چشم های اسفندیار

بای بسم الله: رویکرد تصویری (سینمایی / تلویزیونی) به متون کهن ، اساطیری و... دستورالعمل ، ساختار و نسخه ویژه ای ندارد، اما عقلای هنر سینما آنقدر تلاش و کار کرده اند تا به متر و معیارها و مولفه ها و عرفهایی وقوف یابند؛
کد خبر: ۱۴۳۱۸۳
بنابراین در کشور ما اگر گامهای اول فقط چهل عدد سرباز در اقتباس از متون سترگی چون شاهنامه به سنگ می خورد / بخورد نباید چندان نگران شد البته این یک شوخی بود، چرا که محمد نوری زاد زحمت کشیده و دست اندرکاران و بخصوص حامیان این کار با دیدی باز و مثبت چنین نگره ای را پذیرا شده اند. امید که شاهد آثاری ایده آل و همه جاگیر با تاثیری ژرف باشیم.
نکته: توصیه ای را فراموش نکنیم که اربابان فن بر آن تصریح فراوان دارند، اما سریال از آن چشم پوشیده این که هر بخش باید چنان با سبک و شیوه ای ساختاربندی شود و به پایان برسد که تعلیق و کششی فراگیرنده ، پر سوال و جذاب ذهن مخاطب را درگیر خودش کند همان طور که شگرد پرده خوان ها و شاهنامه گوها بوده است.
در سریالی که پیش بینی پذیر است هر قسمت باید چنان طراحی شود که تماشاگر با جان و دل ، پابه پای صحنه ها به مرور خودش و جهان از طریق روایت قصه بنشیند نه این که حتی شاهد چیزی باشد پایین تر از ذهنیتی که داشته است.
نوری زاد، مستندساز و روزنامه نگار بوده است. او می دانسته که باید مطلب را با یک جمله عالی شروع کرد تا خواننده با بقیه نوشتار / تصاویر همراه شود و... اما...
بد نیست از اسطوره بنویسیم ، یعنی رویای جمعی انسان ها که شاهنامه ما در جهان ، سرآمد این قلمرو ژرف است. اسطوره ، زندگی روحی ما و فراتر از افسانه و افسون ، تاریخ ذهنی پیشینیان ماست. از تاریخ گفتیم اگر چه چهل سرباز تاریخ را با اسطوره خلط کرده که بس خطایی است ژرف.
در سفر اسفندیار (از تختگاه به سیستان) هیچ لوکیشن و منظره ای و فضایی تغییر نمی کند. آیا ایران با این همه چشم انداز و گستره های بی نظیر (ششمین کشور جهان از نظر تنوع و جذابیت مناظر) فقط درخت پس از درخت بوده؛! یا سرکشی شتر زرد را (زردشت به معنای دارنده شتر زرد است) خود اسفندیار به فال بد می گیرد نه برادرش ! از انتخاب بازیگران ننویسیم که شرح خون جگر خوردن است و بس. کتایون ، مادر اسفندیار زنی بخرد و داناست ؛ اما در این سریال فقط جز اشک ریزی ، فزع و حرفهایی نمی داند که اصلا در مخیله ابیات شاهنامه نیست! پشوتن یلی است که در اینجا سایه ناچیز برادر است. اسفندیار روئین تن است ، اما مخاطب در اولین دیدارش با چهره ای زخمی و پریشیده روبه رو می شود.
رستم زخم 360 تیر اسفندیار دارد و رخش نیز، اما بگذریم که نوع روایت و روابط این دو اصولا از اول به شاهنامه وفادار نیست و از شاهنامه برنیامده است و این قضیه از ضعف تخیل سریال ناشی می شود. جالب است بدانید روح و جانمایه اسطوره همانا تخیل است و شاهنامه ما بی دلیل تاج اسطوره های جهان و بزرگترین اثر حماسی عالم آدمی نشده است.
«خود» رستم ، کاسه سر دیو سفید با دو شاخ آن است که نماد ویژه رستم دستان (به تاکید روایت رستم و سهراب و...) محسوب می شود نه همگان سیستانی. نیز گرز گاوسر را از آهن پولاد هاون پرداخته اند نه اسکلت پشمینه گوساله ای! چنین اسکلتی چگونه می تواند از سام یل به زال زر و پس رستم آن هم طی زمان های هزاره ای (= اسطوره ای) به ارث رسیده باشد. از این نکته سنجی های مخاطبانه بسیار در این اثر هست ، حاصل شتابزدگی ها و با دقت نخواندن شاهنامه و...
قسمت دوم سریال اصولا اضافه بود. یک سری مکالمه و گفتگوی بی ساختار. قصه نداشت روایت و داستانی یا رخدادی؛ هیچ و هیچ. اگر کارگردان استومندی همانند سازنده «ارباب حلقه ها» یا «تروا» این اثر را می ساخت ، بیندیشید چه حماسه بزرگی از سرشتی ترین پرداخته انسان و بزرگترین حماسه جهان پدید می آورد.
معماری ، همه چیز است باور بفرمایید همه معناها، درونمایه ها و برون اشخاص ، فضاها، زمان ها، احساسات ، بینش و منش افراد و غیره و غیره را به روشنی القا می کند بدون زحمت و بی منت ؛ البته ولی با هر توجیهی فضاسازی های شاهنامه در این اثر دیده نمی شود. جایشان خالی !درخت ، مظهر خود شکوفایی است. بسیار مثبت است. روان پژوهان ، آدمی را با درخت می سنجند... آیا مردان مزور و حیله گر و دروغ پردازی مانند گشتاسب و جاماسب باید در جنگلی سرشار از بالندگی و سرسبزی و نور نقشه خیانت بریزند و اسفندیار را پی هیچ بفرستند یا در فضایی بایر یا زیرزمینی دیگر یا جایی تاریک و پنهانی؛! و نزدیک به روحیه های اهریمنانه شاه و وزیر...
چهل سرباز می خواهد خیر و شری را مطرح کند که نقطه مشترک اساطیر باستان است (میترائیسم ، زردشتی ، مانوی و مزدکی) پس این باور داشت «دو بنی» را تا طلوع اسلام پیش برد و به عصر معاصر بیاورد ولی در قالب نوعی فضاسازی و ساختاری نه چندان قوی و استومند، شاهد روایتی سیال از فضاها و زمان هایی هستیم که با هم می آمیزند.
در این پیوند زدن ها، کنار هم گذاشتن های بریده بریده و مقایسه شخصیت ها خطایی ژرف ، بینش مان را می آزارد، رخداد نوعی کفران! همانا برابر نهادن بزرگان و ابرمردان آسمانی و معصومان علیهم السلام با شخصیت های اساطیری برآمده از باور داشت و ذهن قوی ما، خطایی که به بحث کلامی اش وارد نمی شویم اصلا. بلافاصله این تاکید را بخوانید. بارها و بارها ژرفا ژرف شاهنامه را که کتابی توحیدی است باید خواند و بر رسید. در آن کاوش کرد و نباید به صرف شباهت هایی (مثلا) بین سربریده سیاووش در تشت طلا با وقایع عاشورا... به تاویل های شتابزده بسنده کرد و بر آن برداشت ها پای افشرد.
برگردیم به نوع روایت های سریال از ماجراهایی که در زمانه های گوناگون و دور و نزدیک رخ داده اند.ماجراهای بریده بریده و سلاخی شده سریال بیشتر از شاخه ای به شاخه ای پریدن است که گاه ناتوانی در پیوند کردن رخدادها را با صدای زن راوی (همسر فردوسی یا...) پوشش داده اند.
شاهد پسوندی دلپذیر، منطقی ، سینمایی ، دلپسند و درخور از هم آمیزی زمانه ها و روایت ها و برداشتن فاصله دوران ها (چنان که در ادبیات پسامدرن قوام تمام یافته) نیستیم و احساس زیبا و تازه و جدیدی در سیالیت روایت ها ایجاد نشده / نمی شود. بالاخره این همزیستی نه چندان مسالمت آمیز زمانها و روایت ها در این داستان 29 قسمتی با تکنیکی شیوا و شیرین نیست تا تماشا را برانگیزد.
رستم و اسفندیار ویژه این سریال! از آنچه شاهنامه (معنی نام اثر فردوسی نه قصه شاهان که بهترین ، فراتر ، والاترین و برگزیده برگزیده هاست) راوی آن است خیلی بیشتر از حق نویسنده و کارگردان ، من درآوردی و به دور از شاهنامه است. گزینش و چینش مجموعه حرکات ، مطالعه های بخشهای اساطیری و... ناپخته و [...] از آب درآمده و می توان خیلی راحت به مخاطب اطمینان داد سخنانی شیواتر از اینها و کاملا غیر از اینها بین بزرگان شاهنامه رد و بدل شده با فضایی دیگر و... که دانشی مردی باید لااقل با دقت در زبان متون کهن (عصر فردوسی مثلا) جهانی شایسته تر بین اشخاص سریال برقرار می کرد.
در بخشهای رویاهای خامدستانه سریال ، بیننده را از شاهنامه دور می کند و آن را از نظر مخاطب می اندازد؛ مثلا درباره اشخاص اساطیری احتیاجی به شخصیت پردازی آنچنانی نیست آن هم برای بیننده ای که روحش و نهادش از شاهنامه بالندگی گرفته است. معرفی اولیه اسفندیار با پاره کردن بندی یا رستم با رد کردن سنگی به چه معناست؛! بیشتر دست کم گرفتن مخاطب است.


علی مظاهری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها