرف هم نمیتوان با آنان همصدا شد. پس اگر شرفی هنوز هست، چه چاره جز آن که به درخواست تحریک و ماندن بر مواضع ۱۸ و ۱۹ دی و دفاع از کودتا و دفاع از نتانیاهو و ترامپ پاسخ منفی دهی؟ از قرار معلوم فرهادی نتوانست خود را راضی کند تا، چون «ایران اینترنشنال» به دفاع از ترامپ و نتانیاهو بپردازد و یا همه پلها را پشتسرش خراب کند. بالاخره باید در ایران زیست و با ترامپ و نتانیاهو که نمیتوان بازگشت به ایران. وقتی ژیژک هم خطبه غرایی در دفاع از جمهوری اسلامی و مقاومت مردم میخواند و بانوان مارکسیست، خانمها دانشگری و محمدی، از مردم گردآمده در میادین و بیعتشان با آقا سیدمجتبی، رهبر بزرگوار مدافع مقاومت، برای حفاظتشان از سربلندی و استقلال ایران، سخنان استوار سر میدهند، چگونه میشود همانند ذلیلترین نوکران اسرائیل به بدگویی مطلق ادامه داد؟ پس او در برابر پرسش «چگونه هم از ماجرای دیماه دفاع میکنید و هم علیه آمریکا و اسرائیل موضع میگیرید؟» جواب میدهد: «این دو منافاتی با هم ندارد.»
اگرچه جریان رقیب ترامپ در هیات حاکمه آمریکا، یعنی دموکراتهای کنگره و حتی تیم رسانهای هوادار ترامپ، چون تاکر کارلسون، علیه ترامپ موضع گرفتهاند، اما از ایرانیها و سلبریتیها توقع دارند گستاخی موضعگیری علیه آمریکا، ولو آمریکای ترامپ، را نداشته باشند؛ چنانکه هگست و روبیو اجازه اقامت خانوادگی ابتکار در آمریکا را که اوباما به آنان مرحمت کرده بود لغو میکنند و توقع دارند برای استفاده اینان از مواهب زندگی در زیر سایه شیطان، دستان آغشتهبهخون قاتل کودکان مدرسه میناب را علنا ببوسند.
بههررو، اوضاع بر وفق مراد فرهادی نبود. پاسخ او (یعنی گفتهاش که تعارضی بین دفاعش از شبهکودتای دیماه و موضع ضدجنگش وجود ندارد) مقبول نیفتاد و نخل طلایی پرید؛ زیرا تکلیف کن حالا ادای انساندوستی ضدجنگ و عدم دفاع مخالفان ایران بود. منتقدان غرب، حال رسمی یا غیررسمی، فرمان دفاع از فرهادی نداشتند؛ چینش بهسود او نبود و فاجعه نمره واقعی فیلمش، یا حتی اغراق در بد بودن آن و آن باران تلخبار ارزشگذاری یک و گاه دوستارهای رخ داد.
البته این درسی روشن برای دیرفهمان و آهستهگامان و برای بیداری کسانی است که خود را به خواب نزدهاند. کن و دیگر جشنوارهها از هنرمندان کشورهای پیرامونی استفاده ابزاری میکنند. نحوهی پیوند پیچیده یک فستیوال با حکومت، و یک هنرمند با فستیوال جهانی، هدایتگر سینمای دیگران طبق فرمان غرب و زبان جاری بین آنان در وحدت برای حفظ سلطه فرهنگی (و اقتصادی-سیاسی) غرب، خود موضوع جداگانهای است. وقتی شیاطین مهار نفس انسان و نظام سیاسی شیطانی را در دست میگیرند و بین آنان اهوا و منافع نفسانی حاکم میگردد، در آن زمان سنخیت ایدئولوژیک منافع دنیاگرایانه و خدمت به شیطان، خود راه همپوشانی را هموار میسازد.
خدا کند فرهادی این تجربههای جشنوارهای را درست درک کند و فراموش نکند و قدر خود را بداند و فیلمهایی بسازد که حقیقت را همراهی کند، نه قدرت ظالم جهانی و پروژه سلطه و تجاوز غرب را. اگر حقیقت و اثبات برهان نادرستی ادراکش درباره حوادث دیماه برایش اهمیت دارد، جدا از اعتراف رئیس موساد، گزارش روزنامههای اسرائیل را دنبال کند؛ مانند یدیعوت آحارونوت، اسرائیل هیوم، معاریو، واینت و… که جملگی همراه نتانیاهو به طرح اسرائیلی کودتای شورشی دیماه اشاره کردهاند. «روزنامه اسرائیلی نوشت: وقایع دیماه کار موساد بود. روزنامه عبری «واینت» در مقالهای به موضوع وقایع دیماه سال گذشته در ایران پرداخته و حقایقی درباره آن را افشا کرده است. واینت مینویسد: «از زمان شروع ریاست دیوید بارنیا در موساد، عملیات روانی بر افکار عمومی جامعه ایران به بخش مرکزی مقابله با ایران تبدیل شد. در ژانویه (دی) امسال، هزاران ایرانی به خیابانها آمدند؛ پشت این تظاهرات، «کار عظیمی که اسرائیل انجام داده بود، قرار داشت. برنامه اولیه اسرائیل این بود که جنگ در ژوئن ۲۰۲۶ (خرداد و تیر ۱۴۰۵) آغاز شود، اما پس از شورشهایی که موساد در ژانویه (دی) سازماندهی کرد، نتانیاهو به ارتش اسرائیل دستور داد زمان عملیات را جلو بیندازند.»
نکته جالب این است که پیش از این افشاگری، با وجود همه شواهدی که ماهیت اسرائیلی اغتشاشات را آشکار ساخته بود، جریان سلطنتطلب و رسانههای فارسیزبان اصرار داشتند تا نقش اسرائیل در ایجاد و هدایت این شورش را بهکلی انکار کنند، اما با بیان صریح نتانیاهو و روزنامههای معتبر اسرائیلی، حتی آنان دست از انکار برداشتند. حال نسبتدادن مسئولیت کشتار به جمهوری اسلامی از سوی فرهادی جای شگفتی دارد. فرهادی اگر از پیشداوری دست بشوید و، چون بمباران، بپذیرد طرح سرنگونی دیماه هم حقیقتا جزئی از نقشهی دشمنان مردم بوده، دچار یک تحول بنیادین در تفکر غلطش و تبلیغات ضدمردمی و ضد استقلالش خواهد شد و نامی ننگآلود در تاریخ از خود بهجا نخواهد نهاد که عمر سینماییاش را صرف نابودی ایرانیترین حکومت مقاوم در برابر سلطه وحشیانه شیطان بزرگ کرد.
نگاهی به ضرورت بازنمایی رشادتهای عملیات بیتالمقدس در قالب ادبیات مدرن
گفت و گوی اختصاصی جام جم آنلاین با حسن روشن
ناصر ابراهیمی در گفت وگو با جام جم آنلاین ؛