حاصل زندگی همسری چهره پرداز و پدری که با دیپلم ریاضی و خواندن یک ترم روان شناسی و آرزوی پزشک شدن حالا بازیگر شده ، دختری 6 ساله به اسم خورشید است که عشق پدرش صالح میرزاآقایی است.
کد خبر: ۷۰۲۳۹
او از سال 69به همراه رامبد جوان ، هنگامه طالبیان (همسرش) و 5 - 6 نفر دیگر زیر نظر اکرم قاسم پور بازیگری را آغاز کردند و بعد شیفته آن شدند.
خودش معتقد است از نقش داود در سریال گمگشته شناخته شده اما یک بدشانسی در تلویزیون و یک بدشانسی دیگر در سینما باعث شده تا پیش از گمگشته ما او را نشناسیم.
با صالح میرزاآقایی فردای روزی که او را در نقش آسپیران یدالله خان در روزهای به یادماندنی دیدیم ، قرار گذاشتیم. او در ریحانه هم ایفاگر نقش منصور است.
مثل این که به نویسندگی هم علاقه دارید چون در مجله نقش آفرینان هم قلم می زنید. چرا نویسنده نشدید؛
خوب من نوشتن را خیلی دوست دارم. اورسن ولز می گوید: «بازیگری خوب است که خودش هم می نویسد.» او حتی در فیلمهای درجه 3 بازی می کرد برای این که پول در آورد و فیلم بسازد. سعی می کنم در همه کارها مثل بازیگری پله پله جلو بروم.
نظرتان راجع به بازیگران قدیم و جدید چیست؛
نسل پیشکسوت ما مثل پسیانی و کیانیان و دیگران حتی قبل تر از آن راجع به بازیگری دیدگاه دارند و انبوهی از اطلاعات هستند و نسل من هم باید نسلی باشد که خوب ببیند و بنویسد، شون پن یکدفعه در بازیگری مطرح شد، آن هم به دلیل پشتوانه قوی علمی اش دیدگاه به این معنا که بازیگر موظف است بخواند و بنویسد و مقالات برجسته تئوریسین های بازیگری را بخواند.
شما هم الگویی مثل آل پاچینو و رابرت دنیرو دارید؛
بله در همین مجله (نقش آفرینان) مطلبی نوشته بودم که درباره دنیرو بود. الگوی من تا حدودی اوست.
به نظرم او بازیگری است که به لحاظ انعطاف چهره و حتی انعطاف روانی می تواند ماهیت روانی خودش را عوض کند و نقشهای مختلف را بازی کند.
حتما دغدغه نویسندگی شما هم از همین جمله شروع شد؛
شناخت از نویسندگی در بازیگری را مدیون کاظم سلطانی هستم ، یک دو هفته نامه به نام در آستانه فردا داشت که مدتی صفحات سینمایی آن دست من بود.
دیدگاه های یونگ و فروید را می خواندم و می دیدم که به بازیگری نزدیک است بعد از آن نقش آفرینان پیش آمد و سعی کردم بازیگرانی را که متداکتینگ دارند مثل آل پاچینو، دنیرو جودی فاستر و غیره را تحلیل کنم.
خودتان را در بازیگری شبیه رابرت دنیرو می بینید؛
یک جورایی بی شباهت نیستم. فکر می کنم رابرت دنیرویی هستم که تانک از روی من رد شده بعد جمع و جورش کردند. تازه شده صالح میرزا آقایی.
دیدگاهتان در بازیگری با دیدن فیلم و مطالعه چقدر پیشرفت کرده است؛
تا پیش از گمگشته دیدگاهی نداشتم و هر نقشی که خوشم می آمد را بازی می کردم ، اما بعد از گمگشته به من اعتماد شد و داود نقش منفی متفاوتی بود که اهل فن هم به آن اعتقاد داشتند.
اما با این که بعد از سریال گمگشته در دایره تردید و تب سرد هم بازی داشتید، باز هم صالح میرزاآقایی دیده نشد.
راستش از گمگشته به بعد انتخاب کردم. فیلمنامه را می خوانم و چیدمان بازیگران را می بینم. شاید یکی دو تا اشتباه کرده باشم ، اما واقعا برای من پرکاری مهم نبود.
می خواهم گزیده کار باشم و بیهوده در هر کاری حاضر نشوم. در سینما هم خیلی سعی کردم این اتفاق بیفتد، ولی در حد نقشم تلاش کردم.
ریحانه را چگونه انتخاب کردید؛
بالاخره من هم نسبت به پیشنهادهای خودم انتخاب کردم و هنوز در شرایط آرمانی قرار نگرفته ام. من بازیگرم و فقط می خواهم بازیگر بمانم. سوپراستار هم نیستم.
آتیلا پسیانی می گوید: «بازیگر خوب کسی است که صورت زشت خودش را بپذیرد. یعنی ما بازیگریم ، مدل نیستیم.»
اما از انتخاب هایتان نگفتید؛
سعی کردم از بین چند پیشنهاد، بهترین را انتخاب کنم ، اما بپذیرید که من پیشنهادهای درخشانی ندارم. من همیشه سعی داشته ام نقش منفی را هم متفاوت بازی کنم. مثلا در فیلم فاتح ، سریال گمگشته یا نقش یاکوزا در دایره تردید، متفاوت ، بوده ام. هم از لحاظ چهره پردازی و هم از لحاظ روانی.
خوب همه بازیگران خواهان ایفای نقشهای مختلف هستند؛
البته خیلی ها موافق نیستند و می خواهند خودشان باشند و یک نقش را دنبال کنند. احساسم این است که در تلویزیون و سینمای ما کمتر برای یک نقش زحمت کشیده می شود و آن هم مشکل فیلمنامه است که آنقدر جاندار نیست که بازیگر بخواهد انرژی بگذارد.
ولی معتقدم در نهایت بازیگر دیده می شود و اوست که ماحصل تفکر و اندیشه گروه است. خودم راجع به نقش خیلی می پرسم و تحقیق می کنم ، ولی اگر این اتفاق نیفتد، من تقصیر را از بازیگر می دانم ، او باید بخواهد که این اتفاق بیفتد و اگر تلاش کند، می تواند.
اما جدای از نقشهای منفی تان منصور در ریحانه منفی نیست.
بله نقش منصور خاکستری است. او آدمی است زخم خورده که احساس می کند حقش خورده شده است. آدم عصبی و فعالی است.
من این تیپ کاراکتر را تجربه نکرده بودم ، اما مخاطبان آن طور که می گویند با منصور احساس همذات پنداری کردند.
چه چیز عامل جذابیت این نقش بود؛
من به خاطر ارادتم به سیروس مقدم این کار را قبول کردم. چون قرار بود در سریال مسافر بازی کنم ، اما نمی دانم یکی از دوستان لطف کرده بودند و از جانب من رقم بالایی را به کارگردان گفته بودند که من اصلا خبر نداشتم و این باعث شد که در آن کار نکنم.
خیلی دوست داشتم آن نقش را بازی کنم و اگر من بازی می کردم ، خیلی متفاوت تر از این در می آمد.
پس باید زودتر از اینها شناخته می شدید؛
در هر حال مقدم کارگردان خوبی است و یک جمله از مارچلو مارسو یادم آمد که وقتی با آنجلوپلوس کار می کرد به او می گفت: کارگردان مثل پدر بزرگ است و بازیگر مثل نوه اش و وقتی پدر بزرگ قصه ای برای نوه اش تعریف می کند، با آن قصه روح نوه اش را نوازش می دهد و به خواب شیرین فرو می برد.
کارگردان می تواند این حس را انتقال دهد، شاید اگر کس دیگری جای من بود، این کار را قبول نمی کرد، اما من فقط به خاطر سیروس مقدم قبول کردم.
فکر می کنید سریال مسافر با این کار یعنی ریحانه قابل قیاس است؛
خوب نقش مسافر نقش خیلی خوبی بود، اما یک جاهایی دیگر نقش مهم نیست با این حال در ریحانه سعی کردم نقشم یک جوری ، خاص باشد، آدم عصبی که در نوع خودش حریص و جوشی باشد.
آن طور که از ظاهر امر پیداست ، قسمت های ابتدایی روزهای به یاد ماندنی را تورج منصوری کارگردانی کرده است.
شما با اطلاع از این قضیه وارد کار شدید؛
بله من می دانستم که ابتدا متن را همایون شهنواز نوشته و انتخاب بازیگرها هم با شهنواز بوده. 10 روز از کار گذشته بود که آقای منصوری کارگردان کار شدند و این قسمت های اول را که می بینید، من تحت هدایت منصوری بودم.
او روان شناسی ایده آلی دارد که براحتی می تواند در قلب بازیگر نفوذ کند. فریتیس لانگ جمله قشنگی دارد. او می گوید: «کارگردان باید روان شناسی بداند تا زیر پوست بازیگر نفوذ کند.» و تورج منصوری این چنین بود.
آنقدر انرژی مثبت می داد که تو به عنوان بازیگر به وجد می آمدی و خوشحالم که تاریخ ژاندارمری ملی ما در این سریال بررسی می شود. داستان آدمهایی که عاشق وطن خودشان هستند و عرق ملی دارند و جانشان را در کف اخلاص گذاشتند. باید به این جماعت پرداخته می شد.
نقش «آسپیران یدالله خان» هم در ظاهر تیپ متفاوتی است با گریم متفاوت و دشواری خاص یک نقش.
بله نقش را دوست داشتم چون متفاوت بود. با یک گریم متفاوت و افتخار داشتم یک بار دیگر زیردست عبدالله اسکندری گریم شوم.
اما یکی دو سریال بازی کردم و بعد سوارکاری یاد گرفتم. برای این کار دو سه بار از اسب زمین خوردم. اما بالاخره با کمک دوستان موفق شدم.