پای صحبت‌های فاطمه محمدی، مادر شهید خسرو اسپندار

پرنده و شهید

نشسته بود برای خواندن فاتحه، پیکر عزیزش، سرو خانه‌اش زیر خاک پنهان شده بود، اما گرمای نفسش را هنوز مادر به‌خاطر دارد، چشم می‌دوزد به این طرف و آن طرف تا شاید نشانی از دردانه‌اش بیابد، شاید هنوز باور ندارد که این مزار و این خاک که فرزندش را در آغوش گرفته را در خواب می‌بیند یا بیداری... تا بلند می‌شود پرنده‌ای زیبا می‌نشیند روی مزار، کنار پدر شهید و شروع می‌کند به خواندن... آن پرنده پرید همچون خسرو، شهیدی که زمینی نبود و پرواز کرد به آسمان.
کد خبر: ۹۷۴۶۳۷

در کوچه‌ پس‌کوچه‌های این شهر، مادران شهدا فراوانند، یادگاران و نشانه‌های عزیزی که نمی‌توان هیچ‌گاه فراموششان کرد. وقتی می‌نشینی پای صحبت مادران شهدا نمی‌توان زانوی ادب نزد و دست به سینه محو صبر و بردباری شان نشد، فاطمه محمدی مادر شهید خسرو اسپندار هم این‌گونه است. مادری مانند دیگر مادران شهدا، اهل مقاومت و بزرگی و نماد صبر و مهربانی و انتظار.

پسر بزرگ خانه

مادر ابتدا از دوران کودکی خسرو می‌گوید: «خسرو متولد سال 1343 بود. او بچه اول‌مان بود و برای من و پدرش خیلی عزیز بود. در شهرستان «رزن» به دنیا آمد و در سه سالگی او به تهران آمدیم. خسرو خیلی مهربان بود بخصوص با خانواده انس و الفت خاصی داشت. وقتی من مریض می‌شدم، خیلی به من کمک می‌کرد می‌گفت «شما بخواب من کارهای شما را انجام می‌دهم.» نماز و عبادت را از سن چهار سالگی انجام می‌داد با این‌که چیزی متوجه نمی‌شد ولی کنارم می‌ایستاد و نماز می‌خواند.»

ذهن مادر پر می‌کشد به اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، از زمان انقلاب و فعالیت‌های انقلابی خسرو می‌گوید: «زمان انقلاب خسرو تمام روز در خیابان مشغول تظاهرات و فعالیت بود. من که خیلی او را نمی‌دیدم. پدرش خیلی نگران بود و دائم توی کوچه می‌ایستاد و می‌گفت الان ساواک و ماموران رژیم می‌آیند و خبر دستگیری و کشته شدنش را می‌آورند.

رفتن به جبهه و شهادت

انقلاب که تثبیت می‌شود، دشمن سراغ جنگ می‌رود، مادر از زمزمه‌های رفتن خسرو به جبهه و آغاز دوران دفاع مقدس می‌گوید:‌ «تا دیپلم درس خواند و به سربازی رفت. بعد از سربازی پدرش برایش زن گرفت. دوست داشتیم سر و سامان گرفتنش و دامادی‌اش را بببنیم. زمان جنگ به استخدام ارتش درآمد، به او اجازه ندادند به جبهه برود گفتند در تهران برای ما مفیدتر هستی. اما خسرو هوای رفتن به جبهه را داشت. از ارتش استعفاء‌ داد به سپاه ملحق شد. خسرو، پسرم از سپاه شهرری به جبهه اعزام شد. دوستانش می‌گفتند قبل از رفتن خواب دیده بوده امام حسین (ع) به او گفته: «خسرو چرا نمی‌آیی ما منتظرت هستیم.»

حسرت دیدار دوباره

مگر می‌شود مادری پاره تنش را بدرقه کارزار گلوله و آتش کند و آن لحظه را از یاد ببرد، خانم محمدی روز بدرقه خسرو را هرگز فراموش نمی‌کند. او در این باره می‌گوید:‌ »‌خسرو یک بار به جبهه رفت و در همان زمان شهید شد. 7 صبح او را به سمت راه آهن بردیم. من به همراه همسر و دخترش برای بدرقه رفتیم.

پیشانی مرا بوسید و دخترش را در آغوش گرفت. فردای آن روز زنگ زد وگفت در کردستان است. خسرو هفتم امام حسین(ع) شهید شد. دوستانش می‌گفتند با جمعی از رزمندگان سوار خودرو بودند که هدف دشمن قرار می‌گیرند و ماشین آتش می‌گیرد که درآن لحظه خسرو پشت فرمان بوده است. پیکرش در خودرو سوخته بود و هیچ پیکری به ما نشان ندادند. این موضوع سخت در دلم ماند که دوباره ندیدمش. موقع تشییع پیکرش تا ما برسیم دفن شده بود تا ما اورا نبینیم...

پرواز را به‌خاطر سپردیم

زمانی که ما نشسته بودیم فاتحه می‌خواندیم و بلند شدیم یک پرنده خیلی قشنگ نشست بغل پدرش، جیک جیک می‌کرد. پرید بغل من و کنار همسر شهید ... آن پرنده خیلی قشنگ بود. به عروسم گفتم پرنده را ببریم خانه نگه داریم؟ در همان‌جا یک صدایی آمد... همان جا پرنده پر کشید و رفت.»

قاب عکسی به یادگار

من خواب پسرم را زیاد نمی‌بینم. می‌گویند زیاد گریه می‌کنی که به خوابت نمی‌آید. هر کسی که به شهید متوسل می‌شود، نذرش قبول می‌شود. همسایه‌ها خیلی به من می‌گویند حاج خانم ما سرمزار شهید می‌رویم و حاجت می‌گیریم. ما در تهران غریب هستیم ولی به لطف شهید همه همسایه‌ها و دوستان با ما مهربانند و ارتباط خوبی هم دارند.

مادر اشک‌هایش را با گوشه چادر نرم‌نرمک پاک می‌کند و می‌گوید: «خیلی وقت‌ها با خسرو درد دل می‌کنم.»

التماس می‌کنم به خوابم بیاد. دلم خیلی برایش تنگ شده و عکسش را شب‌ها زیر سرم می‌گذارم می‌خوابم، تا شاید به خوابم بیاید...»

شهید والامقام خسرو اسپندار از فرماندهان دوران دفاع مقدس و متولد 1343 شهر همدان است که در 19 مهرماه 1363در منطقه سقز به درجه رفیع شهادت نایل می‌شود.

مهناز عباسیان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها