هفت سال زندان بودی آن هم به اتهام قتل یک جوان، این مدت چطور گذشت؟
خیلی سخت بود هفت سال سایه دار بالای سرم بود و نمیتوانستم کاری بکنم. هر کدام از قصاصیها که بالای چوبه دار میرفت، وحشت همه وجودم را میگرفت و مدتها اضطراب داشتم. فکر میکردم نفر بعدی من هستم.
با مقتول از قبل آشنایی داشتی؟
بچه محل بودیم و همدیگر را میشناختیم اما رفاقتی با هم نداشتیم.
چرا او را کشتی؟
دعوایمان شد، مرا تهدید کرد و گفت میروم دوستانم را میآورم و حالت را میگیرم. من هم بچگی کردم و فکر کردم واقعا میخواهد بلایی سرم بیاورد.
علت مشاجره میان شما چه بود؟
او میخواست خودش را به یک دختر نشان دهد آن دختر به من محل نمیگذاشت.
پس شما وارد یک رقابت عشقی شده بودید.
نه اینطوری نبود. من از آن دختر خوشم میآمد اما رابطهای با او نداشتم، او هم به من محل نمیگذاشت. این پسر هم میخواست دل او را به دست آورد و به همین دلیل با من بدرفتاری کرد.
چرا با تو بدرفتاری کرد مگر از احساس تو نسبت بهآن دختر خبر داشت؟
من میخواستم با آن دختر صحبت کنم، پسر جوان آمد و جلویم را گرفت، این طوری قهرمان آن دختر شد و این اتفاق افتاد.
گفتی مقتول تهدید کرده بود دوستانش را میآورد، آیا واقعا این اتفاق افتاد؟
نه او هیچکس را نیاورد اما من با خودم چاقو بردم.
بار اول که با هم دعوا کردید، چاقو داشتی؟
نه چاقو نداشتم. وقتی او تهدید کرد دوستانش را میآورد، من هم به خانه رفتم و با خودم چاقو آوردم با این کار میخواستم جلوی حملهاش را بگیرم.
اما به گفته خودت او نه دوستانش را آورده و نه به تو حمله کرده بود، بنابراین دلیلی نداشت او را با چاقو بزنی.
اتفاق افتاد دیگر، نمیدانم چه بگویم.
به نظر میرسد وقتی او جلوی تو را برای حرف زدن با آن دختر گرفت و اجازه نداد برایش مزاحمت ایجاد کنی، عصبانی شدی و با او دعوا کردی؟
من از دست او عصبانی شده بودم، اما قصد کشتن وی را نداشتم و فقط میخواستم نشان بدهم اگر او میتواند جلوی مرا بگیرد؛ من هم بلدم کاری بکنم. غرورم شکسته بود و خیلی ناراحت بودم.
طبق گزارش پروندهات، ضربه را درست به شاهرگ آن جوان زدی.
بله درست است من خیلی عصبانی بودم وقتی داشت با موتور رد میشد، از روی عصبانیت چاقو را به سمتش پرت کردم که از شانس بد من به گردنش خورد و خون زیادی ریخت، اصلا قصدم این نبود که او را بکشم فقط میخواستم زورم را به او نشان دهم، بچگی کردم.
آن زمان چند سالت بود؟
آن موقع 17 سال بیشتر نداشتم. نمیتوانستم خودم را کنترل کنم خیلی اشتباه بزرگی کردم و از این کار پشیمان هستم. اگر تجربه و شعور حالا را داشتم، این کار را نمیکردم و این قتل اتفاق نمیافتاد.
گفتی فقط میخواستی زورت را به آن پسرنشان بدهی، اما بعد از قتل فرار کردی. میتوانستی بمانی و او را به بیمارستان منتقل کنی.
خیلی بچه بودم هنوز ریش و سبیل نداشتم شما قیافه حالای مرا میبینید آن موقع خیلی کوچک بودم وقتی بازپرس مرا دید، گفت تو با این قد و هیکلت چطور آدم کشتی، هیچکس باورش نمیشد من مرتکب قتل شدهام.
درباره روزهای اول که بازداشت شدی، بگو.
خیلی بد بود. خیلی اضطراب داشتم هربار مرا به بازپرسی میبردند قبل از اینکه بتوانم درباره قتل صحبت کنم، گریه میکردم اصلا از آن محیط وحشت داشتم.کسی هم پیشم نبود اولینبار بود که از خانه دور میشدم و خانوادهام پیشم نبودند.
در مورد اینکه چطور رضایت گرفتی، صحبت کن. ظاهرا شاکیان سرسختی داشتی.
بله آنها خیلی بر قصاص اصرار داشتند و من بشدت میترسیدم.حتی یکبار هم پای چوبه دار رفتم.
درباره شبی که پای چوبه دار رفتی، توضیح بده؟
خیلی وحشتناک بود. واقعا آن شب عذاب کاری را که کرده بودم، کشیدم. خانوادهام را شب قبلش دیده بودم و با هم خداحافظی کرده بودیم. قرار بود آنها برای خواهش و التماس جلوی زندان بیایند. بجز آنها چند نفر دیگر هم از خیرین تهرانی بودند. وقتی مرا برای اجرای حکم بردند، اصلا در حال خودم نبودم و وضع بسیار بدی داشتم.مرگ را به چشم خودم دیدم. خیلی بد بود اصلا امید نداشتم فقط از خدا میخواستم خیلی سخت نباشد. قوه قضاییه هم برای جلوگیری از اجرای حکم خیلی همکاری کرده بود. اولیایدم وقتی التماسها و گریههای خانوادهام را دیدند، به من فرصت دوباره دادند.
یعنی درخواست دیه کردند؟
نه، آنها گفته بودند فعلا حکم را اجرا نمیکنیم. آن شب من معجزه را به چشم خودم دیدم، خدا نخواست اعدام شوم.
آن شب چه تاثیری در زندگی تو داشت؟
دگرگون شدم واقعا معجزه را دیده بودم. از آن به بعد ایمانم قویتر شد. تا ماهها بعد از آن حادثه هنوز هم مدتها نتوانستم به حالت عادی برگردم. تنها چیزی که آرامم میکرد، یاد خداوند بود. نماز میخواندم و دعا میکردم، اینطوری خیلی حالم بهتر میشد فقط با دعا و نیایش و صحبت کردن با پیشنماز زندان بود که توانستم خودم را بازسازی کنم و حالم بهتر شود.
تو مطمئن نبودی که بخشیده شوی تا زمانی که خبر رضایت اولیایدم را بدهند، فکر میکردی بازهم پای چوبه دار بروی؟
در این سالها کسانی بودند که یکبار از پای چوبه دار برگشته و بار دوم اعدام شده بودند، اما من در دلم ایمان داشتم که بخشیده میشوم. میدانستم دوباره پای چوبه دار نمیروم. خانوادهای که یکبار این گذشت را کرده بودند، به طور قطع مرا میبخشیدند البته روشم در زندگی بعد از آن شب خیلی تغییر کرد و در زندان از زندانیان نمونه شدم. همه مسئولان زندان تعجب میکردند بیشتر وقتم را در روز در نمازخانه میگذراندم و بعد هم در کارگاه آموزشی شرکت میکردم.
گذشت از تو سالهای زیادی طول کشید، چرا؟
اولیایدم میخواستند مرا تنبیه کنند. آنها فکر میکردند اگر رضایت بدهند، در همان لحظه من آزاد میشوم البته مبلغی را که خواسته بودند، باید تهیه میکردیم.
این مبلغ را خانوادهات پرداخت کردند؟
همه پول را خانوادهام ندادند چون ما واقعا آن همه دارایی نداشتیم خدا کمک کرد از طریق خیرین توانستیم مبلغ را جور کنیم.
زمانی که بازداشت شدی، هفده ساله بودی و حالا 24 سال داری یعنی بهترین سالهای زندگی را که میتوانست سرنوشت تو را مشخص کند، در زندان بودی اگر آزاد شوی، برنامهای برای آیندهات داری؟
برنامه خاصی که ندارم. در زندان کارگاههای آموزشی رفتم و مدرک مهارت هم گرفتهام، تلاش میکنم وامی بگیرم و برای خودم کسبو کاری راه بیندازم شاید بتوانم زندگیام را از این طریق تامین کنم. من باید خیلی کار کنم. دلم میخواست موقعیتی فراهم میشد تا درسم را هم ادامه بدهم، اما چون خانوادهام با کاری که من کردم، خیلی فقیر شدند و داراییشان را از دست دادند، باید کار کنم و بیشتر پول در بیاورم تا بتوانم به آنها کمک کنم. تصمیم گرفتم بعد از آزادی دیگر به کسی آسیبی نرسانم. در دادگاه هم وقتی قاضی از من پرسید واقعا تغییر کردهای و آیا میتوانی تضمین کنی که دیگر دست به این کارها نزنی، گفتم در زندان نامه حسن اخلاق دارم و خیلی تغییر کردهام. حتی اگر بعد از آزادی کسی به من توهین هم بکند، جواب نخواهم داد و دیگر این کارها را نمیکنم. در زندان هم پیش آمده بود که زندانیان شرور خواستند مرا اذیت کنند، اما من مقاومت کردم و با خویشتنداری کاری کردم که دعوایی پیش نیامد. البته میخواهم به اولیای دم بگویم میدانم داغ بزرگی بر دلشان گذاشتم بخصوص مادر مقتول اما واقعا قصد نداشتم پسرش را بکشم و از اینکه مرا بخشید، خیلی ممنون هستم و کاری خواهم کرد که از اعلام رضایت پشیمان نشود.
مریم عفتی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)