نگاهی به «سه زن» ساخته منیژه حکمت‌

جاده‌ای که پایانش معلوم نیست‌

تم اصلی «سه زن»، «جستجو» برای چیزی است که تا آخر فیلم هم خیلی معلوم نمی‌شود چیست. پگاه دختر جوان که رسما دنبال هدف خاصی نیست و مینو مادر هم که کم و بیش معلوم است که دنبال چی می‌گردد، واقعا نمی‌داند دنبال چی می‌گردد و در حقیقت برای رسیدن به هدف، نوعی سرگشتگی را طی می‌کند.
کد خبر: ۲۱۵۱۶۷
این وسط فقط مادربزرگ است که با ظاهر آرام و بی‌صدایش، مثلا قرار است بداند چی می‌خواهد و کجا می‌رود. گرچه این حیرانی در رفتار و کردار او هم هویداست. مخصوصا در فلاش بک‌های جوانی‌اش که قالی به دست در بیابان‌ها سرگردان است و این جور که پیداست حیرانی‌اش مال این جا و الان نیست.

دختر، مادر و مادربزرگ کم و بیش به نوعی گذشته و آینده همدیگرند. حالا گیریم کمی بیشتر یا کمتر. اما این رفتار چقدر مخصوص شرایط اجتماعی و مختص خود آنهاست؟ مثلا جوانی مادر چقدر به دخترش شبیه بوده یا جوانی مادربزرگ به مادر؟ آیا او هم مثل دخترش نامطمئن به همه چیز و همه کس در جاده‌ای قدم گذاشته که نداند به کجا می‌رسد و اصلا نخواهد که بداند؟

دختر از این سوال ازلی ابدی که از کجا می‌آید و به کجا می‌رود و چه می‌کند، متنفر است و ما هم اگر در آن سکانس طولانی و بی‌ربط حضور مادر بین گروه موسیقی زیرزمینی و متلک‌هایی که بین او و پسرها رد و بدل می‌شود، از زبان جوانکی که در عالم هپروت این اطلاعات را در اختیار مادر می‌گذارد نشنویم، مثل او از کار کردنش بی‌خبر می‌مانیم. برای همین وقتی می‌بیند کاوشگر جوان در گذشته و حالش پرس و جو و کندوکاو نمی‌کند، یک جورهایی پابندش می‌شود.

خیلی جاهای فیلم «سه زن» جوری حالت نمادین پیدا می‌کند که راحت‌تریم برایش دنبال روابط علی و معلولی داستانی نگردیم. این حالت بیشتر از جایی پیش می‌آید که دختر جوان که ناگفته باید بدانیم جوانی مادر است، جا و بیجا قالیچه به دست وسط برهوت می‌چرخد.

اما در کنارش سکانس‌ها و پلان‌ها و شخصیت‌هایی هم وجود دارند که فقط و فقط برای پیش بردن روایت رئالیستی کار خلق شده‌اند و کارکرد دیگری ندارند. بعضی از آنها لااقل چنان که از ظاهرشان و نوع انتخاب بازیگرشان برمی‌آید مثل مهران رجبی و آتیلا پسیانی و مهرداد ضیایی به نوعی این انتظار را ایجاد می‌کنند که در ادامه فیلم هم دوباره با آنها روبه‌رو بشویم تا پازلی که داستان برایمان می‌چیند، کامل بشود. ولی این انتظار برآورده نمی‌شود.

مواجهه با آتیلا پسیانی در آن مراسم افتتاح، مواجهه با رضا کیانیان به عنوان همسر سابق یا معشوق فعلی، مواجهه با بقال و صحنه‌های فراوان رانندگی در تهران که گویا قرار است تلویحا معانی اجتماعی دیگری هم داشته باشند، از این صحنه‌هاست. گرچه در همان نگاه اول می‌شود تشخیص داد که اجرا و کارگردانی سکانس‌های شهری فیلم، اتفاقا خوب از کار درنیامده و همه نگاه‌ها رو به دوربین است.

مشخص نیست که فیلم می‌خواهد داستان کدام موقعیت و کدام شخصیت را روایت کند؟ حرف اصلی فیلم در زمینه یک مساله اجتماعی و تاریخ و میراث فرهنگی است یا تاثیر این شرایط و سیاست‌های غلط و باری به هر جهت بودن‌ها در این زمینه را با لاپوشانی قانون، مسبب اصلی ایجاد تناقض‌ها و تضادهای فردی و سرگشتگی می‌داند؟ آیا همه داستان‌های فرعی فیلم، بهانه‌ای است برای رسیدن به این مفهوم؟

اوج این سردرگمی در روایت هم جاهایی است که فیلمنامه نویس و کارگردان به سراغ مادربزرگ می‌روند. پیرزنی که همه چیز را فراموش کرده و قرار است فقط و فقط با نماهای کلیپ‌وار و نمادین و استعاری، ما را متوجه مفهوم نخ نمای «بازگشت به خویشتن» کند. اما همه چیز در حد شعار باقی می‌ماند و گذشته از راهکار عملی، تصویر درستی از این مفهوم هم ارائه نمی‌شود. نهایتا هم فیلمساز مجبور می‌شود برای جمع کردن داستانش به سراغ المان‌های معناگرایانه‌ای برود که برای این فیلم، واقعا وصله ناجور و گل درشتی است.

مادربزرگ فرش را به یک امامزاده می‌رساند و آن جا آرام می‌گیرد. این یعنی یک جور پیوند ملی و مذهبی؟ یعنی این دو مفهوم در کنار هم کامل می‌شوند؟ حرف نزدنش یعنی او از برقراری ارتباط با جوان‌ها ناتوان است یا امروزی‌ها  نمی‌توانند با او گفتمان کنند؟ روزه سکوت و بیابانگردی‌اش و جست و جویش برای اتوپیا و آرمانشهر و یک مامن آرامش، از روی رضایت است یا باید آن را نوعی اعتراض خاموش به حساب بیاوریم؟ خودش در این شرایط مقصر نیست؟ با چه منطقی باید بپذیریم یک بیمار آلزایمری برای رساندن خودش به امامزاده و نجات فرش از دست خائنان وطن‌فروش، اتوبوس آرمانشهرش را درست سوار می‌شود؟

مینو محکوم به تنهایی است و تک و تنها باید حواسش به همه چیز باشد؛ از دختر جوان و عاصی‌اش بگیر تا مادر پیر و مریضش تا فرشی که میراث فرهنگی یک کشور در گرو بودن یا نبودنش است. مردها در فیلم حضور منفعلی دارند. همسر سابقش برای پیدا کردن پگاه دلی نمی‌سوزاند و در کمال آرامش جملات قصار شبه عاشقانه می‌گوید و برادرش هم با محاکمه‌اش توپ را در زمین او می‌اندازد.

نکته جالب فیلم‌هایی که زنان شخصیت اصلی‌اش هستند و بیشترشان را هم کارگردان‌های زن می‌سازند، نمایش زن‌ها با خصلت‌های مردانه برای اثبات توانایی آنها است و این یعنی صحه گذاشتن تلویحی بر برتری مردها و اعتراف به این که زن‌ها وقتی توانا هستند که مثل مردها رفتار و زندگی کنند. حالا خوشبختانه کارگردان این فیلم آن قدر صادق هست که وقتی مینو را با برادرش در کارگاه ساختمانی روبه‌رو می‌کند و او ازش می‌پرسد چه کرده که همه از دوروبرش رفته‌اند، به اندازه یک «نمی‌دانم» ناقابل از او اعتراف بگیرد.

اصلا فیلم پر از شرایط و آدم‌هایی است که همه چیز را می‌دانند و به روی خودشان نمی‌آورند. این فضای غالب در بیننده هم این حس و حال را به وجود می‌آورد که باید بی‌آن که اطلاعات درست و درمانی از فضا و موقعیت و شخصیت در اختیارش قرار داده شده باشد، باید همه چیز را بداند وگرنه مشکل از خود اوست.


نمونه‌اش خبردارشدن مادر مینو از علاقه و حضور دخترش در یک گروه موسیقی زیرزمینی، کارش به عنوان یک عکاس صنعتی در یک شرکت و حتی داشتن خانه مجردی است. وقتی مادر از همه اینها تعجب می‌کند، ما چطور می‌توانیم توقع داشته باشیم قبلش چیزهایی در داستان گنجانده شده باشد تا این همه غافلگیری بی‌مقدمه و باسمه‌ای جلوه نکند؟

پگاه از هیاهوی شهر و مردمش فرار می‌کند و در مسیر با مردمی روبه‌رو می‌شود که آنها هم وقتی از حال و روز غیر عادی‌اش بو می‌برند، می‌خواهند او را به مسیر عادی و روتینش برگردانند. واکنش نشان ندادن او در برابر این برخوردها و عکاسی‌اش از آنها و زندگی بی‌شیله پیله‌شان را می‌توان نوعی سیر و سلوک او در میان مردم تلقی کرد.

نگاه کنید به جایی که از خانه پیرزن خارج شده و از دختر جوانی که سخت مشغول کار است و از قیافه‌اش پیداست به هیچ کدام از دغدغه‌های او حتی فکر هم نمی‌کند، عکس می‌گیرد و انگار به عنوان یک الگو ثبتش می‌کند. سیر و سلوکی که البته به نتیجه قابل حدس فیلم‌های مشابهش منتهی نمی‌شود.

با وجود حضور غالب و پررنگ جوان کاوشگری که نقشش را بابک حمیدیان بازی می‌کند و واقعا نمی‌شود گفت چه کارکردی در فیلم دارد، یک پایان خوش تحمیلی به کار وصله نشده و این یکی از نقاط قوت کار است. بعد از حضور در مراسم تدفین، دختر فراری روستایی که می‌تواند همان دخترکی باشد که پگاه با عکسی که ازش گرفت و تلویحا بهش غبطه خورد و به دنبال گفتگوی خاموشی که بین او و پسر کاوشگر رد و بدل شده، او لابد آگاهانه پسر را شاید همانجایی که دفعه اول سوار کرده، پیاده می‌کند.

سیگاری هم که پسر بالاخره روشن می‌کند، نشانه خوبی است برای این که راه این دو نفر از هم جداست. دختر که حالا البته کم و بیش تا جاهایی از مسیر باخبر شده، دوباره همان جاده را ادامه می‌دهد. گرچه نمی‌داند آخرش به کجا می‌رسد. شاید این همان جاده‌ای است که تقدیر سر راه او و هم‌نسلانش گذاشته.

جابر تواضعی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها