سینمای نروژ مانند سینمای سوئد ، دانمارک ، فنلاند و بقیه کشورهای منطقه اسکاندیناوی تاریخ دور و درازی دارد که از همان روزهای اولیه سینما و دوران سینمای صامت آغاز می شود.
کد خبر: ۱۲۴۶۸۳
از آنجا که همه سالنهای سینمای این کشور متعلق به شهرداری است تا پایان جنگ جهانی دوم رشد نکرد ، اما بعد از پایان جنگ ، دولت مرکزی یک سیاست پرداخت رایانه متکی به «مالیات فروش فیلم» اتخاذ کرد. این حمایت دولتی ، صنعت کوچک و محلی نروژ را رونق بخشید و با افزایش قیمت نفت شمال در اواخر دهه 1970 و دهه 1980 این رونق بیشتر هم شد. در سال 1986 با نخستین فیلم ادوارد آیزسون به نام «X» که جایزه شیر نقره ای جشنواره ونیز را به دست آورد ، سینمای نروژ به جهان معرفی شد. فیلم «پوست» از ویبکه کوبرگ نیز به خاطر ویژگی های مثبت خود ، رسما به جشنواره کن دعوت شد و فیلم کمربند اریون از اولا سولوم نیز نخستین فیلم نروژی بود که به پخش جهانی رسید. با این حال سینمای نروژ نیز مانند صنعت سینمای فنلاند ، دانمارک و ایسلند، هیچ گاه در حد و اندازه های بین المللی رشد نکرد و همیشه در مقیاس یک سینمای کوچک و محلی باقی ماند. تنها استثناء در بین کشورهای منطقه اسکاندیناوی صنعت فیلم سوئد بود که با حضور کارگردان های بزرگی چون ویکتور شوستروم ، اینگمار برگمان و... بزرگترین صنعت فیلم ، نه تنها در منطقه که در مقیاس های جهانی بود. هانس پیتر مولند یکی از فیلمسازهای متاخر نروژ است که کلوین صفر درجه دومین ساخته او در سال 1995 محسوب می شود. در این فیلم که در جشنواره های آماندای نروژ و سن سباستین اسپانیا موفق به دریافت جوایزی شد، ویژگی ها وحال و هوای سینمای اسکاندیناوی بروشنی قابل ردیابی است. مثلا فضای سرد و ساکن و به تبع آن ، روحیه خشک و سرد آدمهای فیلم و تاثیر طبیعت و عناصر طبیعی بر مناسبات انسانی که از زمان فیلم صامت باد (ویکتور شوستروم) تا به امروز از موتیف ها و مولفه های تکرار شونده این سینماست ، یکی از این ویژگی هاست. در کلوین صفر درجه نیز این ویژگی ها در پیوندی تنگاتنگ و مستقیم با درام فیلم و مناسبات و روابط شخصیت های داستان قرار می گیرند. فضای سرد و برفی و یخ زده جزایر گرینلند ، پس زمینه ای است برای به نمایش گذاشتن تاثیر محیط پیرامون و طبیعت بر خلق و خو و عادات انسانی. در فیلم با سه شخصیت روبه رو هستیم که هر یک به دلایلی داوطلب زندگی در این محیط بدوی و دور از محیط تمدن شده اند. تقابل این سه شخصیت با سه خلق و خو و منش متفاوت و با نگاهی ویژه به جهان ، درام فیلم را به جریان می اندازد: یک شکارچی با خلق و خویی وحشی و بدوی و با اخلاقی کلبی مسلک ، یک دانشمند با ایمان علمی و نگاه خردگرایانه به جهان و بالاخره یک شاعر جوان رمانتیک وعاشق پیشه سه شخصیتی هستند که در این محیط مجبور به زندگی با هم هستند. یکی از نقاط قوت فیلم شاید این باشد که کارگردان جهت گیری خاصی را در مورد هیچ یک از این سه شخصیت اتخاذ نمی کند و شخصیت پردازی اش به گونه ای نیست که همدلی تماشاگر به سمت یکی از این سه نفر معطوف شود. فیلم به گونه ای آغاز می شود و جریان پیدا می کند که اگر هم همدلی در کار نباشد ، حداقل در مواجهه با شخصیت شکارچی و رفتار وحشی و غیرانسانی او با شاعر و حتی با سگها ، تماشاگر نوعی موضع منفی اتخاذ می کند. اما با در نظر گرفتن پس زمینه فیلم ، یعنی محیط جغرافیایی داستان ، رفته رفته این موضع درهم می شکند. هنگامی که می بینیم واقعا دفتر شعر و تفکرات رمانتیک شاعر ، هیچ مناسبتی با این محیط جغرافیایی ندارد و حتی حیات و زندگی را هم می توانند به خطر بیندازند این نکته در فیلم آن گاه موکدتر می شود که شخصیت شاعر بعد از کشتن شکارچی و بعد از شلاق زدن آن سگی که به لاشه شکارچی حمله می کند ، علنا شخصیتی شبیه به شکارچی پیدا می کند. به این ترتیب فیلم داستان استحاله و تغییر آدمها را در شرایط و موقعیت های مختلف پیش می کشد. از این نظر فیلم را می توان نوعی اثر نسبی گرا به حساب آورد. این که خوی تند و بدوی شکارچی همان قدر متناسب با محیط زندگی اوست که خوی رمانتیک شاعر در سکانس های اول و پایان فیلم و در مواجهه با معشوقه اش و نه در مواجهه با آن طبیعت وحشی و بی رحم. فیلمساز از این هم فراتر می رود و با رها کردن جسد یخ زده شکارچی در وسط دریاچه یخ زده ، به مانند نمادی اسطوره ای ، او را جزیی از طبیعت به حساب می آورد که حالا به آغوش آن بازگشته است. در حالی که جوان شاعر محکوم به این است که با عذاب وجدان ناشی از قتل ، تا پایان عمر دست به گریبان باشد. این مضامین به همراه فرم و تکنیک پرداخت فیلم ، مثل حرکات نرم و سیال دوربین و کنتراست رنگها و مهمتر از همه جغرافیای برفی و یخ زده فیلم ، آن را در رده آثار شاعرانه سینما نیز قرار می دهد. اگر با کمی اغماض به فیلم نگاه کنیم ، می توان آن را در حوزه سینمایی نروژ به طور اعم و در دوران رکود این سالهای سینمای اسکاندیناوی به طور اخص ، اثری دانست که ارزش یک بار دیدن را دارد.