باران/ میبارد/ و ما تا فرصتی/ تا فرصت سلامی دیگر/ خانهنشین میشویم... چرا باید از پس پیراهنی سپید/ هی بیصدا و بیسایه بباریم/ چرا همین دل بیقرار من ری را... ای کاش این همه آدمی/ تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی میداشتند...
الان باران نمیبارد ولی راستش را بخواهید من خیلی دلم برای باران تنگ شده است. برای بارانی که یک دل سیر ببارد و حسابی خیسمان کند.
کد خبر: ۱۸۵۷۱۶
برای بارانی که یک دل سیر ببارد و درختها را خوشحال کند و کشاورزان را و همه مردم را، البته جای گفتن اینها اینجا نیست. توی این ستون تنگ و کوتاه ولی بعضی وقتها یک حرفهایی همین جور روی دل آدم میماند و تا نگویی خلاص نمیشوی. پس برای باران دعا کنید!
ف. تنها ایمیلت را خواندم. احساس کردم که حوصله نداشتی بیشتر برایم بنویسی ولی فهمیدم چرا برای خودت اسم مستعار «تنها» را انتخاب کردهای. جوابی ندارم بهت بدهم. چون تو چیز زیادی ننوشته بودی فقط میخواهم بگویم احساست را خوب درک میکنم. خیلی خوب. من هم وقتی همسن و سال تو بودم بعضی وقتها این جوری میشدم. بعضی وقتها فکر میکردم حقم را خوردهاند. البته مطمئن نیستم که این اصطلاح همانی باشد که من میخواهم ولی... آره... فکر میکردم در حقم اجحاف شده است. (این انگار بهتره) و به خاطر همین فکر میکردم چقدر تنهام. چقدر بیکس ماندهام. ولی این احساس مقطعی بود. بعد از یه مدتی به خودم گفتم با این چیزها کار درست نمیشه. اگه زندگی حق منو خورده باید خودم دست به کار بشم و حقم رو پس بگیرم و همین کافی بود برای این که دوباره روی پاهام بایستم یاعلی بگم. خلاصه که این جوری!
حالا میخوام به تو هم بگم خیلی حسرت اون آدمی که اسم برده بودی و آدمهای مثل اون رو نخور. میدونی واقعا این مهم نیست که تو هم یکی از اونها باشی یا نباشی، مهم اینه که همون چیزی باشی که خود خود خودت میخوای. جوانی خوب وقتی است واسه این که آدم بره دنبال رسیدن به پاسخ این سوال که دلش میخواد چی باشه یا کی باشه یا چه جوری باشه. اگه توی همون جوونی به جواب این سوال برسی بردی. واقعا برنده شدی. ولی اگه بخوای مدام از این شاخه به اون شاخه بپری و هر بار سراغ یه هوس تازه بری کارت ساخته است. خلاصه همین چیزها به فکر علیل من میرسید که برات بگم. نمیدونم چقدر با حرف هام موافقی. شاید هم این حرفها که متاسفانه بدجور رنگ نصیحت میده حسابی عصبانیات بکند ولی خوب گفتم که، این حرفها بهترین چیزی بود که من میتوانستم به تو بگویم. روزهایت را تلخ نگذران! جدی میگم، به خدا حیفاند. چند وقت دیگه حسرتش رو میخوری ها! به قول کافه کاغذی حالا من هی بگم! از من گفتن و از تو هم نشنیدن... نشنیدن؟ شاید هم شنیدن... باید خوش بین بود!
خب، ما رفتیم. خوش باشید، شادمانه باشید و یادتان نرود، برای باران دعا کنید. تا هفته بعد درود و بدرود.