گفت و گو با پیمان قاسم خانی طنزنویس دیگه دوست ندارم بنویسم!

«معمولا آدم صادقی هستم» اینهایی که در این گفتگو طرح می شود به گفته وی همش صادقانه و بی شائبه است.
کد خبر: ۱۵۶۳۲۲

پیمان قاسم خانی درباره دشواری ها و پیچیدگی های کار نویسندگی در حوزه طنز می گوید: کار آسانی نیست واقعا به کسی که می خواهد وارد این کار شود می گویم: بیشتر از سواد و استعداد، باید پوست کلفت داشته باشی که اگر نداری نیا! سلیقه های خیلی خیلی زیادی که نه فقط توی مردم بلکه در مسوولان و تصمیم گیران موازی کار! و ارگان های تاثیرگذار وجود داره و این سلیقه ها به نوعی اعمال می شه که مثلا در جایی کار شما مجوز می گیره ، اما در جایی همون کار تصویب نمی شه! این همه برخورد سلیقه ای و این همه برخوردهای متناقض در کل مجموعه هایی که بر عرصه فرهنگ تاثیر گذارند معمولا هم شوخی رو دوست ندارن! و به نظرشون کار ناپسندی می یاد.
با این همه ماجرا سر و کله زدن به کنار... مهم اینه که وقتی مطمئنم ریشه های من این جاست و اینجایی هستم و در این مملکت کار می کنم ، با این که از آن طرف پیشنهادهایی داشتم ، اما دوست ندارم...

کار این روزها؛
فیلمنامه ای است برای بهمن قبادی.

کلیت اثر؛
یک بانوی خبرنگار اروپایی در عراق آشوب زده ربوده می شود...

نقش ایران؛
کردهای ایرانی و عراقی در متن داستان هستند.

اتفاقی که روح و جذابیت ماجراست ، رنگ و بوی فیلمنامه است؛
طرح کردن نوعی تقابل فرهنگی شرق و غرب و سپس شناخت آگاهانه شرق از سوی آدمی که دیدگاه مثبتی نسبت به فرهنگ شرق ندارد.

با نگاهی به برآیند آثار و کارهایتان ، آیا می توان روی خط سیری یا رگ پنهانی انگشت گذاشت که رشته تسبیح مجموعه نوشته هایتان محسوب شود؛
بهش فکر نکردم. اگر هم بوده ، من در جریانش نیستم. آقا! خیلی خوبه عین این را که می گم می نویسین ، ممنون از این...

کی به کشف خلاقیت رسیدین ، اثر انگشتتونو چگونه پیدا کردین؛
واقعا تعریف خاصی ندارم ، اما درباره یک کار خاص می تونم ، به همین همکاری ام با بهمن قبادی اشاره کنم. می خواست در فیلمنامه ای که داشت ، رگه های طنزش پر رنگ تر باشد و بنابراین آمد سراغ من فیلمنامه ریزه کاری ها و ظرایف خاصی داشت ، اما ساختار کلی اش دارای اشکال بود با قبادی به کردستان رفتیم تا لوکیشن کار را ببینیم. الان هم قبادی آنجاست. اگر کار درست پیش بره ، ایشالا بهار آینده کار کلید می خوره.

چقدر به داشته های درونی تان مراجعه می کنین و چقدر از بیرون و اجتماع الهام می گیرین؛
طبیعتا به عنوان آدمی که می نویسد، اگر درباره داستان هایی که مربوط به جامعه و اجتماع است ، شناخت نداشته باشم ، از پس کار برنمی آیم. قضیه تحقیق خیلی مهمه و عضو جدایی ناپذیر ماجراست و اما درباره آن مراجعه به درون هم که باید گفت: کار یا اتفاق معینی که می گفته رخ می ده ، بالاخره از صافی ذهن من می گذره و دوست دارم هر کاری را یک جوری مال خودم کنم . می خوام جای پای خودم و اثر انگشت خودم را در آن کار پیدا کنم... من این حس را دارم.

چشماتون رو چه جوری تربیت کردین ، اکنون چه جوری می بینین؛
سوالاتون خیلی سخته. آدم باید دنبال شکار باشه. اتفاقی که ممکنه یه نفر ساده ازش بگذره و سوژه خاصی نباشه ، از نظر یه نویسنده ممکنه بستری برای داستان جدیدی باشه.

سوالی که خیلی ازتون می پرسن؛
خیلی ها می پرسن که سوژه ها را از کجا پیدا می کنی و می گم این شغل ماست و قضیه برمی گرده به همان تربیت ذهن و شکار و این که پس از مدتی شکارچی می شیم. فقط نکته اینه که عده ای بعضی وقت ها به شکارهای دم دستی قناعت می کنن ، اما به شکارهایی مثل گنجشک نباید قناعت کرد. گاهی پشت درخت ها شکارهایی / لحظه ها و سوژه هایی پنهان شده اند که می ارزه به خاطرشون کاوش و جستجو کرد و رنج را به جان خرید.

ریشه هاتون از کجا آب می خورن ، مدیون کدوم زلالی ها هستین؛
هر چه یاد گرفتم مدیون ادبیات جهانم. از بچگی تا دوران دبیرستان من از اون آدم های کرم کتاب بودم. کتاب هیچ وقت از دستم نمی افتاد و هنوز هم دارم از آن منبع استفاده می کنم. مطالعه مستمر، ذهن و سلیقه را تربیت می کنه ، مطالعه کتاب خوب سلیقه ای که تربیت شده اجازه نمی ده آدم کارهای دم دستی بکنه.

البته اینها همه بستگی به استعداد هم داره.
بله این مطالعه ها لزوما می تونه باعث تولید کار خوب نشه ، ولی می تونه جلوی تولید کار بد را بگیره. شاید استعدادم به اندازه چخوف نباشه و نمی تونم مثل چخوف بنویسم ، ولی وقتی چخوف را مطالعه می کنم و طنز می نویسم ، اثر همین مطالعه آثار او باعث می شه حداقل کار مبتذل و دم دستی ننویسم.

عینی تر به ادبیات جهان بنگریم. فراتر از کلی گویی از آثاری که به نهال ذهن شما آب و آفتاب رسوندن بگین.
کسی که مرا راه انداخت و کتابخوان کرد مجموعه کتاب های کانون پرورش فکری بود که بشدت به آنها مدیونم مثل کوچه های سفید، میگل و فلفلی ، سبز انگشتی و... دوره های کتاب که مرا تبدیل کرد به کرم کتاب ، بعد ژول ورن را کشف کردم.

به عبارتی ادبیات علمی تخیلی را...؛
بله ، همیشه ادبیات علمی تخیلی را خیلی دوست داشتم ، مثل آثار آرتور سی کلارک که آثارش ضمن تخیل غنی دارای بار فلسفی و اندیشگری هستند.

تحلیل های عجیب


پیمان قاسم خانی می گوید: مال این مردم و ملتم. من مال اینجام. ما خانواده بزرگی هستیم (در اصل) که با هم گاه گداری شوخی هم می کنیم ، اما به آدم جور دیگری نگاه می کنن. اعتمادی در کار نیست. فکر می کنن خودی نیستی و پشت نوشته هات چیز دیگری پنهان شده. این یکی از سختی های این کار دشوار طنزنویسی است. برداشت های عجیب سیاسی از کارها می شه که ذهن هر آدم عاقلی باز می مونه! کاش به نوعی زندگی می کردیم که این بی اعتمادی ها به وجود نمی آمد و نبود. کاش این تقسیم بندی ها نبود. همه می دونن که چی یه... همین ها باعث می شه نویسنده به طرف کارهای بی خاصیت هل داده بشه! مثل دعواهای خانوادگی و... که مردم بخندند و...
احتیاط بشه سیاست کلی هر نوشتاری... اینها باعث می شه نوشتن خیلی خیلی سخت بشه... مدت هاست که لذت نوشتن برای من تموم شده. فقط دارم حرفه ای کار می کنم . تمام کارهایم با دردسر بوده و با اکران مشکل پیدا کرده یا مهجور اکران شده یا زود از صحنه نمایش برداشته شده...
اگر کار دیگه ای بلد بودم حتما می رفتم دنبالش... کار هنری خواه ناخواه فراتر از ذهن پدید آورنده اش دارای برکت و معناهای خاصیه و همین تداعی های معنایی خاص در یک جامعه بشدت سیاست زده می تونه به مثابه سم باشه... مثلا عده ای «برره» را چنان سیاسی دیدند که... یک کار جامعه شناسانه بود، اما به قول مشهور، مرغ پخته توی دیگ می خندید از آن همه برداشت های سیاسی و عجیب غریب! تحلیل هایی شنیدم که نگو... یکی از تحلیل های عجیب باغ مظفر این بود آن دو نفر، نمایندگان جناح های سیاسی اند به نظرم فقط یه ذهن بیمار می تونه بگرده و چنین نظرهایی رو دربیاره...
آفرینش باید به نوعی فرهنگسازی بینجامد مثلا هری پاتر یک دنیای ویژه برای خودش ساخت ، بنابراین در کل دنیا گرفت! فرهنگ سازی در کمدی ، چیز جالبیه و طبق تجربه های ما جواب داد واقعا... مردم از اصطلاح ما خوششون می یاد و الان برره ای صحبت کردن و... متداوله...
اگرچه همین زبان برره ای باعث شد خیلی از ظرایف سریال دیده نشه کار شیکی بود نه بخوبی پاورچین ولی چون برره خیلی مردمی بود منتقدان کمتر دوستش داشتن. گرچه ما هم فکر نمی کردیم اینقدر زبان و... برره ای متداول بشه... برره البته دشمن خونی هم داشت...

این اواخر امبر تو اکو و ایتالو کالونیو را خیلی دوست دارم با آن فضای دلنشین و رویایی کارهای میرچا الیاده مثل «در خیابان مین تو لاسا» (که فیلم ماهی بزرگ تیم برتون کپی دست پنجم این کتاب خواندنی است) و «روبرمل» را خیلی دوست دارم همچنین کتاب «استخوان های دوست داشتنی» که کار عجیب غریب و تاثیرگذاری است ریموند کارور که دیگر «سرور». نویسنده شماره یک منه داستان هاشو می خورم و اسامی زیادی...

الان چی می خورین ، الفبای چه کسانی را نوش جان می کنین؛
الان به خاطر کار، سرم شلوغه ، دنبال خلوتی هستم بلکه انبارم [انبار ذهنم] را که داره خالی می شه با کتاب هایی پر کنم که بتازگی خریده ام و روی هم تلنبار شده اند، اما فرصت مطالعه شان را نیافته ام به دنبال فضا و فرصت مناسبی برای مطالعه ام.

بپردازیم به پردازش قصه در سبک های ایران کهن ، این که داستان های نظامی ، فردوسی و... تموم نمی شن؛
من تخصص اش را ندارم و نمی دونم بررسی کنم ، فرمولی و توضیحی ندارم که این آثار چرا موندن اما به جای قضیه این که شاهنامه در ذات ماست ، در خون ماست ، شاید درست اینه که به کیفیت اش نیست ؛ به آن احساسی است که برمی گرده به ریشه های ما مثل «مهابها راتای هندی ها».

به دنبال ریشه های وطنی در آثارتان...
راستش اینه که در ادبیات معاصر ایران مطالعه خوبی ندارم. نمی دونم چرا این اتفاق افتاده؛ خیلی کم پیش اومده. در مورد آثار قدیمی که البته مثل امیرارسلان و... لذت می برم و دوست دارم. ادبیات معاصر ایران سخته برام! نمی خرم ، نمی دونم چرا پیش نمی یاد با این که خیلی تعریف شنیدم و می دونم موضوع های خوبی و نکته هایی برای اقتباس می تونن داشته باشن . انکار نمی کنم ولی...

معمولا فضای به هم ریخته اطراف هنرمند بهش خیلی الهام ها می ده. به این قضیه شما چطوری می نگرین؛ رابطه تون با نظم چطوره؛
در جمع من معمولا آدم بی مزه ای نیستم. طنز توی خونمه بیرون نیست ؛ ولی در جمع ، آدم بامزه ای نیستم. آدم منظمی نیستم که البته خیلی لازمه این نظم. آدمی که کسی منتظرش نیست و برای خودش می نویسه. شاید بی نظمی بهش ایده بده ولی وقتی قراره سر وقت فیلمنامه ای تحویل بدی ، مجبوری منظم کار کنی.
به هر حال برام آسون نیست. تنبلم یه وقت هایی خیلی زیاد وقت تلف می کنم. به نظرم الان در دوره ای هستم که دوست دارم ننویسم!
ولی با این تعهد که سه ماهه باید یک فیلمنامه تحویل بدهی ، واقعا بی نظمی [و ریخت و پاش] فاجعه است.

از کسانی که کار کردن باهاشون آموزنده بوده لذت بردین؛
سیف الله داد اولین استادم بود. تهیه کننده اولین ، فیلم سینمایی من. مدیون ایشان هستم که منو آوردن به فضاهایی که نبودم. از شهاب الدین عادل و ابوالحسن داوودی... واقعا چه چیزها که یاد گرفتم.
از نظم و انضباط آقای داوودی اگر کمی به زندگی خودم بیارم خیلی لذت می برم واقعا. همکاری با مدیری اگر چه مشکلات و عجله (حتما بنویسین) و فشار بیرونی نباشه بسیار خوب بوده زبان همدیگر را خوب می فهمیم. حالا صحبت یک فیلم سینمایی هست که اگر تولید بشود یک کار ماندنی خواهد شد.

فیلم سینمایی طنز؛
بله. داستانی با حال و هوایی عاشقانه فانتزی که شبیه اش را ندیدین.

اگه برگردیم به بحث طنز، ایرانی ها خیلی سخت می خندن! خیلی دیر...
پس تا الان لطف کردن و به کارهای من بد نخندیدن! چیزهایی که همه تلخ می بینن من ممکنه طنز ببینم! داستانی رو شروع کردم با آقای صدرعاملی ؛ درباره دختری که می فهمه پدرش خیانت می کنه. من قضیه رو کمدی دیدم ، ولی ایشون تلخ می دید و... به نتیجه نرسیدیم.
این نگاه طنزواره به شناخت آدم از طنز برمی گرده و در این زمینه من سلیقه تربیت شده ای دار . من آدم های کمدی کار و سبک ها را می شناسم و طنز موردی یه که برخلاف همه موارد می تونم بگم سوادش رو دارم ، چون به هر حال کمدی روز دنیا رو دنبال می کنم.


علی مظاهری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها