همزمان داشتم کولهپشتیام را برای سفر راهیاننور میبستم اما در آن سفر، نگاهم دیگر به زمین نبود.؛ تمام چشمانم به آسمان گره خورده بود. مدام در پی رد پروازی میگشتم که خلبانش عباس بابایی باشد. انگار از همان زمان، یک من جدید متولد شده بود که دیگر نمیتوانست چشمش را از آسمان بردارد.
سالها گذشت و در کسوت روزنامهنگار، سعی کردم به این شوقم پاسخ بدهم. از سلما بابایی شنیدم، با رفقای قدیمیاش همکلام شدم و... . کلمات زیادی را روی کاغذ آوردم اما حقیقت این بود که در پی کشف هیچ راز عجیبی نبودم؛ فقط میخواستم بدانم چطور میشود در این دنیای پرهیاهو، اینقدر خوب و درست زندگی کرد؟ کاری که عباس بابایی کرده بود!
اصلا چهچیزی در عباس بابایی بود که مرا اینچنین گرفتار کرده بود؟ شاید همان تصویر مردی که تا نیمهشب برای یاری همکارش بیدار میماند، یا آن صبر عاشقانهای که با همسرش داشت یا آن وقار پنهانی که حتی وقتی دیگران در مسیر اشتباه بودند، باعث میشد او نجابتش را حفظ کند. من در او، یک سبک زیستن را دیده بودم.
حالا که به تقویم زندگیام نگاه میکنم، میبینم تقدیر چه گره عجیبی به کارم زده است. روزی که همراه همسرم زمانی را برای شروع زندگی مشترکمان انتخاب کردیم، با تقویم آسمانیشدن این شهید یکی شد. حالا نیمه تابستان برای من، نه فقط یادآور یک شهادت، که آغاز یک تعهد است؛ تعهدی که هر سال در این روز، با خودم تجدید میکنم تا کمی بیشتر از عباس بابایی بنویسم. شاید یک نفر دیگر هم پیدا شد که دلش میخواست عباس بابایی بودن را یاد بگیرد. البته که صرفا یک تلاش است تا یک نتیجه موفق، اما عشق است همین تلاش را... .
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد