کفش و کلاه میکنیم و میزنیم به کوچهها. با محسن صحبت از ارادت است و مهماننوازی عراقیها در این ایام. موتورسیکلتی از کنارمان میگذرد. لباس نظامی به تن دارد و کلتی پر شالش. دست بالا میکنیم و میگوییم: نرید استحمام! میگوید: تفضل منزل قریب... موتور را خاموش میکند و فقط یک تماس میگیرد. از حرفهایش فقط زائر و استحمام و طعام را میفهمیم.
سیگار دود میکند و یک سیگارکش تا منزلش راه است. میرسیم. اتاقی بزرگ و مرتب دارد. همسرش گوشه اتاق بر تختی دراز کشیده... عکس آیتالله سیستانی و امام خامنهای
بر دیوار است. سفره انداختهاند. .. ماست و سبزی محلی و نوشابه بر سفره چیده است. طعام اصلی هم میرسد. دو دیس برنج روغن چکان و نفری یک مرغ سوخاری کامل...! می فرمایند: ناهار بخورید، بعد استحمام، میگوییم: چشم.
پسر کوچک چهار، پنج سالهای هم دارد. اسماعیل نام دارد. رفیق میشویم. بازی موبایلم را باز میکنم، بازی کند. وسط غذا بحث همسرش را پیش میکشم، میگوید بیمار است، سرطان دارد. میگویم: بیاورش ایران درمانش کن. طبیبهای خوبی داریم. هنوز جملهام تمام نشده اسماعیل همانطور که کلهاش توی گوشی من است، بدون نگاه کردن به من میگوید: فی اربعین عباس یشفیها... (در اربعین عباس شفایش میدهد)
من و محسن تعجب میکنیم... پدرش میخندد، مادرش هم ... میبوسیمش... دو حمام دارند. حمام میکنیم و میزنیم بیرون، چای حاضر است... مینوشیم و بعد از خداحافظی و تشکر از مرد نظامی و اسماعیل میزنیم بیرون....
عصر است حالا... دوش گرفته سبک شدهایم... خنکای باد با خیسی موهایمان شوخی دارد... مور مورمان میشود. محسن سیگاری میکشد و همانطور که دود را بیرون میدهد، میگوید: خداوکیلی اینا کیان؟ دمشون گرم... عباس یشفیه عباس یشفیه....
حامد عسکری
شاعر