خشایار عارض شد: تصدقت گردم اجازت بدهید این بار را خالی کنیم خدمتتان توضیحات عرض میکنم.
فرمودیم: اتفاقا بحث بر سر همین است که این بار چیست و در عمارت همایونی ما چه میکند. راننده ندا داد: ما کار و زندگی داریم. مواجب ما را بدهید برویم، دعواهایتان را بگذارید برای بعد. عصای تعلیمی بالا آوردیم که شما هم یحتمل شریک جرمید صبوری کنید لختی حل کنید مشکل پیش آمده را.
عارض شد: ما از صبح توی جاده بودیم. یک چای مینوشیم قدری توی ماشین میخوابیم. حل شد، بیدارم کنید باید بار ببریم به قصبات کرج.
فرمودیم: چشم .
بعد خشایار را کنار کشیده فرمودیم پدر سوخته باز چه نقشهای در سر داری بار این غول بیابانی چیست آمده در حیاط عمارت ما تخلیه شود؟
گفت: گندم، تصدقت گردم گندم!
فرمودیم: این همه گندم برای چه؟
گفت: بیزینس و تجارت!
فرمودیم: گندم فروشی یا نانوایی؟
عرض کرد: قربانت گردم الان چه ماهی است؟ فرمودیم: اسفند!
گفت: چند روز تا عید داریم؟
فرمودیم: حدود 25 روز!
عرض کرد: سرسفره هفت سین رعیت چه میگذارند؟
فرمودیم: هفت سین دیگر!
گفت: باریکلا یکی از آن هفت سینها هم سبزه است. 2000 کیلو گرام گندم خریدهایم و بشقاب سفالی، میخواهیم سبزه سبز کنیم دم عید که رعیت در گیر خانه تکانی اند بفروشیم به خلقا... و دم عید پول و پلهای به جیب بزنیم.
فرمودیم: احسنت بعد آغوش واکردیم بیا بغلم... همینطور که آمد بغلمان گردنش را گرفتیم چنان فشار دادیم که راننده از خواب بیدار گشته که جدایمان کند. مقادیری فشارش دادیم و فرمودیم بپر از حجره همایونی مان چرتکه بیاور. همانطور که گردنش را میفشارد رفت و لختی بعد حاضر شد. چرتکه را به محضرمان آورد فرمودیم میخواهیم با رقم و عدد حرف بزنیم!
عرض کرد: بسما...!
فرمودیم: ایران چند نفر جمعیت دارد؟
عارض شد: شما بگو 80 میلیون.
فرمودیم: یعنی چند خانوار؟
عرض کرد: حدود 20 میلیون خانوار.
فرمودیم: حالا 20 میلیون نه 15میلیون خانوار! گیریم هر کدام صد گرم گندم سبزه بکارند. عرض کرد: خب!
فرمودیم: میشود یک میلیون و 500هزار تن گندم بی زبان که نعمت خداست و قرار است نان شود. یک مدتی میماند و قشنگیای دارد و بعد میشود زباله و باید دور ریخت. گندمی که برکت خداست و نور دارد. تازه ذات همایونی مان مقدار آب مصرفی را چرتکه ننداختهایم. خشایار دستی به ریشش کشیده عارض شد: خب تصدق چه کنیم هفت سین که بیسبزه نمیشود .
فرمودیم: به حیاط خلوت بیا. راننده هم آمد و بشقاب بزرگ را نشانش دادیم و فرمودیم این جوانهها را میبینی همه هسته لیموترش و نارنج است که سر سفره دانه دانه جمع کردیم و پرورش دادیم و تا عید قد میکشند. راننده و خشایار تعجب فرموده،ای وا... گفتند و ما از کرده خود دلشادیم... .
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....