اقتباس ناکارآمد
کوری «Blindness» یک فیلم متفاوت است و البته قرار نیست هر اثر سینمایی متفاوت کاری خوب هم باشد. رمان «خوزه ساراماگو» ی 85 ساله در برگردان سینماییاش البته چند تغییر داشته (بویژه در نحوه فراگیر شدن اپیدمی کوری یا تعامل بیماران و مبتلایان با همسر دکتر) اما خود کتاب اصلا قابل مقایسه با فیلم ساخته شده از روی آن نیست و یک اقتباس ناکارآمد و ضعیف به نظر میرسد.
«وان مک کلار» که فیلمنامهنویس «کوری» است و البته ایفاگر نقش دزد در همین فیلم؛ آنچه که در کتاب ساراماگو بوده را با چند تغییر گفته شده، به صورت فیلمنامهای تخت از کاردرآورده و ظرافتهای نوول هرگز در فیلمنامه وجود ندارد.
صورتت را فراموش میکنم!
یک جمله که «جولیان مور» (ایفاگر نقش همسر پزشک) در گیر و دار دعوا و بزن بزن زندان به گابریل برنال میگوید؛ حاکی از یکی، 2 وفاداری دان مک کلار به اصل کتاب است که اگر حداقل در نیمی از فیلم این روند ادامه داشت شاید کوری این قدر آشفته از کار درنمیآمد.
آنجایی که برنال با چشم نابینایش دست به شورش بیدلیل میزند و قصد درگیری و سرقت و... اینها را دارد.
جولیان مور که از او توضیح میخواهد؛ برنال نبودن هیچ انگیزهای برای ادامه زندگی را فریاد میزند و مور هم فریاد میکشد که پس صورتت را فراموش میکنم. این دیالوگها جزو معدود گفتگوهایی است که به دل تماشاگر مینشیند چرا که بدون توضیح اضافه بسیار قابل درک و البته بامسما هستند اما بلافاصله حرافیها ادامه مییابد و اینجاست که گفتگو کردن طولانی درباره سرانجام تیراندازی به وسیله کله خرابی که نابیناست و نمیداند به کجا شلیک میکند چقدر اضافه جلوهگری میکند از این دست دیالوگها که اصلا وجودشان ضرورتی ندارد در فیلم فراوانند و این روند از ابتدا تا انتها در کوری وجود دارد.
صحنههای آغازین که به کوری یک راننده و ماندنش در ترافیک و کمک به او اختصاص دارد، حدود 70 جمله دارد. سکانس کور شدن پزشک که در یک نمای 2 نفره پایان مییابد به اندازه حضور 20 نفر گفتگو دارد و الی آخر.
فرناندو میرالس (او را با شهر خدا به یاد بیاورید) عمدتا در کارهایش گروهی از آدمها را نشان میدهد که بدجوری پریشاناند؛ اشخاصی در موقعیتهای بیثباتی و داغان که اصلا روح آرامی ندارند و هر لحظه ممکن است منفجر شوند.
حالا او جدای از به تصویر کشیدن روحهای آسیب دیده اشخاص در کوری سراغ آدمهایی میرود که بهلحاظ جسمی هم بدجوری بههم ریخته شدهاند و شدیدا هم آسیبپذیرند حتی آسیبپذیر بودن کاراکترهای او در فیلمش از تیفوسیشدن و خونآشام شدن هم ترکیب بعدی وهمانگیزتری پیدا کرده و حاصل این ترکیب بعدی یک بیمنطقی صرف است.
در کارهای قبلی او نیز این روند موجود است (باغبان همیشگی The Constant gardener محصول 2005 با بازی راشل وایز و رالف فاینز را به یاد بیاورید)، اما شدت ترکیب بعدی وهمآلود «میرالس» در کوری قابل اندازهگیری نیست.
از سکانس افتتاحیه تا پایان فیلم اشخاصی را میبینیم که همه جسمشان مورد تهدید قرار گرفته و رو به تخریب گذارده وهم روحشان به یک بیقراری تام و تمام نائل آمده و اینکه این روند به چه چیزی قرار است هدایت شود، معلوم نیست.
سکانس افتتاحیه فیلم را بهیاد بیاورید کوری ناگهانی یک شهروند داخل اتومبیلاش و کمک مضحک و مثلا سرشار از سوسپانس یک شهروند دیگر با ظاهری غلط انداز به او. که هر آن تماشاگر مثلا فکر میکند که شهروند دومی ماشین را میدزدد و شهروند عاجز شده را وسط خیابان به امان خدا رها خواهد کرد.
اما بعد از یکی، 2 اینسرتکات شهروند دوم پیدایش میشود و کور عاجز را حتی تا بالای پلههای منزلش همراهی میکند و مثلا قرار است پیشداوریهای تماشاگر را کارگردان در این لحظهها به چالش بکشد. در حالیکه خودش مدام در طی فیلم به ارائه پیشداوری درباره آدمی و روح و روان او پرداخته است.
کوری سرشار از شعارزدگی، پیشداوری و تکرار است.
فریبا نیکنژاد