
امروزه با یک تراکتور میتوان صد هکتار زمین کشاورزی را بایک راننده اداره کرد. در عصر بردهداری کهن یعنی در دوران پیش از انقلاب صنعتی، بردهها مالک «جسم» خود نبودند و جسم آنها به بردهداران تعلق داشت.
به قول ارسطو در کتاب سیاست؛ برده جزو اموال جاندار محسوب میشد که دارای هوش انسانی است و بردهداران حق هرگونه تصرف در این نوع از اموال خود را داشتند. اسلام تلاش بسیار کرد تا حتی المقدور بردهداری را محدود کند و محتوای آن را تغییر دهد ولی الغای کامل بردهداری کهن بهوسیله ماشین صورتگرفت، هرچند بعضی از حکام کوشیدند این تحول ناشی از انقلاب صنعتی را به خود نسبت دهند.
در آمریکا آبراهام لینکلن مدعی الغای نظام بردهداری کهن شد و در اواسط قرن بیستم نیز در ایران، حاکم وقت، محمدرضا در پی اجرای منویات سیاستمداران آمریکایی مدعی الغای رژیم ارباب رعیتی در ایران شد، درحالیکه عامل الغای بردهداری کهن و نظام ارباب ــ رعیتی، ماشین بود نه لینکلن در آمریکا و محمدرضا در ایران. اگر ماشین بردهداری کهن را لغو کرد درعوض پیشرفت در تکنولوژی ارتباطات در کنار پیشرفت در دانش روانشناسی اجتماعی و مردمشناسی و دانش مدیریت افکارعمومی سبب شد تا بردهداری نوین بهوجودآید که در آن «روح» و «منش» و «اخلاق» و «فرهنگ» و «شخصیت» انسانها با استفاده از روشهای شبه استدلالی و اغوایی و القایی و تبلیغات شرطی به استخدام بردهداران جدید یعنی صاحبان تراستهای بینالمللی و کمپانیهای چندملیتی که بهطور مستقیم یا غیرمستقیم، صاحبان رسانههای بزرگ نظیر فاکسنیوز و بیبیسی و سیانان و ... نیز هستند و دولتمردان غربی را به روی صحنه میآورند و میبرند، درمیآید. یکی از روشهای بردهداری نوین، روش «القا» است که غرب از این روش برای بردهگیری در مقیاس جهانی استفاده میکند.
در روش القا یک چهارچوب ذهنی خلق میشود که اگر پیامگیرنده که معمولا روشنفکران جهان سوم هستند، در آن چهارچوب فکر کند، القا کننده به هدف خود میرسد. به این چهارچوب ذهنی «محور القا» میگوییم. معمولا به نفع محور القا دلایلی ذکر میشود که به آنها «محمل القا» میگوییم. محور القا به کمک محمل القا در انواع سوژههای واقعی و اعتباری و حتی مجازی تکرار میشود تا کاملا پیامگیرنده را مجاب و متقاعد کند.
یکی از تئوریهای القائی، تئوری «استبداد شرقی» است که به صورت «استبداد آسیایی» نیز از آن یاد میشود. «هدف القا» در این تئوری القایی ایجاد شکاف بنیادین بین دولتمردان و مردم بهویژه روشنفکران در کشورهای آسیایی و تضعیف و یا حتی سلب مشروعیت از آنها بهمنظور تضعیف آنها و نفوذ در آنها و یا حتی در صورت امکان و ضرورت، جابهجایی آنهاست. محور القا این انگاره است که بهدلیل جبر جغرافیا و فقر آب در شرق، استبداد یک امر ذاتی در کشورهای شرقی است. محمل القا ضرورت تقسیم آب در بین مردم بهوسیله قدرت حاکم است. این محور بهکمک محملهای القایی در انواع سوژهها تکرار شدهاند. طراح این نظریه القایی آقای کارل آگوست ویتفوگل بود که سال 1896 در اروپا زاده شد و سال 1996 در آمریکا مرد. او مدعی شد که با مطالعات تطبیقی در یافته است که دولتهای مقتدر و تمامیت خواه و سرکوبگر معمولا در شرق بوجود میآیند و دلیل آن شرایط جغرافیائی مشرق است و مهمترین ویژگی شرایط جغرافیائی آسیا و مشرق کمبود آب است. کتاب ویتفوگل با نام «استبداد شرقی» در سال 1957در کشور ایالات متحده آمریکا منتشر شد . ظاهرا این کتاب در عصر نظام جهانی دو قطبی با توجه به گسترش مارکسیسم بعنوان هشداری در باره استبداد و توتالیتاریسم تلقی شد در حالیکه ظاهرا اصل نظریه ویتفوگل فارغ از مسائل ایدئولوژیک در باره تاثیر کمبود آب بر کمبود آزادی و کمی آب بر کمی احترام به حقوق بشر طراحی شده است.
اساس فرضیه ویتفوگل بر کمی آب در شرق استوار است و براین اساس گوئی استبداد بصورت گیاهی فرض شده که نیاز چندانی به آب ندارد و به همین دلیل با آب و هوای آسیا سازگاری دارد و در آسیا بخوبی جوانه میزند و ریشه میبندد و ساقه میسازد و گل میدهد و میوه میسازد و میوه اش نظامات سیاسی مستبد و تمامیت خواه و سرکوبگر است . از طرف دیگر میتوان نتیجه گرفت که متقابلا آزادی به مثابه گیاهی فرض شده است که احتیاج به آب فراوان دارد و به همین دلیل در اروپا میتواند بخوبی رشد کند و ریشه بندد و ساقه سازد و میوه دهد و میوه اش نیز همین رژیمهای آزادیخواه و نازنین و دلبند غربی است که به حقوق بشر که هیچ به حقوق حیوانات هم احترام میگذارند بعنوان مثال اگر گربه ای بر سر برجی در اروپا گیر کند و نتواند پائین بیاید چند روز موضوع اصلی بعضی از رسانههای غربی این مسأله میشود که چگونه میتوان با بالگرد به این گربه که بر سرج گیر افتاده، غذا رسانید و با توجه به استرسی که به گربه در بالای برج دست داده، چه غذائی برایش مناسب تر است مثلا آیا غذای پرنمک و چرب برایش بهتر است یا غذای کم نمک و با چربی ترانس پائین؟ و همه این دلرحمی و ملاطفت و رقت قلب که در اروپا دیده میشود نتیجه رقتی است که در آب وجود دارد و از طریق آن به نظامهای سیاسی غربی و مراکز تصمیم گیری سیاسی و رسانهها و نهادهای مدنی در غرب منتقل شده است. در حالیکه فرض کمی اب در شرق فرض صحیحی بنظر نمیرسد زیرا برخی از مناطق شرق از پر آب ترین مناطق جهان هستند . بعنوان مثال منطقه قفغاز از مناطق پرآب جهان است و در آسیا قرار دارد . در لنکران سالیانه چند هزار میلی متر باران میبارد . دامنههای سلسله جبال هیمالیا و سلسله جبال هندوکش از مناطق پربارش جهان هستند . بلندترین قله جهان قله اورست در سلسله جبال هیمالیا 8848 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و همیشه زیر برفهای ضخیم با حجم انبوه پنهان شده است . در پنجاب، رودهای خروشان از دامنه هیمالیا تغذیه میشوند و دشتهای بزرگ را سیراب مینمایند . در مناطقی از چین مثل سوژو بارش باندازه ایست که یک ضرب المثل چینی میگوید در آسمان «ماه» و در زمین «سوژو» زیباترین هستند . ژاپن و شبه جزیره کره از مناطق پر آب جهان هستند . کشمیر از جمله پربارش ترین و زیباترین مناطق جهان است . در هند جنگلهای بارانی کم نیست . مالزی و اندونزی از سرسبزترین مناطق جهان هستند . بنابراین اصولا فرض کمی آب در سراسر آسیا و مشرق زمین از اساس غلط است و نمیتوان بر اساس آن فرضیه «استبداد آسیائی» را استوار ساخت . گذشته از این در آسیا حکومتهای غیر سرکوبگر و غیر تمامیت خواه و غیر مستبد کم نبوده اند . تای تسونگ از جمله پادشاهان چین است که در باره عدالت او و شادی و رضایت مردم در زمانه او داستانهای شگفت آوری نقل شده است . خود غربیها هم که درباره کورش و رفتارش با یهودیان داستانهای فراوانی میگویند و منشور کورش را هم که در موزه نگهداری میکنند . بالاخره کدام حرف درست است؛ استبداد شرقی یا افسانههای منقول در باره کورش کبیر؟ یا روایتهای تاریخی در باره سایر حکومتهای غیرمستبد در شرق؟ از سوی دیگر بزرگترین حکومتهای مستبد و سرکوبگر و بیرحم اتفاقا در اروپا ظاهر شده اند نه در آسیا .
در روم باستان که قلمرو آن گاهی شامل تمام اروپا میشد، میدانهای بزرگ برده کشی که امروز به آنها میدانهای گلادیاتورها میگویند ساخته شده اند که در آنها بردههای بخت برگشته را در مقابل حیوانات درنده میریختند و شاه و درباریان و اشراف دورتادور میدان مینشستند و نگاه میکردند و لذت میبردند . یکی از بزرگترین این میدانها در بعلبک لبنان است و دیگری در شهر رم پایتخت ایتالیا . نظیر چنین میدانهای آدم کشی در هیچ جای جهان جز قلمرو روم باستان ساخته نشده است . از روم باستان بگذریم که در
بعضی از شهرهایش تعداد بردهها بیشتر از تعداد آدمهای آزاد بوده، در همین اروپای مدرن در طول قرون جدید چه تعداد آدم بیگناه قربانی شده اند؟ در قرن بیستم دهها میلیون نفر انسان قربانی استبداد پادشاهان و سران خودکامه و تمامیت خواه اروپا شده اند . قربانیان جنگهای اروپا در قرون اخیر را اگر عمودی و در خط طولی به دنبال هم بچینند سر آخرین نفر به نزدیکی کره ماه میرسد و اگر مورچه ای از پای نفر اول حرکت کند و به سر نفر آخر برسد در میدان جاذبه ماه قرار میگیرد!.
آیا همه این جنایتها توجیه اخلاقی و حقوقی و دموکراتیک دارد؟ مگر فاتحان جنگ جهانی دوم، بازندگان اروپائی جنگ را بعنوان جنایتکار و سرکوبگر محاکمه و اعدام نکردند؟ اگر خودشان مغلوب میشدند آنگاه برندگان آنها را بعنوان جنایتکار و سرکوبگر محاکمه و احتمالا اعدام میکردند .
از اروپا نیز صرف نظر کنیم به جغرافیای کشور خودمان ایران توجه کنیم . آیا میزان بارش در تمام کشور ما کم است؟ آیا بارش در گیلان و مازندران و گلستان و آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل و کردستان و کرمانشاه و لرستان و خوزستان باندازه دشت کویر و کویر لوت است؟ آیا میتوان گفت مردم در مناطق شمالی و غربی اخلاقمدارتر و دموکرات تر از مردم در خراسان جنوبی و یزد و کرمان هستند و یا بر عکس؟ آیا فقط دولتها در آسیا، بزرگ و متمرکز و فراگیر و تام بوده اند و مثلا دولتهای اروپائی نظیر دولت ملکه ویکتوریا در قرن نوزدهم که شامل بخشهای مهمی از جهان آن روز میشد بزرگ و متمرکز و فراگیر و تام نبوده است؟ و آیا دولتهای متمرکز در اروپای امروز کم است؟ آیا اصلا در تاریخ ما مردم مشرق، دولتها همیشه مسئول تقسیم آب بوده اند؟ شگفت انگیز تاثیر پذیری روشنفکران ما از این تئوریهای القائی است . مثلا مینویسند که «در سدههای شانزدهم و هفدهم که به دنبال انقلاب تجاری و صنعتی، فدرت و بازرگانی اروپا به دورترین نقاط جهان گسترش یافت شماری مسافران و پژوهشگران غربی به کشف اندیشه ای نائل شدند که با اکتشافات جغرافیائی بزرگ این روزها قابل مقایسه است . آنها در تمدنهای خاور نزدیک و هند و چین در همه آنها ترکیبی از ویژگیهای نهادی مهم یافتند که نه در یونان و روم باستان یافت میشدند و نه در اروپای سدههای میانه و نوین. اقتصاد دانان کلاسیک با سخن گفتن از نوعی جامعه شرقی یا آسیائی سرانجام مفهومی برای این کشف پیدا کردند . آشکارترین جوهره این جوامع شرقی قدرت استبدادی اقتدار سیاسی آنها بود . بی گمان حکومتهای بیدادگر در اروپا نیز پیدا شدند. در واقع پیدائی سامان سرمایه دارانه در اروپا با ظهور دولتهای مطلقه همراه بود اما ناظران انتقادی، جکومتهای مطلقه شرقی را فراگیرتر و سرکوبگرتر از نمونههای غربیشان یافنتد . به نظر آنها «استبداد آسیائی» شدیدترین صورت قدرت تام را باز نمود.» در این نگارش ضمن آنکه گوئی فاتحان اروپائی کشورهای آسیائی بعنوان تاجران و بازرگانان و پژوهشگران جویای حقایق علمی تلقی شده اند، مسأله اصلی وجود دولتهای بزرگ و مقتدر دیده شده است چرا که لابد برای فاتحان اروپائی تسخیر یک کشور بزرگ و مقتدر سخت تر از یک کشور کوچک و ضعیف بوده است . امروز نیز کشوری مانند چین به دلیل جمعیت و وسعت و قدرت نظامی و اقتصادیش برای غرب یک مسأله است وگرنه غرب که با کشورکهائی نظیر برونئی و بحرین و قطر و دهها کشورک دیگر که آنها را با تجزیه کشورهای بزرگتر ساخته و یا از آنها جدا کرده که مشکلی ندارد . سازندگان و نوازندگان سمفونی «استبداد شرقی» و «شیوه تولیدآسیائی» بیشتر بفکر زمینه سازی برای اقتدار سرکوبگرانه غرب بر آسیا بوده اند تا بتوانند روشنفکران شرقی را با خود همراه کنند و راه را برای استیلا بر شرق با تجزیه کشورهای بزرگ هموار نمایند . براستی آیا فاتحان اندونزی در قرون 18 و 19 تاجران و بازرگانان اروپائی [بعنوان مثال هلندی ها] بودند و با فروختن پارچه و کتری اندونزی را فنح کردند و یا آنها فوت کردند و مردم اندونزی خود بخود اسیرشان شدند و خبری از تیر و تفنگ و توپ و تانک نبود؟ آیا کمپانی هند شرقی در شبه قاره هند آب نبات قیچی فروخت و هندیها دیدند چقدر خوشمزه و شیرین است و در نتیجه خواهان رفتن به زیر پرچم بریتانیا شدند وگرنه ارتش انگلیس هیچ کوچک و بزرگی را هدف نگرفت؟آیا بر اساس تحلیل فوق دولتهای «کوچک» و «نامتمرکز» و «ضعیف» اروپائی نظیر دولتهای پرتقال و اسپانیا و فرانسه و هلند و انگلیس هرگز در فکر تسخیر و فتح کشورها نبوده اند و در این راه از قدرت نرم و سخت استفاده نکرده اند؟! و همه دولتهای آسیائی بزرگ و قوی و متمرکز و مقتدر بوده اند و خودشان با اختیار خودشان در برابر تاجران غربی فرو ریختند و مضمحل شدند؟! «فیل هندی» چگونه در مقابل غرب تبدیل به مورچه ای در قرن نوزدهم شد و «پلنگ نیرومند صفوی» چگونه به «گربه پریشان پهلوی» تبدیل شد؟! حقیقت این است که «استبدادشرقی» یک تئوری القائی استعماری غربی برای تضعیف و تاراج آسیاست ولی متقابلا اجازه دهید از یک تئوری علمی ضداستعماری سخن به میان آوریم وآن «استبداد جهانگیر غربی» است. جانمایه این نظریه «جغرافیا» نیست که «تاریخ» است . بحث بر سر این است که یک حریان سکولار مخفی و مخوف بر اروپای جنوب غربی چنگ انداخت و سپس مسیحیت کاتولیک را در اروپا متزلزل ساخت و نیز تمدن اسلامی را در فرایند جنگهای موسوم به جنگهای صلیبی، متلاشی کرد و سپس دولتهای بزرگ مسلمان را از میدان خارج نمود و نیز قاره آمریکا را با نیروی سلاح آتشین فتح کرد و آسیای شرقی را با همین سلاح تسخیر نمود و با جانشین ساختن «برده داری نوین» بجای «برده داری کهن» بکمک سلاح آتشین، مردم دنیا را هم اسیر سرنیزه خود کرد و هم اسیر اندیشههای تبهکارانه و جهانخوارانه اما فریبنده خود نمود و بدنبال خود کشید و حتی قربانیان خود را در بسیاری از مناطق جهان بکمک تبلیغات بهویژه تبلیغات شرطی و شبه استدلالی عاشق خود کرد بعنوان مثال فوکویامای ژاپنی که آمریکا دو شهر کشورش را با بمب اتم خاکستر کرده واضع نظریه «پایان تاریخ و پیدایش آخرین نوع انسان» که مقصود؛ انسان آمریکائی است، نمود.
این جریان «آن چه خودش هست» را به دیگران نسبت میدهد و «آن چه خودش نیست» را به خودش نسبت میدهد . این جریان صاحب یک «دولت بزرگ مقتدر متمرکز سرکوبگر تمامیت خواه جهانی» است که ناوهای هواپیمابرش در تمام دریاهای جهان گشت میزنند و هرجا را که بخواهند بمباران میکنند و هرکس را که بخواهند ترور میکنند و میکشند ولی دشمنان خودش را هرچه کوچک باشند بازهم آنها را بعنوان دولتهای بزرگ و مقتدر و متمرکز و سرکوبگر و و تمامیت خواه و تروریست معرفی میکند و خودش را بر خلاف آنچه هست بعنوان یک دولت غیرمتمرکز و کوچکتر از آنچه هست و آزادیخواه و معتقد به حقوق بشر و طرفدار دموکراسی و مختاف تروریسم معرفی مینماید و حتی بعضی از متصرفاتش در آمریکا و اقیانوسیه را بعنوان کشورهای مستقل لیبرال و دموکرات معرفی مینماید و اسم بنیادی که احتمالا برای سرکوب کشورهای مستقل ساخته شده را «بنیاد حمایت از دموکراسی ها» میگذارد آنچنآنکه منافقین اسم بمب را «کیسه بهداشتی» گذاشته بودند .
این جریان صاحب بزرگترین قدرت نرم و سحت تاریخ بشر است و با انقلاب صنعتی خدماتی نیز به تاریخ بشر کرده است ولی عمر تاریخی آن به دلیل شرایط عینی و ذهنی جهان بسر آمده و اگر بتواند آگاهی از پایان تاریخ حیات کنونیش پیدا کند میتواند در ساختن جهان آینده مشارکت کند. غرب امروز به سیاستمداران آگاه از حرکت تاریخ احتیاج دارد .
غرب به یک یزیدبن معاویه احتیاج ندارد که با جنایاتش در کربلا به تداوم عمر جریان اموی در شرق ضربات بنیادین وارد کرد و حتی یک هشام الموید نیز بکار غرب نمیآید و متاسفانه امروز کسانی پرچمدار غرب میشوند که فاقد آگاهی از روندهای تاریخی هستند و برخلاف میل غرب به این روندها شتاب میبخشند مقصود افرادی از قبیل جرج بوش و دونالد ترامپ است . استبداد غربی با وجود این افراد سلاح دلنشین و نرمش را از دست میدهد و سلاح آتشین و گرمش را نیز بی تاثیر میکند و به پایان تاریخ مصرفش نزدیکتر میشود ولی اگر غرب به واقعیت ضرورت تاریخی آغاز عصر اسلامی تاریخ جهان با قرائت نبوی [ و نه اموی ] ایمان بیاورد میتواند شریک پیشتازان حرکت تاریخ در روند پیشرفت بسوی خودآگاهی و خداآگاهی در مقیاسات محتلف باشد.