
این مرد سوژه مصاحبه ما بود، بسیار پرحوصله و متین. او ما را به زوایای پنهان زندگی مجردیاش راه داد، حتی به خاطرههای دورش؛ مردی که به نظر میرسد در ذهنش بیشتر مشغول سبک و سنگین کردن زندگی است و باور دارد اگر عمرش را در یک ترازو بگذارند بخش مثبت آن سنگینتر از بخش منفی آن است. اما با این حال به نظر میرسد او از زندگی مجردی لذت میبرد، اما افسوس این که چرا مجرد مانده را نیز توامان تجربه میکند.
شما چند سالتان است؟
51 سال.
فکر میکنید پیر شدهاید؟
هیچکس دوست ندارد بگوید پیر شده، اما من از نظر شناسنامهای و سن واقعی پیر شدهام ولی سعی میکنم جوان فکر کنم و زندگی کنم.
جوان زندگی میکنید یعنی چه؟
یعنی همان کارهایی را میکنم که جوانها میکنند. به نظر من، ما آدمها وقتی 20 تا 30 سال داریم برای زندگی کردن و داشتن استقلال مالی سخت کار میکنیم و وقتی برای استراحت و تفریح نداریم و در واقع جوانی نمیکنیم. پس حالا که من به این سن رسیدهام و از نظر اقتصادی وضعی دارم که میتوانم نفس بکشم، میخواهم جوانی کنم. الان بیشتر از قبل استراحت میکنم، تفریحات سالم دارم، ورزش میکنم، با فراغ بال کتاب میخوانم و فیلم تماشا میکنم.
شما دوستان زیادی دارید؟
وقتی جوانتر بودم دوستان بیشتری داشتم؛ دوست به این معنا که با آنها رفت و آمد داشته باشم و تلفنی با آنها در تماس باشم. اما الان دوست با این مفهوم خیلی کم دارم ولی با آدمهای زیادی مراوده دارم که هیچکدام دوست من نیستند. مثلا به باشگاه که میروم با اکثر قریب به اتفاق افراد سلام و علیک دارم و در پارک که بدمینتون بازی میکنم تقریبا با همه ارتباط دارم، اما آنها همبازیهای من هستند نه دوستانم.
سوال قبلی را به این علت پرسیدم که بدانم در زندگی، آدم تنهایی هستید و احساس تنهایی میکنید یا نه؟
اول بگویم من تا حدی تنهایی را دوست دارم و بعضی وقتها دوست دارم تنها باشم، اما بعضی وقتها این تنهایی اذیتم میکند و از خودم میپرسم من چرا تنها هستم.
تا به حال شده وقتی از تنهایی ناراحت میشوید به ازدواج فکر کنید؟
قدیمیها میگفتند سن ازدواج که بگذرد آدم دیگر به آن فکر نمیکند. وقتی سنم کم بود و این حرف را میشنیدم میگفتم ازدواج چه ربطی به سن دارد، اما هر چه سنم بالاتر رفت معنی این حرف را فهمیدم و دیدم قدیمیها راست میگویند. واقعیت این است که وقتی سن آدمها بالای 30 میرود ـ دختر و پسر هم ندارد ـ ازدواج برایشان سخت میشود چون تفکر آدمها با بالا رفتن سنشان عوض میشود و وقتی کسی، فردی را برای ازدواج به آنها معرفی میکند به جای فکر کردن به آن شخص به مشکلات و سختیهای زندگی فکر میکند. البته هر کسی برای ازدواج نکردن دلیلی دارد و ممکن است همه اینطور نباشند.
دلیل شما برای ازدواج نکردن چیست؟
اگر بخواهم خیلی صاف و ساده حرف بزنم باید بگویم من خیلی بچه ننه بودم. من رابطه عاطفی خیلی نزدیکی با مادرم داشتم و همین باعث شد به ازدواج فکر نکنم. البته من مادرم را در 35 سالگی از دست دادم و وقتی به خودم آمدم که سنم از ازدواج گذشته بود و سختگیر هم شده بودم.
به نظر شما مادر میتواند جای همسر را بگیرد؟
در این دنیا هر کسی جای خودش را دارد و هیچکس نمیتواند جای دیگری را بگیرد پس قطعا مادر با این که خیلی عزیز است، اما نمیتواند جای همسر را بگیرد. برای همین هم هست که آدمها ازدواج میکنند.
شما میگویید آدمها بعد از سی سالگی سختگیر میشوند. آیا قبل از آن کسی را دوست داشتید که بخواهید با او ازدواج کنید؟
بله. دو بار این اتفاق افتاد. وقتی نوجوان بودم به دختر همسایهمان علاقه داشتم، از آنجور دوست داشتنهایی که معمولا نوجوانها درگیرش میشوند. من با برادر او دوست بودم و به خانهشان رفت و آمد داشتم، اما آنها اسبابکشی کردند و از محله ما رفتند، برای همین ارتباط ما با هم قطع شد. بار دوم که به ازدواج فکر کردم حدود ده سال پیش بود که این بار هم بعد مسافت باعث جدایی ما شد. وقتی با او آشنا شدم واقعا قصد ازدواج داشتم، اما خانواده آنها تصمیم به مهاجرت به آمریکا گرفت. آنها به من گفتند به آمریکا بروم، اما من چون هیچ تخصصی غیر از زبان انگلیسی و مترجمی ندارم قبول نکردم چون زندگی در یک کشور غریب برای کسی که فقط زبان مردم آن کشور را میداند خیلی سخت و پرهزینه است.
پس شما پا پس کشیدید اما به نظرم اگر به او علاقه داشتید و او را برای ازدواج مناسب میدیدید بهتر بود طور دیگری رفتار میکردید.
بعد مسافت در دور شدن آدمها از هم خیلی اثر دارد. وقتی مادرم فوت کرد با این که عاشقانه دوستش داشتم و فکر میکردم بعد از او من هم میمیرم، اما کمکم با این دوری کنار آمدم و حالا با خاطرههایش زندگی میکنم. این که با مرگ مادرم کنار آمدهام هم به این معنی نیست که دیگر او را دوست ندارم، اما واقعیت این است که به نبودنش عادت کردهام. دوری جسمها از هم با آدمها چنین میکند.
خیلی از مردم باور دارند اگر وصلتی اتفاق نمیافتد و کسی مثل شما ازدواج نمیکند حتما این جزئی از سرنوشت اوست. به نظر خودتان این که حالا مجرد هستید قسمت شما بوده یا انتخاب شما؟
اگر 15 یا 20 سال پیش این سوال را میپرسیدید میگفتم انتخاب خودم بود، اما حالا که سنم بالا رفته و تفکراتم نسبت به آن سالها تغییر کرده احساس میکنم این تنهایی، قسمت من بوده است، بخصوص بار دوم که تصمیمم برای ازدواج جدی بود و آنطور شد. به خودم میگویم شاید حکمتی در کار بوده و قسمت نبوده ازدواج کنم. اما با این حال من به جوانهایی که با آنها ارتباط دارم میگویم اگر واقعا قصد ازدواج دارید وقتی کم سن و سال هستید و هنوز سختگیر نشدهاید ازدواج کنید، چون زمان که از دست برود خیلی چیزها تغییر میکند.
شما وقتی افراد متاهل را میبینید چه حسی دارید؟
وقتی آدمهای متاهلی را میبینم که زندگی خوبی دارند خیلی خوشحال میشوم و میگویم اگر من هم ازدواج میکردم حتما همینطور میشدم، اما وقتی کسانی را میبینم که زندگی خوبی ندارند میگویم چه خوب که ازدواج نکردم. میخواهم صادقانه بگویم، من در زندگی برای خودم یکسری حق و حقوق قائلم چون احساس میکنم خوب زندگی کردن حق من است البته به این معنی نیست که خوب زندگی کردن من باعث آزار دیگران شود. من شنیدهام خانمها در زندگی مشترک بیشتر به خودشان فکر میکنند و مرد زندگی را نادیده میگیرند. برای همین من خیلی نگران بودم که وارد زندگی شوم و در چنین وضعی قرار بگیرم. به اعتقاد من زن و مرد در زندگی باید همدیگر را خوشبخت کنند و من از بابت خودم مطمئن هستم، اما نمیدانم آیا طرف مقابلم به حقوق من احترام میگذارد یا نه. در واقع یکی از دلایلی که اجازه نمیداد به ازدواج فکر کنم همین بود.
فکر نمی کنید کمی دچار بدبینی شدهاید؟
خیلیها این موضوع را به من گفتهاند، اما به نظر من همسر، لباس تن نیست که اگر نخواستمش عوض کنم، ضمن این که به طلاق هم اعتقادی ندارم. پس اگر روزی ازدواج میکردم و همسرم برخلاف خواسته من رفتار میکرد چون اهل طلاق گرفتن نبودم این زندگی ناراحتکننده را تحمل میکردم در حالی که من دوست ندارم چیزی را که برخلاف میل باطنیام است، تحمل کنم.
فکر میکنم شما دچار نوعی وسواس فکری هم شدهاید. درست است؟
بله، قبول دارم. برای همین است که میگویم سن که بالای 30 سال برود تصمیمگیری خیلی سخت میشود. حالا هم دیگر به ازدواج فکر نمیکنم. با این که دوستان و آشنایان مدام به من پیشنهاداتی میدهند و میگویند من نیاز به همدم دارم.
اگر روزی کسی را ببینید که همیشه آن را ایدهآل میدانستید باز هم حاضر نیستید ازدواج کنید؟
نمیتوانم با اطمینان بگویم بله یا خیر. باید در شرایط قرار گرفت و آنوقت تصمیم گرفت. اما احتمالش هست که اگر همین فردا کسی را ببینم که همیشه در ذهنم به او فکر میکردم و هیچوقت پیدایش نکردم، ازدواج کنم. زن ایدهآل در ذهن من تلفیقی است از مادرم، معلم دوم راهنماییام و فرح دختر همسایهمان که هر سه اگرچه زیبا نبودند، اما چهرهای کاریزماتیک، سمپاتیک و جذاب داشتند. اما با این حال بهتر که فکر میکنم میبینم تا این فرد را پیدا نکنم رغبتی به تاهل ندارم.
به نظر شما مجردی چه محسناتی دارد که دوست ندارید از آن دل بکنید؟
هر چیزی مزایا و معایبی دارد. مسلما تجرد و تاهل هم همینطور است. به نظر من مزایای مجردی این است که تو خودت هستی، آنطور که دوست داری زندگی میکنی و به خودت خیانت نمیکنی. از خودت راضی هستی. معایب تجرد هم همان چیزی است که مــردم میگویند؛ یعنــی دور و برت خالی است، پیر که میشوی عصای دست نداری و تنها میمانی که البته تنهایی خیلی سخت و بد است. اما من فعلا از مزایای مجردی استفاده میکنم ولی امیدوارم فردا خیلی افسوس از دست رفتهها را نخورم، چون دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
محبوبه سیفاللهی - جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....