امواج خاموش دریاچه 40 روز پس از کوچ پرستوهای مدرسه طه
باور نمی کنم ، باور نمی کنم که رفته ای باور نمی کنم که هرگز بازنمی گردی روزی را که با شادمانه ترین تبسم شیرین از آغوش خسته من کنده شدی از دستهای خالی من چون یک پرنده پرشتاب پرگرفتی و همچون عبور تیز یک شهاب
کد خبر: ۹۸۶۸
که سینه آسمان را تیغ می کشد، گذشتی و هرگز بازنگشتی باور نمی کنم که اشتیاق واپسین بوسه تو، راز بازنگشتنت بود و بذر اشک بود و تلخی انتظار که از سرخی لبانت برای همیشه بر گونه های من می تراوید. باور نمی کنم که رعد صاعقه ای رد بلوغ ترا خشکاند و امتداد نگاه مرا نیز که در اوج غفلت به قد کشیدن تو می بالید.آه اگر می دانستی که پس از تو قد نفسهایم قامت شب یلداست و اگر می دانستی که وسعت این بی تابی کشتزار صبوری مرا خشک می کند، هرگز رهایم نمی کردی ، دیگر ای دختر رویاهایم.تو با من وداعی نکردی ، با من ، با چشمهای من که همیشه عاشق تاب گیسوانت بود، تو هرگز وداعی نکردی وگرنه جام چشمانم را تا آخرین جرعه های زندگی از شیرینی نگاهت پر می کردم ، سیر نگاهت می کردم و تنگ تنگ در آغوشت می گرفتم.اکنون من از انتهای کوچه امید رد بی بازگشت را تا هفت آسمان دنبال میکنمو نمی دانی تو که هنوز عطر خیس گیسوانت در فضای خاموش دریاچه موج می زند و با یاد خنده های سرمستت ، غنچه های بهاری دم به دم ، شکفته تر می شوند و از لبریزی زندگی در وجود پرنشاط تو که آرامی را نمی دانست ؛ پرندگان خاموش نیز ترانه می خوانند.چه شادمانه بود لبخندهایت ، از چه رو شکستی که صدای شکستن ترد ساقه هایت دلم را شکست چه کسی می دانست در آرامش سبز آب ، فریبی است که دریای پرخروش را نیز توان این بی رحمی نیست ای آبهای بی مروت ، از کدام سرچشمه جاری شدید که دل انگیزترین صبح بهار را به خونی پاک شسته اید
اکنون تو رفته ای
و من ترا به خواب می بینم
دیگر ای دختر رویاهایم
دیگر بیداری ترا به خواب می بینم
دیگر ترا به خاک می سپارم و می دانم که از غمناکی تنت خاک مرده جانی خواهد گرفت آن چنان که از هر سنگ سخت گیاهی خواهد رویید، درختی خواهد بالید و در لابلای شاخسارانش ، هزار پرستو نغمه می خوانند
دیگر ترا به خاک می سپارم .