ساکت و آرام گوشه ای ایستاده است و ما را نگاه می کند. ظاهرش هجده نوزده سال بیشتر نشان نمی دهد. تازه 3 ماه است که کار در برج را آغاز کرده است. علی کریمیان با لهجه شیرین کردی اش برایمان می گوید که رشته برق صنعتی خوانده و به محض تمام شدن درسش برای این که تجربه و مهارتی پیدا کند از طریق دو برادرش که آنها هم در بخش های دیگر این برج کار می کنند، در اینجا مشغول به کار شده است.
|
از لحاف دوزی تا برج سازی!
صلاح سلطانی ، 6 سالی می شود که نانش را از نوک برج به خانه می برد. متاهل است و یک فرزند دارد. اینجا به او لقب آچار فرانسه داده اند، چون او همه کار می کند از نصابی و جوشکاری گرفته تا آهنگری و سفت کردن پیچ و مهره های سازه های بالای برج. این که او چطور کار روی برج را انتخاب کرده هم برای خودش داستان جالبی دارد. صلاح می گوید: پدرم مغازه لحاف دوزی داشت و من را هم با خودش می برد مغازه تا لحاف و تشک مردم را بدوزم. کارم را دوست نداشتم. بالاخره به هر زحمتی بود لحاف دوزی را رها کردم و آمدم تهران دنبال کار. چند سالی توی اسکلت های ساختمان های بیرون ، آهنگری و جوشکاری می کردم تا این که دوباره کارم را رها کردم و به دنبال یک شغل جدید گشتم. یک روز که داشتم کنار اتوبان همت دنبال کار می گشتم ، یک دفعه به سرم زد بیایم اینجا. اول گفتند تو خیلی کوچکی و هیکل تو مناسب این کار نیست ، اما پس از چند ماه که کارم را دیدند قانع شدند |
او اگرچه اینجا با 2 برادرش کار می کند و خوشحال است کاری پیدا کرده که با درسش همخوانی دارد، اما همیشه دلتنگ است. دلتنگ پدر و مادر پیرش که در یکی از شهرهای کردستان زندگی می کنند.
علی می گوید: نمی دانم شاید اگر صبر می کردم و بیشتر می گشتم ، روی زمین هم می توانستم کار مناسبی پیدا کنم ، اما حالا به همین کار هم راضی هستم. اوایل کار کمی می ترسیدم ، اما کم کم عادت کردم. از طرفی با وجود مسوول ایمنی که اینجا در کنار بچه هاست ، نگرانی ام کمتر شده ؛ اما با این حال هر روز صبح که کارم را با یاد خدا شروع می کنم فقط از او می خواهم که شب وقتی با بقیه بچه ها از بالای برج ، پایین می آیم همه صحیح و سالم باشند.
علی هیچ وقت روزی را که روی پدر و مادرش را برای آخرین بار در شهرستان بوسید و روانه کار بر بلندترین نقطه تهران شد، فراموش نمی کند. آن روز مادر سعی می کرده جلوی اشک هایش را بگیرد و پدر با همان غرور مردانه اش ، دعای خیر خود را بدرقه راهش کرده و به او گفته تو را به خدا می سپاریم و او حالا این بالا هر روز صبح که کارش را شروع می کند فقط به عزیزانش فکر می کند و این که اگر خدا بخواهد و سرشان کمی خلوت تر شود، حتما به دیدارشان می رود و از دلتنگی های روزها و شب های غربت برایشان می گوید.
زنده ماندن میان زمین و آسمان
صلاح و بقیه همکارانش در این سال ها شرایطی را تجربه کرده اند که تصورش هم برای ما غیرقابل باور است . برایمان می گوید که موقع نصب سازه آهنی بالای برج ، او و چند نفر از بچه ها مسوول ثابت کردن و محکم کردن اتصال ها در آن بالا بوده اند. هر روز 8 ساعت با طناب آویزانشان می کردند و دستگاه را هم از یک طناب دیگر آویزان می کردند و آنها باید پیچ ها را همان جا روی هوا سفت و به اصطلاح ترک بندی می کرده اند.
صلاح می گوید همسرش اوایل اصلا راضی نبوده که شوهرش در ارتفاع بالای 200 متری به یک طناب آویزان باشد و بالا و پایین برود. همین مساله هم باعث شده او چند ماهی دور از برج باشد و برود دنبال یک کار جدید، اما وقتی می خواسته تسویه حساب کند، دوباره او را خواسته اند و همسرش هم به هر زحمتی بوده قانع شده و او دوباره بالای برج میلاد به کار مورد علاقه اش ادامه داده است.
از صلاح می پرسم وقتی کار برج میلاد تمام شود چه می کند و او در پاسخ می گوید: وقتی برج افتتاح شود، افتخار می کنم که یکی از کارگرانی بودم که روی این برج کار کردم ، اما دیگر هیچ وقت سراغ کار روی برج نمی روم. همین یک برج برای کل کشور بس است . وقتی کار برج تمام شود برمی گردم به شهرستانمان ، به سقز. سرانجام روزی کار ساخت این برج سر به فلک کشیده نیز مانند همه برج هایی که در تهران ساخته می شود به پایان خواهد رسید.
کسی چه می داند شاید روزی برسد که وقتی مهندس امید، علی ، صلاح و همه کارگران و مهندسان این مجموعه از کنار بلندترین برج ایران می گذرند، برای فرزندانشان بگویند که چگونه برای بالا رفتن متر به متر این برج جان خود را کف دستشان گذاشته و چه لحظات سخت و دلهره آوری را تجربه کرده اند و فرزندان آنها نیز افتخار خواهند کرد که تک تک پیچ و مهره های این برج عظیم با دستان توانمند پدران آنها بسته شده است.