«بی خوابی» ساخته کریستوفر نولان محصول 2002 امریکاست که پنجشنبه شب گذشته از برنامه سینما یک پخش شد.استان فیلم در مورد کارآگاهی به نام بیل دورمر (آل پاچینو) است که به دنبال پرونده قتل دختری جوان به نام کی کانل به آلاسکا می رود
کد خبر: ۷۰۹۶۲
و در پی تعقیب و گریز مظنون ، ناخواسته همکارش را می کشد.
قاتل رابین ویلیامز هم که شاهد ماجرا بوده است در ادامه قصد دارد برای رهایی با دورمری که دچار عذاب وجدان و بی خوابی شده معامله کند.
فیلم کریستوفر نولان بر پایه ساختاری داستان محور بنا شده است. پرداخت آن هم طوری است که اساس داستانش وابسته به موقعیت هاست. موقعیت هایی که آدمهای اصلی داستان در آن قرار می گیرند. در مجموع ، رشته ارتباط دهنده همه موقعیت ها هم به بهانه قتل کی کانل به هم مربوط می شود.
فیلم با همنشینی نمایی بسته از کارآگاهان و سپس پرواز یک هواپیما روی طبیعت و جنگلها که ورود چند غریبه را به آلاسکا در پی دارد ، شروع می شود و این غریبه بودن آدمها ، در ادامه کارکرد داستانی پیدا می کند سپس اطلاعات لازم درباره قهرمان داستان ، علت حضور او در داستان ، کار و شرایطش به مخاطب داده می شود ضمن این که درگیری پنهانی ای نیز در رابطه با مساله بازرسی ویژه بین بیل دورمر و دوست پلیسش ، هوپ صورت می پذیرد که باز هم در ادامه ماجراها و گره خوردن موقعیت کارکرد می یابد.
اما ، پرده دوم (میانه داستان) بعد از فرار قاتل ، والترفینچ و
کشته شدن هپ شروع می شود. یعنی از آنجا که قهرمان پلیس فیلم تصمیم به کتمان حقیقت می گیرد ، دچار عذاب وجدان می شود و دیگر نمی تواند بخوابد.
تم اصلی فیلم کریستوفرنولان ، از همین جاست که خودش را نشان می دهد. این تم ، نه خود مساله بی خوابی که مربوط به دلیل بی خوابی دورمر است و آنجایی بر آن تاکید می شود که همکار زن او ، الی این نکته را که از زبان خود دورمر شنیده یک بار دیگر بیان می کند ؛ الی به بیل دورمر می گوید: «بی خوابی یک پلیس 2 دلیل می تواند داشته باشد ؛ یا حل نشدن معما یا عذاب وجدان !» تاکید بر اهمیت موضوع وجدان یک بار دیگر در اواخر داستان مورد پرداخت قرار می گیرد و آن هم جایی است که دورمر بعد از 6 شب بی خوابی در برابر مهماندار هتل لب به اعتراف می گشاید و مساله قاتل و پسربچه را می گوید: و این که یک بار مرتکب اشتباهی شده و برای اثبات هدفش ناچار به استفاده از ابزارهایی غیرحقیقی شده و آنچه حالا بر سرش آمده را نتیجه این کار می داند. بازگویی و طرح این ماجرا درواقع صدای اعتراف وجدان قهرمان است که در پایان بندی آرام می گیرد. در آخرین سکانس فیلم دورمر به الی اجازه نمی دهد برای چیزی که به آن اعتقاد دارد (بی گناهی کارآگاه) از وظیفه اش سرباز بزند؛ این در واقع همان تقابل میان واقعیت و حقیقت است.
دورمر یک بار به خاطر حقیقت ، واقعیت را بازسازی کرده و حالا خودش را در این باره مقصر می داند. دورمر به همکار زنش می گوید: «از راهت منحرف نشو!» و خواستار روشن شدن حقیقت و راحتی وجدانش است که از طرفی دایره داستان را کامل می کند (الی در پایان جایگزین دورمر پیش از اشتباه کردن می شود) و از طرف دیگر بی خوابی اش (به عنوان استعاره ای برای عذاب وجدان) را پایان می بخشد.
اما در میانه داستان آنچه اهمیت زیادی دارد ، طرح کنش و ایجاد تعلیق است که در قالب 3 موقعیت اصلی مطرح می شود. نخستین موقعیت مربوط به همان حادثه راه انداز ، یعنی قتل «کی کانل » و پیگیری پرونده اش است که کشمکش میان دورمر و والتر فینچ هم در نتیجه آن ایجاد می شود. دومین موقعیت قرار گرفتن پلیس زرنگ زن در کنار پرونده اصلی است که به پیگیری ماجرای کشته شدن هپ می پردازد و مثل سایه همراه با قهرمان داستان حرکت می کند ، موقعیت سوم مساله بی خوابی و عذاب وجدان دورمر است که پرداخت سینمایی اش را به طور مستقیم می توان در تلاش دورمر برای خوابیدن و به صورت غیرمستقیم و در قالب ذهنیت های او در فلاش بک های مداومی که در فانتزی ذهنش می خورد ، مشاهده کرد.
هر سه این موقعیت ها هم در بخش پایانی (پرده سوم) که با پیدا شدن پوکه اسلحه دورمر از سوی الی آغاز می شود ، روی یک خط روایی اصلی جمع می شود و در یک درگیری اکتیو که همه انرژی جمع شده در درون درگیر مخاطب را با مردن فینچ آزاد می کند ، به پایان می رسد. اما همراه با مرگ فینچ 2 نتیجه گیری دیگر هم وجود دارد که پایانی ایده آل را برای تماشاگر فیلم رقم می زند.
یکی از این ماجراها به رابطه دورمر و الی برمی گردد و در میانه داستان و هر چه از ابتدای آن به انتها نزدیک می شویم ، اعتماد الی به دورمر که در ابتدای داستان برایش همچون یک قهرمان است کمتر می شود و در واقع این کم اعتمادی با نزول شخصیت قهرمان از اوج به حضیض همراه است اما آنجا که در پایان الی می خواهد پوکه را دور بیندازد و دوباره اعتمادش را به دورمر به دست می آورد ، در واقع قهرمان دوباره اوج می گیرد و تایید او از جانب الی تایید و تشویق تماشاگر از قهرمان را در پی دارد و این نقطه قوتی است که تعلیق و پرداخت داستانی را تا این اندازه به پرداخت شخصیت و نقشش در ساختار روایت نزدیک کرده است اما ماجرای دوم ، همان گونه که ذکر شد به تم داستان برمی گردد.
این مساله بی خوابی دورمر است که با بازگشت او به موقعیت ممتاز اولیه حل می شود و خواب آرام او در اوج ، شخصیتش را به عنوان یک قهرمان برجسته می کند.