دعوای ترامپ و پاپ؛فرانسیس (پاپ سابق) دروازه‌ای به سوی کشمکشِ تمدن‌ها

مجید رضا‌بالا
مشاجرهٔ پاپ فرانسیس و دونالد ترامپ، در سال‌های پایانیِ عمرِ پاپِ آرژانتینی، تیترِ رسانه‌های جهان بود. رویاروییِ پیرمردی سپیدپوش از واتیکان با تاجری نیویورکی، اگرچه در ظاهر، نزاعی اخلاقی-سیاسی میانِ دو شخصیت بود، اما در لایه‌های عمیق‌تر، دریچه‌ای گشود به سویِ کهن‌ترین کشمکش‌های تمدنیِ جهانِ غرب: تقابلِ «اروپایِ قاره‌ای» با «جهانِ ترانس‌آتلانتیک»؛ تقابلِ کلیسای دوهزارسالهٔ کاتولیک با پروتستانتیسمِ انجیلیِ صهیونیست؛ و در نهایت، تقابلِ دو روایتِ متضاد از «عدالت»، «قدس» و «نظمِ جهانی».
کد خبر: ۱۵۵۸۶۸۶
نویسنده مجید رضابالا
با درگذشتِ فرانسیس در آوریل۲٠۲۵ و انتخابِ کاردینالِ آمریکایی، رابرت فرانسیس پرِوُست، به‌عنوانِ پاپ لئو چهاردهم در مهِ ۲۰۲۵، این کشمکش، ابعادِ تازه‌ای یافته است. پاپ جدید که خودِ فرانسیس او را به ریاست «دیکاستری برای اسقف‌ها» منصوب کرده بود، با «رویکردی آرام و متعادل»، در مسیرِ «کلیسایی فراگیر و وفادار به سنت‌ها» گام برمی‌دارد. امّا این رویکردِ میانه، آیا می‌تواند کلیسا را در برابرِ امواجِ تندِ «جهانِ دریایی» مصون دارد؟ یادداشت پیشِ رو، کوششی است برایِ پاسخ به این پرسش.
 
---
 
یکم: دعوای پاپ و ترامپ؛ روپوشی بر تنِ یک کشمکشِ کهن
 
دعوایِ پاپ و ترامپ، بیش از یک نزاعِ شخصی، لباسی  بر تنِ یک کشمکشِ تمدنیِ دیرینه است. برایِ درکِ عمقِ این رویارویی، باید به پرسش‌هایی پاسخ داد که هر یک، دریچه‌ای به هزارتویِ تاریخِ غرب می‌گشایند:
 
· چرا کلیسای کاتولیک، برخلافِ پروتستانتیسمِ انجیلی، همچنان بر موضعِ تاریخیِ خود دربارهٔ قدس و فلسطین پای می‌فشارد؟
· چرا هالیوود و رسانه‌هایِ انگلیسی‌زبان، این‌چنین سیستماتیک به نقدِ کاتولیک می‌پردازند، اما در برابرِ رسوایی‌هایِ پروتستانتیسم، سکوتی نسبی دارند؟
· چرا پاپ، ترامپ را «ضدِّ مسیح» می‌خواند و ترامپ، پاپ را «دخالت‌گر» می‌نامد؟
 
پاسخ به این پرسش‌ها، ما را به قرنِ شانزدهم می‌برد؛ به روزگاری که اصلاحاتِ دینی، جهانِ مسیحیت را به دو اردوگاهِ متخاصم تقسیم کرد: کاتولیکِ قاره‌ایِ جمع‌گرا و پروتستانِ دریاییِ فردگرا. دوگانه‌ای که تا امروز، در عرصهٔ سیاست، اقتصاد و فرهنگ، به‌قوتِ خود باقی است.
 
---
 
دوم: پیشینهٔ تاریخیِ اتهامِ خداکشی؛ ریشه‌هایِ الهیاتِ کلیسا
 
تا پیش از دههٔ ۱۹۶۰، کلیسای کاتولیک، قرن‌ها آموزهٔ «خداکشی» را ترویج می‌کرد؛ باوری که بر اساسِ آن، یهودیان نه تنها در به صلیب کشیدنِ مسیح نقشِ اصلی داشتند، بلکه به‌سببِ این «جنایتِ نسلی»، تا ابد ملعون و محکوم به رنج و سرگردانی بودند. «الهیاتِ تحقیر» نامی بود که بر این مجموعه‌آموزه‌ها نهاده شد؛ آموزه‌هایی که در مناسکِ کلیسا، خطابه‌هایِ کشیشان و کتاب‌هایِ درسیِ الهیات، بازتولید می‌شد و زمینه‌ساز قرن‌ها ستیز  علیه یهودیان گردید. در کنارِ آن، آموزهٔ «جایگزینی» (Supersessionism) نیز رواج داشت که بر اساسِ آن، کلیسا، جایگزینِ بنی‌اسرائیل به‌عنوانِ قومِ برگزیدهٔ خدا شده بود. یکی از  پیامدهایِ این آموزه‌ها، سکوتِ کلیسا در برابرِ کشتارِ یهودیان در جنگِ جهانیِ دوم بود؛ سکوتی که نه فقط ناشی از ملاحظاتِ سیاسی، که ریشه در همان «آموزهٔ خداکشی» داشت.
 
---
 
سوم: اعلامیهٔ نوسترا آئتاته؛ تغییرِ راهبردی در اوجِ جنگِ سرد
 
صدورِ اعلامیهٔ تاریخیِ «نوسترا آئتاته» در سال ۱۹۶۵،که تنها با اختلاف یک رأی و با اصرار پاپ وقت صادر شد  نقطهٔ عطفی در روابطِ کاتولیک‌ها و یهودیان بود. این اعلامیه، رسماً اتهامِ خداکشی را از دوشِ یهودیان برداشت و آنان را «برادرانِ بزرگ‌تر» مسیحیان خواند. اما این تغییر، صرفاً یک اقدامِ الهیاتی نبود؛ بلکه پاسخی به بحران‌هایِ جهانیِ پس از جنگ جهانی دوم بود: شوکِ هولوکاست، رقابتِ شرق و غرب، و قدرت‌گرفتنِ لابیِ یهودی در آمریکا، همگی، واتیکان را به بازتعریفِ روابطِ خود با یهودیان واداشت. با این حال، این اعلامیه، هرگز موضعِ کاتولیک را در قبالِ حاکمیتِ اسرائیل بر قدس، تغییر نداد. واتیکان، برخلافِ صهیونیسمِ مسیحی، همچنان بر «راه‌حلِ دو-دولتی» و «حفظِ وضعیتِ تاریخیِ قدس» پای می‌فشارد.
 
---
 
چهارم: تقابلِ دو روایت؛ کاتولیکِ دوهزارساله در برابرِ مسیحیتِ انجیلیِ هشتادساله
 
آیا این موضوع درخورِ توجه نیست که برخلافِ «مسیحیتِ ارضِ موعودیِ هشتادساله» (پروتستانتیسمِ صهیونیستیِ حامیِ اسرائیل)، کلیسایِ کاتولیک با قدمتی دوهزارساله، همچنان بر موضعِ تاریخیِ خود دربارهٔ قدس و فلسطین پافشاری می‌کند؟ این موضع، ریشه در قرن‌ها آموزهٔ کلیسایی در بارهٔ یهودیت دارد و اگرچه نوسترا آئتاته، یهودیان را از اتهامِ خداکشی تبرئه کرد، ولی جایِ پایِ آن اندیشه‌ها کاملاً پاک نشده است. ساختارِ تاریخیِ کلیسا، همچنان به «اروپایِ قاره‌ای» تعلق دارد و با «تمدنِ دریاییِ» آنگلوساکسون، در کشمکش باقی مانده است.
 
---
 
پنجم : هالیوود و کلیسا؛ تخاصمِ فرهنگیِ دو جهان
 
به حافظهٔ سینماییِ خود رجوع کنید. از فیلم‌هایِ مافیاییِ ایتالیایی‌آمریکایی تا دخترانِ روسپی که هم‌زمان صلیب می‌اندازند، همگی، تصویری از کلیسا به‌عنوانِ نهادی ریاکار و فاسد ارائه می‌دهند. نقدِ کلیسا در فیلم‌هایِ جشنواره‌ایِ اروپا، به‌عنوانِ «فضیلتِ روشن‌فکری» تلقی می‌شود، در حالی که نقدِ مشابهی از کلیساهایِ انجیلی، به‌سادگی در هالیوود تولید نمی‌شود. این تخاصم، ریشه در ساختارِ متمرکزِ کاتولیک و تقابلِ تمدنیِ آن با جهانِ آنگلوساکسون دارد.
 
---
 
ششم: تحقیرِ گزینشی؛ چرا پروتستان‌ها از تیررسِ نقد دور می‌مانند؟
 
اگر پروتستانتیسم نیز رفتارهایِ غیراخلاقیِ فاحش (خودکشی‌هایِ دسته‌جمعی، سکسِ گروهی، قربانیِ انسانی) داشته است، چرا در رسانه‌ها و سینما، به‌اندازهٔ کاتولیک، برجسته نمی‌شود؟ پاسخ، در چند عاملِ ساختاری نهفته است: نبودِ مرجعِ واحد، مشروعیت‌بخشیِ گفتمانی، هم‌راستایی با ارزش‌هایِ لیبرال، و روایتِ رسوایی‌ها به‌عنوانِ «انحرافاتِ حاشیه‌ای» و نه «نتیجهٔ طبیعیِ ساختار».
 
---
 
هفتم: تمجیدِ نتانیاهو از مسیحیتِ انجیلی و صهیونیسمِ مسیحی
 
در برابرِ موضعِ تاریخیِ کاتولیک، جریانِ پروتستانتیسمِ انجیلی در آمریکا، به یکی از ستون‌هایِ اصلیِ حمایت از اسرائیل تبدیل شده است. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیرِ اسرائیل، در دیدار با رهبرانِ انجیلی در پالم بیچ، این گروه را به‌عنوانِ «نزدیک‌ترین متحدان» اسرائیل ستود و گفت: «ما هیچ دوستِ بهتری نداریم، و این را صادقانه می‌گویم.» او افزود: «شما نمایندگانِ صهیونیست‌هایِ مسیحی هستید که صهیونیسمِ یهودی را ممکن ساختند.» و این نبرد را «نبردِ تمدنِ مشترکِ یهودی-مسیحی» خواند.
 
مایک ایوانز، بنیان‌گذارِ مرکزِ میراثِ دوستانِ صهیون، در این دیدار، از ترامپ به‌عنوانِ «بزرگ‌ترین رئیس‌جمهورِ تاریخِ اسرائیل» تمجید کرد. ایوانز تأکید کرد: «نمی‌توانید عیسی را بدونِ دوست‌داشتنِ قومِ یهود دوست داشته باشید، زیرا عیسی یهودی بود.» نتانیاهو، در مصاحبه‌ای با پائولا وایت، مشاورِ معنویِ ترامپ، ترورِ نافرجامِ ترامپ را نشانه‌ای از «مشیتِ الهی» دانست که «تاریخ را تغییر داد.» وایت، ساعتِ تیراندازی (۶:۱۱ بعدازظهر) را با زمانِ امضای فرمانِ به‌رسمیت‌شناختنِ اسرائیل توسط هری ترومن (۶:۱۱ بعدازظهر) پیوند زد؛ پیوندی که نشان از عجین‌شدنِ الهیات و سیاست در این جریان دارد.
 
---
 
هشتم: پاپ در برابرِ ترامپ؛ میدانِ نبردِ دو جهان
 
حال، با این پیش‌زمینه، به دعوایِ پاپ و ترامپ بازمی‌گردیم:
 
پاپ فرانسیس، میراث‌دارِ سنتی بود که ریشه در «تمدنِ مدیترانه‌ای» دارد؛ سنتی که بر «عدالتِ اجتماعی»، «توزیعِ عادلانهٔ ثروت»، «صلح‌طلبی» و «اخلاقِ جمعی» تأکید دارد. او در سال ۲۰۱۶، ترامپ را «مسیحی‌نخواند» و در سال ۲۰۲۴، او را «ضدِّ مسیح» خواند و از کاتولیک‌ها خواست تا بینِ «شرّ‌هایِ کوچک‌تر» و «شرّ‌هایِ بزرگ‌تر» یکی را انتخاب کنند. این موضع‌گیری، تأثیری محسوس بر رأیِ کاتولیک‌های آمریکایی داشت؛ نظرسنجی‌ها نشان داد که کاتولیک‌ها در انتخاباتِ ۲۰۲۴، با اختلافِ بیشتری نسبت به سالِ ۲۰۲۰، به نامزدِ دموکرات رأی دادند. هرچند اکثریتِ کاتولیک‌ها همچنان جمهوری‌خواه باقی ماندند، اما اظهاراتِ پاپ، نقشِ «مؤمنانِ کلیسا» را در تغییرِ معادلاتِ انتخاباتی، کم‌اثر نکرد.
 
دونالد ترامپ، نمایندهٔ «جهانِ دریاییِ» آنگلوساکسون است؛ جهانی که با صهیونیسمِ مسیحی، «ناسیونالیسمِ افراطی»، «لیبرالیسمِ اقتصادیِ بی‌قید»، و «فردگراییِ خودبنیاد» شناخته می‌شود. او در پاسخ به انتقاداتِ پاپ، او را «دخالت‌گر» خواند و کلیسا را به «دوری از سیاست» فراخواند. این رویارویی، تقابلِ دو مفهومِ متضاد از «عدالت» است: عدالتِ اجتماعیِ جمع‌گرا در برابر آزادیِ فردیِ بی‌قیدوشرط.
 
---
 
نهم: پاپ لئو چهاردهم؛ ادامه‌دهندهٔ راهِ فرانسیس با رویکردی تازه
 
با درگذشتِ فرانسیس، پاپ لئو چهاردهم که در مهِ ۲۰۲۵ به‌عنوانِ دویست و شصت و ششمینِ جانشینِ پطرس انتخاب شد، بر مسندِ قدرت نشست. آندریا ریکاردی، مورخِ کلیسا، می‌گوید که این انتخاب، با حمایتِ خودِ فرانسیس صورت گرفت و در چهار دورِ رأی‌گیری به پایان رسید. ریکاردی، لئو را ادامه‌دهندهٔ راهِ فرانسیس با «رویکردی متفاوت» معرفی می‌کند و او را «پاپِ بازگشت به عقب» نمی‌داند.
 
لئو چهاردهم که خود در شیکاگو زاده شده و سال‌ها در پرو خدمت کرده است، در سخنرانیِ نخستِ خود، بر «گوش‌دادن» به‌عنوانِ پیش‌شرطِ «گفت‌وگویِ واقعی» تأکید کرد و خواستارِ «کلیسایی فراگیر، وفادار به سنت‌ها و پاسخ‌دهنده به انقلابِ صنعتیِ جدید و هوش مصنوعی» شد. این رویکردِ میانه‌روانه، که برخی آن را «آمیخته‌ای از بندیکتِ شانزدهم و فرانسیس» توصیف کرده‌اند، نشان می‌دهد که واتیکان، همچنان در مسیرِ «اروپایِ قاره‌ای» گام برمی‌دارد، امّا با زبانی جدید. پاپ جدید، به‌احتمال، در برابرِ ترامپ، صریح‌تر از فرانسیس عمل نخواهد کرد، اما با رویکردی آرام‌تر و گفت‌وگومحور، سعی خواهد کرد از افراط‌گریِ هر دو سویِ میدان بکاهد.
 
---
 
دهم: تحلیلِ سیاسی-اقتصادی؛ سه جریان در موازنهٔ قدرت
 
این سه جریان، در موازنهٔ قدرتِ جهانی نقشی تعیین‌کننده دارند. کاتولیک، به‌عنوانِ قدرتِ فراملی، در برابرِ هژمونیِ لیبرالیسمِ آنگلوساکسون مقاومت می‌کند. پروتستانتیسمِ انجیلیِ صهیونیست، بازویِ فرهنگیِ این هژمونی است و با تکیه بر الهیاتِ خود، از اسرائیل حمایتِ بی‌چون‌وچرا می‌کند. نتانیاهو به‌روشنی این هم‌پیمانی را ستوده و آن را در تحققِ «صهیونیسمِ یهودی»واجد نقشی تاریخی دانسته است (همان‌گونه که در بخشِ هفتم، با جزئیاتِ کامل به آن پرداخته شد). یهودیتِ صهیونیست، با تغییرِ جایگاهِ خود از «مطرودِ الهیاتی» به «شریکِ استراتژیک»، در نظمِ نوینِ آسیای غربی، در تقابل با کلیسا قرار گرفته است.
 
در این میان، نباید از نقشِ کلیساهای ارتدوکس شرقی (یونانی، روسی، ارمنی) غافل شد که با جمعیتی قابل‌توجه در اروپای شرقی و خاورمیانه، به‌عنوانِ «سومین جریانِ مسیحی»، در معادلاتِ قدس و سیاستِ منطقه، نقشی تعیین‌کننده ایفا می‌کنند. با این حال، مواضعِ این کلیساها، اغلب، تحتِ تأثیرِ سیاست‌هایِ دولت‌هایِ متبوعِ آن‌ها (به‌ویژه روسیه) قرار دارد و به‌سادگی نمی‌توان آن‌ها را در چارچوبِ تقابلِ «قاره‌ای» و «دریایی» گنجاند.
 
از سوی دیگر، این کشمکش، تنها به الهیات و سیاست محدود نمی‌شود؛ ابعادِ اقتصادیِ آن نیز آشکار است: اروپایِ قاره‌ای با «اقتصادِ اجتماعیِ بازار» (با تأکید بر توزیعِ عادلانه و رفاهِ عمومی) در برابر جهانِ آنگلوساکسون با «لیبرالیسمِ اقتصادیِ بی‌قید» (با تأکید بر بازارِ آزاد و فردگراییِ اقتصادی) قرار دارد. این دوگانه، در سیاست‌هایِ مهاجرتی، مالیاتی و رفاهیِ دو سویِ اقیانوس، خود را نشان می‌دهد و پاپِ جدید، همچونِ سلفِ خویش، در این نبردِ اقتصادی، به‌احتمال، طرفدارِ «عدالتِ اجتماعی» خواهد بود.
 
---
 
یازدهم: بازتابِ اندیشهٔ قاره‌ای در سیاستِ خارجیِ اروپا
 
موضع‌گیریِ اروپا در قبالِ اسرائیل، به‌ویژه در سه محورِ کلیدیِ مخالفت با تغییرِ پایتخت به بیت‌المقدس، محکومیتِ شهرک‌سازی، و حمایتِ هرچندِ لفظی از فلسطین و انتقاد از اقداماتِ اسرائیل در غزه، به‌خوبی بازتابِ همان «جهان‌بینیِ قاره‌ای» است که در سراسرِ این نوشتار، از آن سخن رفت. این مواضع، نه تصمیماتی مقطعی و تاکتیکی، که ریشه در لایه‌هایِ عمیق‌ترِ هویتی، تاریخی و فلسفیِ اروپایِ قاره‌ای دارد و آن را از «جهانِ دریاییِ» آنگلوساکسون، به‌ویژه آمریکا، جدا می‌سازد.
 
۱. مخالفت با تغییرِ پایتخت به بیت‌المقدس؛ پایبندی به «وضعیتِ تاریخی»
 
در دسامبرِ ۲۰۱۷، هنگامی که دونالد ترامپ، رسماً قدس را به‌عنوانِ پایتختِ اسرائیل به‌رسمیت شناخت و دستورِ انتقالِ سفارتِ آمریکا را صادر کرد، واکنشِ اروپا، یکپارچه و قاطع بود. کشورهایِ اروپایی، از جملهِ فرانسه، آلمان، بریتانیا، اسپانیا، ایرلند و بلژیک، همگی بر پایبندیِ خود به «راه‌حلِ دو-دولتی» و «وضعیتِ تاریخیِ قدس» تأکید کردند. با این حال، تفاوتِ بنیادین در رویکردِ اروپایِ قاره‌ای و بریتانیا، در همین نقطه آشکار شد: بریتانیا، گرچه رسماً مخالفت کرد، اما در عمل، تنشِ کمتری با آمریکا نشان داد و حتی در برخی از محافلِ سیاسی، گمانه‌زنی‌هایی دربارهٔ امکانِ انتقالِ سفارتش به قدس مطرح شد.
 
در سویِ مقابل، اسپانیا و ایرلند (و تا حدی، بلژیک و نروژ)، در میانِ کشورهایِ اروپایی، نقشِ پیشرو در مخالفت با این اقدام داشتند. ایرلند، به‌عنوانِ کشوری با سابقهٔ مبارزه با استعمار و حسِ هم‌ذات‌پنداری با فلسطینیان، همواره نگاهی انتقادی به سیاست‌هایِ اسرائیل داشته است. اسپانیا نیز با گرایش به «جهانِ مدیترانه‌ای» و سنتِ چپ‌گرایِ خود (که ریشه در تاریخِ جمهوری‌خواهیِ آن دارد)، در تقابل با رویکردِ آنگلوساکسون قرار گرفته است. این دو کشور، نه تنها بر «وضعیتِ تاریخیِ قدس» پای فشردند، بلکه در نشست‌هایِ اتحادیهٔ اروپا، به‌عنوانِ صدایِ مخالفِ اصلیِ سیاست‌هایِ یک‌جانبهٔ آمریکا و اسرائیل، نقش‌آفرینی کردند.
 
۲. محکومیتِ شهرک‌سازی؛ بازتابِ اخلاقِ جمع‌گرا
 
موضعِ اتحادیهٔ اروپا در قبالِ شهرک‌سازیِ اسرائیل در کرانهٔ باختری، یکی از صریح‌ترین و پایدارترین مواضعِ این نهاد در سیاستِ خارجی است. اتحادیهٔ اروپا، بارها، شهرک‌سازی را «غیرقانونی» خوانده و خواستارِ توقفِ فوریِ آن شده است. این موضع، ریشه در درکِ «قاره‌ای» از حقوقِ بین‌الملل و تأکید بر «نظمِ مدنیِ مبتنی بر قانون» دارد.
 
اما باز هم، در میانِ کشورهایِ اروپایی، ایرلند و اسپانیا، پیشگامِ اتخاذِ مواضعی فراتر از اجماعِ اروپایی بوده‌اند. ایرلند، در سالِ ۲۰۲۱، به‌عنوانِ نخستین کشورِ اروپایی، رسماً اعلام کرد که «فروشِ کالاهایِ تولیدشده در شهرک‌هایِ اسرائیل در کرانهٔ باختری را تحریم خواهد کرد». این اقدام، که با استقبالِ
 
سازمان‌هایِ حقوق‌بشری و فلسطینی مواجه شد، گامی فراتر از بیانیه‌هایِ صرفاً لفظیِ اتحادیهٔ اروپا بود. اسپانیا نیز در سالِ ۲۰۲۴، با حمایت از ابتکارِ آفریقای جنوبی در دیوانِ بین‌المللیِ دادگستری علیه اسرائیل، نشان داد که رویکردش، صرفاً «لفظی» نیست و در عمل، به‌دنبالِ ابزارهایِ حقوقیِ بین‌المللی برایِ مهارِ سیاست‌هایِ اسرائیل است.
 
۳. نقشِ پیشرو در بحرانِ غزه؛ اسپانیا و ایرلند در خطِّ مقدم
 
در جریانِ جنگِ اخیرِ غزه (۲۰۲۳-۲۰۲۴)، مواضعِ کشورهایِ اروپایی، به‌وضوح، به دو دسته تقسیم شد: کشورهایِ کاتولیکِ قاره‌ای (اسپانیا، ایرلند، بلژیک) با رویکردی انتقادی و همدلانه با فلسطینیان، و کشورهایِ آنگلوساکسون و پروتستانی (بریتانیا، آلمان، هلند) با رویکردی محافظه‌کارانه‌تر و هم‌سوتر با اسرائیل.
 
اسپانیا و ایرلند، در کنارِ نروژ و بلژیک، از نخستین کشورهایی بودند که ضمنِ محکومیتِ حملهٔ هفتمِ اکتبرِ حماس، بر «حقِّ دفاعِ مشروعِ اسرائیل» تأکید نکردند و خواستارِ «آتش‌بسِ فوری و دائمی» شدند. پدرو سانچز، نخست‌وزیرِ اسپانیا، در نوامبرِ ۲۰۲۳، به‌عنوانِ یکی از نخستین رهبرانِ اروپایی، از مرزهایِ غزه بازدید کرد و با محمود عباس، رئیس‌جمهورِ فلسطین، دیدار نمود و بر «راه‌حلِ دو-دولتی» به‌عنوانِ تنها راهِ پایانِ بحران، تأکید کرد. لئو وارادکار، نخست‌وزیرِ وقتِ ایرلند نیز در سخنانی، به‌صراحت، حملاتِ اسرائیل به غزه را «نقضِ آشکارِ حقوقِ بین‌الملل» خواند و خواستارِ اقدامِ دیوانِ کیفریِ بین‌المللی شد.
 
این مواضع، در تضادِ آشکار با موضعِ آنگلوساکسونِ بریتانیا و آلمان بود. آلمان، با اتکا بر «مسئولیتِ تاریخی» در قبالِ هولوکاست، هرگونه انتقادِ صریح از اسرائیل را با محافظه‌کاریِ بیشتری همراه کرده و حمایتِ بی‌چون‌وچرایِ خود از اسرائیل را حفظ کرد. این تفاوتِ رویکرد، همان خطِّ گسلی است که از «الهیات» و «فلسفه» به «سیاستِ عملی» کشیده شده است.
 
۴. چرا اسپانیا و ایرلند؟ ریشه‌هایِ تاریخی و فرهنگی
 
پرسشِ اصلی این است که چرا اسپانیا و ایرلند، برخلافِ بسیاری از هم‌پیمایانِ اروپایی‌شان، چنین نقشِ پیشرویی را در مخالفت با اسرائیل ایفا می‌کنند؟ پاسخ، فراتر از سیاستِ روزمره، در سه عاملِ کلیدی نهفته است:
 
· میراثِ کاتولیکِ «جهانِ مدیترانه‌ای»: اسپانیا، به‌عنوانِ یکی از کهن‌ترین پایگاه‌هایِ کاتولیک، میراث‌دارِ نگاهی به «سرزمینِ مقدس» است که در آن، قدس، نه تنها پایتختِ اسرائیل، که میراثِ مشترکِ ادیانِ ابراهیمی و نمادِ «هم‌زیستیِ مسالمت‌آمیز» تلقی می‌شود. این نگاه، ریشه در آموزه‌هایِ کلیسای کاتولیک دارد که در آن، یهودیان، هرچند زمانی «قاتلانِ مسیح» خوانده می‌شدند، اما به‌عنوانِ «برادرانِ بزرگ‌تر» و صاحبانِ حقِّ حضور در فلسطین، شناخته می‌شوند. در عین حال، کاتولیک، «راه‌حلِ دو-دولتی» را بر «تسلطِ یک‌جانبهٔ یهودیان» ترجیح می‌دهد.
· سابقهٔ استعمارستیزی و هم‌ذات‌پنداری: ایرلند، با سابقهٔ قرن‌ها استعمارِ بریتانیا و مبارزهٔ طولانیِ خود برایِ استقلال، به‌طورِ طبیعی، با فلسطینیانِ تحتِ اشغال، هم‌ذات‌پنداری می‌کند. این «تجربهٔ زیسته»، به سیاستِ خارجیِ ایرلند، عمقی بخشیده است که در بسیاری از کشورهایِ اروپایی (که هیچ‌گاه طعمِ استعمار را نچشیده‌اند) کم‌یاب است. داستانِ استقلالِ ایرلند و مبارزهٔ آن‌ها با یک «امپراتوریِ دریایی» (بریتانیا)، به‌خوبی، آن‌ها را در کنارِ مردمانی قرار می‌دهد که امروز، با یک «پروژهٔ استعماریِ مدرن» (اسرائیل) دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
· نگاهِ انتقادی به «جهانِ دریایی»: هر دو کشور، اسپانیا و ایرلند، به‌نوعی، خود را در تقابل با «هژمونیِ آنگلوساکسون» تعریف می‌کنند. اسپانیا، با اتکا بر «جهانِ ایبری» و «امپراتوریِ پیشینِ خود»، و ایرلند، با تکیه بر «تجربهٔ تلخِ استعمارِ بریتانیا»، هر دو، در برابرِ پروژهٔ «جهانِ یک‌سویهِٔ آنگلوساکسون» (که اسرائیل، حلقهٔ کلیدیِ آن در خاورمیانه است) می‌ایستند. این تقابل، در سطحِ عمیق‌تر، همان کشمکشِ «تمدنِ قاره‌ای» با «تمدنِ دریایی» است که در سراسرِ این نوشتار، از آن سخن رفت.
 
۵. نتیجهٔ میانی؛ سیاستِ خارجی، زبانِ تمدن‌هاست
 
مواضعِ اسپانیا و ایرلند در قبالِ فلسطین و غزه، به‌خوبی نشان می‌دهد که سیاستِ خارجیِ یک کشور، نه صرفاً تابعِ منافعِ لحظه‌ای، که ریشه در لایه‌هایِ عمیق‌ترِ هویتِ فرهنگی، تاریخی و فلسفیِ آن دارد. این دو کشور، به‌عنوانِ نمایندگانِ «اروپایِ قاره‌ای» و «جهانِ مدیترانه‌ای»، در برابرِ «جهانِ دریاییِ» آنگلوساکسون، خطِّ کشمکشی را دنبال می‌کنند که ریشه‌اش به قرنِ شانزدهم و اصلاحاتِ دینی بازمی‌گردد. آنچه در بیت‌المقدس و غزه می‌گذرد، نه فقط یک بحرانِ منطقه‌ای، که صحنه‌ای از این نبردِ تمدنیِ دیرینه است.
 
---
 
دوازدهم: نتیجه‌گیریِ راهبردی؛ کشمکشِ سه جریان در افقِ نظمِ جهانی
 
با جمع‌بندیِ این تحلیلِ گسترده، می‌توان گفت که مناقشاتِ الهیاتی، رسانه‌ای و سیاسیِ میانِ کاتولیک، پروتستانتیسمِ انجیلی و یهودیتِ صهیونیست، نه یک بحثِ صرفاً دینی، که بازتابی از کشمکشِ تمدنیِ بزرگ‌ترِ جهانِ «قاره‌ای» (اروپایی-مدیترانه‌ای) و جهانِ «دریایی» (آنگلوساکسون) است. این کشمکش، در عرصه‌هایِ گوناگون، از الهیاتِ  و اعلامیهٔ نوسترا آئتاته، تا جنگِ رسانه‌ایِ هالیوود و نابرابریِ پوششِ رسوایی‌هایِ اخلاقی، و تا سیاستِ خارجیِ عملیِ کشورهایی چون اسپانیا و ایرلند، جریان دارد.
 
در نهایت، آنچه در این میان، برایِ تحلیلگرانِ سیاستِ بین‌الملل اهمیت دارد، این است که:
 
۱. کاتولیک، به‌عنوانِ یک قدرتِ فراملیِ مستقل، همچنان یکی از بازیگرانِ مقاوم در برابرِ هژمونیِ لیبرالیسمِ آنگلوساکسون است و مواضعِ آن، در سیاستِ خارجیِ کشورهایِ کاتولیک (نظیر اسپانیا، ایرلند، بلژیک) تجسم می‌یابد.
 
۲. پروتستانتیسمِ انجیلیِ صهیونیست، به‌عنوانِ بازویِ فرهنگیِ این هژمونی، نقشی کلیدی در سیاستِ داخلی و خارجیِ آمریکا ایفا می‌کند و حمایتِ بی‌چون‌وچرایِ آن از اسرائیل، بخشی از این راهبردِ بزرگ‌تر است. تمجیدِ نتانیاهو از این جریان (که با جزئیاتِ کامل در بخشِ هفتم ثبت شد)، به‌وضوح، نشان‌دهندهٔ عمقِ این هم‌پیمانیِ راهبردی است.
 
۳. یهودیتِ صهیونیست، با تغییرِ جایگاهِ خود از «مطرودِ الهیاتی» به «شریکِ استراتژیکِ پروتستان‌ها»، به‌عنوانِ یکی از محورهایِ نظمِ نوینِ خاورمیانه، در تقابل با کلیسایِ کاتولیک و جهانِ مدیترانه‌ای قرار گرفته است.
 
و دعوایِ پاپ فرانسیس و ترامپ، که ا تیترِ رسانه‌هایِ جهان شده بود ، چیزی جز تصویری از این کشمکشِ بزرگ نیست؛ کشمکشی که نه در واتیکان یا کاخِ سفید، که در اعماقِ تاریخِ تمدنِ غرب ریشه دارد و آیندهٔ نظمِ جهانی را رقم خواهد زد. پاپ لئو چهاردهم، با تکیه بر «میانه رویِ »، و پاپ فرانسیس، با تأکید بر «عدالتِ اجتماعی»، و ترامپ-نتانیاهو، با اتکا بر «صهیونیسمِ مسیحی»، هر یک، نمایندگانِ دو جهانِ متضادی هستند که  در کشمکش‌اند.
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها