قطاری که علیرضا را با خود برد

مهم نیست شما چه فیلمی دوست دارید، از کدام کتاب خوشتان می‌آید، با کدام قطعه موسیقی بیشتر همذات ‌پنداری می‌کنید، با چه جور تئاتری به عرش می‌روید یا کدام کتاب و کدام نقاشی حسابی سر ذوقتان می‌آورد؟ نه اینها اصلا مهم نیست.
کد خبر: ۳۹۶۸۱۰

بگذارید جلوتر بروم و بگویم حتی مهم نیست صاحب آن اثر فاخر کیست که شما را این طور مشعوف می‌کند؛ اما یک چیز مهم است؛ خیلی هم مهم است و آن «خاطره اشتراکی» شما با آن فیلم یا آن آهنگ یا آن تئاتر یا آن کتاب یا آن نقاشی است که مستقیما به شما مربوط است و نوستالژی شما را با آن اثر شکل می‌دهد، یعنی کسی، رفیقی، دوستی که آن فیلم، آن تئاتر، آن کتاب، آن موسیقی، آن نقاشی را مثل شما تایید کرده و از آن لذت برده است؛ در یک کلام «یار غار» شما بوده است.

چیزهای «نامکشوف» و نادیده گرفته شده آن اثر را دوباره برایتان کشف کرده و سعی کرده آن اثر را به نوعی برایتان حلاجی کند. از گفتن دوباره دیالوگ فیلم‌های دوست‌داشتنی مشترک گرفته تا زمزمه و تکرار یک آهنگ قدیمی و ازیادرفته.

همه اینها شخصیت یک دوست را برای شما پدید آورده است؛ دوستی که می‌داند شما را چگونه بناگاه به قلب یک فیلم تاریخی یا جنگی با بازیگرانی که می‌پسندید ببرد یا هنگام قدم زدن در لحظات بی‌حوصلگی و عصیان در پیاده‌رویی، آهنگ یک اثر قدیمی را برایتان واگو کند.

راستش بودن چنین یاری در کنار آدم باعث می‌شود آدم خیلی احساس تنهایی نکند. احساس تنهایی نکردن در این روزها خیلی چیز مهمی است.

وقتی از چیزی خوشمان بیاید و دیگران اتفاقا از آن خیلی لذت نبرده باشند یا برعکس، بودن یک آدم تایید‌کننده در کنار ما نعمتی است.

آدمی که سلیقه و انتخاب تو را تایید کند یا دست‌کم به سخره نگیرد؛ اما بدتر از آن این است که چنین آدمی را در کنار داشته باشی و بعد یکدفعه ـ ناگهان ـ بگویند نه دیگر نیست!

علیرضا آقابالایی برای من چنین آدمی بود. آدمی که از او خاطرات مشترک بسیاری دارم. هم من و هم بسیاری از بچه‌های تحریریه روزنامه جام‌جم. از فیلم و سینما گرفته ـ که او مرجع فیلم شناسی ما محسوب می‌شد ـ تا موسیقی که اشراف شگفتی به حاشیه و متن آن داشت.

از همه اینها گذشته او آدم مطمئنی بود و به خاطر مسوولیتش که همان تهیه و تولید جدول پخش برنامه‌های مختلف شبکه‌های سیما بود، با آدم‌ها و روابط عمومی‌های گوناگونی در ارتباط بود. سال پیش در چنین روزی بود که آن خبر ناگوار، صبح زود روی سرم آوار شد.

هنوز خاطره چشم‌های او را در شب قبلش از یاد نبرده‌ام و بعد آرام به شیشه قطار تکیه داده بود و قطار او را برد که برد.

حالا یک سال از آن اتفاق می‌گذرد و هنوز قطاری که دوباره او را در متروی میرداماد پیاده کند، از راه نرسیده است.

مهدی غلامحیدری
گروه رادیو و تلویزیون

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها