شرافت ایران در صیانت از جامعه ایران است
وزیر میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی:

شرافت ایران در صیانت از جامعه ایران است

داستان زندگی رامین اسدی موری، شهیدی از شهرستان کوهرنگ

شهادت را از کودکی انتخاب کرد

داستان رامین، روایت پسری است که از دل صخره‌های سخت زاگرس و میان سبزه‌های بلوط بازفت برخاست تا آرزوی کودکی‌اش را در اوج جوانی به حقیقت تبدیل کند.
کد خبر: ۱۵۶۳۳۶۵
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس

شهادت را از کودکی انتخاب کرد

 

او که با سادگی و صداقت، شهادت را شغلی برای عشق به وطن می‌دانست، از نانوایی محله تا میدان‌های تیر و پادگان‌های مرزی، مسیر تکاملش را با ایثار و غیرت پیمود. این متن، مرور کوتاهی است بر زندگی پرشور و پایان جاویدان رامین اسدی موری. 
تا چشم کار می‌کرد، زمین پیدا نبود. کوه و دشت مملو از درختان سبز بلوط بود. کوه و دشت و صحرا موج می‌زد از درختان بلوط. آب رودخانه بازفت تنه می‌زد به شن‌های ساحل. رامین پسر چست و چالاک روستای تبرک، میان این طبیعت بکر قد کشید. تا محل پرورش ماهی یک نفس می‌دوید. پدرش در حال سروسامان دادن به غذای ماهی‌ها بود. رامین دوره دبستان را در تبرک گذراند و سپس همراه خانواده راهی بازفت شد؛ شهری که از هر طرف می‌رفتی، جوی آب در آن جاری بود. زمستان‌های پر از برف و تابستان‌های سرسبزی‌داشت.
رویاهای کودکی و اشتیاق به شهادت 
رامین ادامه تحصیل داد. مدیر مدرسه چند بار مادر رامین را خواسته و با لهجه لری گفته بود: «ذهن خیبی داره. کُر همه چی دونی داری.» معلم مدرسه راهنمایی در درس انشا گفته بود: «دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟» رامین دفترش را جلوی صورت باریک و استخوانی‌اش گرفته و خوانده بود: «دوست داروم شهید ابوم.» معلم چشمش را چرخانده و با تعجب به رامین نگاه کرده و سرش را جنبانده بود. رامین با همان سادگی و صداقت گفته بود: «خو، آقا شهادت هم شغله.» 
هنر شاطر شدن در نوجوانی 
دوران دبیرستان را گذراند و رشته برق را انتخاب کرد اما بچه زبر و زرنگ خانه، دل به درس خواندن رضا نداد. رفت توی نانوایی محله. روزهای اول آرد الک می‌کرد و نان داغ را از تنور بیرون می‌کشید. حواسش به مشتری‌ها بود. اگر کسی پول نداشت، می‌زد به حساب خودش. کم‌کم یاد گرفت خمیر نان را توی مشت بچرخاند و چانه بگیرد. خمیر را توی کف دستش می‌چرخاند و با همه هنر ۱۷سالگی‌اش چانه‌های خمیر را کنار هم می‌چید. هنر شاطر شدن را زود توی مشت گرفت. حواسش به مشتری‌ها بود تا کسی بدون نان به خانه‌برنگردد.
وداع با «دا» و اعزام به خدمت 
تولد ۱۸‌سالگی‌اش داستان دیگری داشت. درنگ نکرد و ثبت‌نام برای خدمت سربازی را تمام کرد. «دا» یا همان مادرش، قرآن را بالای دست گرفت. رامین ساکش را که پر از کشک محلی و گردوی صحرایی بود برداشت. روی آرد تیمم کرد. دا زیر لب گفت: «خدا پشت و پناهت روله.» دا باید آش رشته می‌پخت. آردها را خمیر کرد، چانه گرفت و نشست به رشته بریدن. 
فروردین سال ۸۶ بود که رامین به دنیا آمد. هنوز برف روی زمین بود. هنوز یخ رودخانه بازفت نازک نشده و هنوز گیاهان دارویی جوانه نزده بودند. دا پسرش را بزرگ کرد و سرباز وطن کرد. رشته‌ها را برید و اشک ریخت. همین سال گذشته یکی از پسرانش را در تصادف از دست داده بود. دلش گرم تمام شدن سربازی رامین بود. 
از کوهستان زاگرس تا میدان تیر کازرون 
روزهای اول آموزشی افتاد کازرون. درختان نخل سرسبز با دستان گشوده از هر طرف پادگان قد کشیده بودند. دشت بزرگی که میدان تیر هم بود. رامین، پسر کوهستان زاگرس سبکبال توی میدان مشق می‌دوید. فرمانده می‌دانست که عضلات ورزیده رامین از بچگی چغر شده. رامین روی سکوی سیمانی میدان تیر دراز کشید، از دوربین اسلحه سیبل را نشانه رفت و نفسش را حبس کرد. با اولین فرمان شلیک آتش زد وسط سیاهی خال. کُر لر، بختیاری و موری از بچگی دست به برنو دارد و صدای خشک شلیک گلوله لالایی خوابش است. باکش نبود از لگد زدن قنداق اسلحه به انحنای‌شانه‌اش. 
ایستادگی در برابر دشمن 
او هنوز درگیر اتمام آموزشی بود که اسرائیل زنجیر پاره کرد و نیمه‌شب تاریک و سیاه ۲۳خرداد ۱۴۰۴ به ایران حمله کرد. دا زنگ زد: «مرخصی بگیر بیا!» رامین اخم‌هایش را  در هم کرد: «اگه مو نرُم، اگه مو نمونوم، کی بمونه؟ دخترها برن جنگ؟» از دا اصرار بود و از رامین انگار. همه ۱۲روز جنگ را سر پست نگهبانی پادگان ماند. 
دهه محرم بعد از جنگ ۱۲روزه آمد مرخصی و ایستاد دم نانوایی برای پختن نان نذری، برای این‌که کار مردم زمین نماند. با همه وجود فکر کار بود. بعد که از کازرون تقسیم شد، افتاد توی گروه توپخانه ۴۴ اصفهان. 
وفاداری تا آخرین نفس 
روز نهم اسفند که اسرائیل و آمریکا به ایران حمله کردند پشت تلفن به دا گفت: «مو سرباز وطنوم، جاي خالي رهبر شهید رو پر اِیکونم.» 
چند روز سر پست نگهبانی پادگان توپخانه اصفهان ماند. غصه بچه‌های میناب را به دل می‌کشید و از شهادت رهبر سر بلند نکرده بود. میانه جنگ آمد چند روز مرخصی. برادرش مرتب اخبار اصفهان را چک می‌کرد. خبر حمله به پایگاه هوایی اصفهان را خواند و رو به رامین گفت: «یه چند روزی نرو، وِریست خونه.» رامین فرچه واکس را محکم‌تر روی پوتین‌هایش کشید: «رفيقوم شهید آبیده. مو بمونوم خونه، پس کی بره سی وطن؟» 
رامین روی پایش بند نبود. بوی کباب سر ظهر راه بست میان خانه اما دیگر نایستاد. نشست و بند پوتینش را محکم بست و راهی پادگان محل خدمتش شد.  ​​​​​​​
شب هشتم عید بود و سایه‌ هلالی درختان چنار پادگان در ظلمت شب می‌لرزید. چند بار زوزه جنگنده‌ها شاخه‌های تازه جوانه زده درختان بید و چنار پادگان را لرزاند. چراغ‌های محوطه پادگان توی تاریکی سوسو می‌زدند و زاغه مهمات هنوز توی آتش می‌سوخت. بوی باروت و گوگرد سوخته آسمان اصفهان را پر کرد. صدای غرش جنگنده آسمان شهر را دوباره لرزاند. 
رامین روی پتو دراز کشید و تخت شماره ۴۱ جیر جیری کرد. طعم کشک محلی زیر زبانش بود که چند لحظه بعد از جا جست. جنگنده ارتفاع کم کرد و توی دل ظلمت نیمه شب، بمب یک تنی را روی سر آسایشگاه سربازان رها کرد. دیوار شهر لرزیدند و شهر یک لحظه نفس نکشید. حمله‌های پی‌درپی تمامی نداشت و آسایشگاه گودال قتلگاه شد. 
رامین و ۴۲ نفر از هم‌خدمتی‌هایش اذان صبح شهر گنبدهای فیروزه‌ای اصفهان را ندیدند. شعله آتشین از شمالی‌ترین نقطه شهر به آسمان می‌رفت. رامین به آرزوی کودکی‌اش رسید. نه این‌که فقط شغلش شهادت باشد بلکه نامش هم جاوید شد: شهید رامین اسدی موری از بازفت شهرستان کوهرنگ. قامت طلایی نور خورشید به کوهستان زاگرس قد کشید و خبر شهادت رامین در میان صخره‌های بلند کوهستان به گوش اهل بازفت رسید. برف‌های کوهستان زاگرس کم کم آب شدند اما دیگر رامین نبود که از این صخره بجهد روی آن صخره. 

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها