در همین زمینه، با مصطفی محدثی خراسانی، شاعر و منتقد ادبی، درباره ظرفیت شعر در اثرگذاری بر افکار و احساسات مردم گفتوگو کردهایم؛ ظرفیتی که بهگفته او، گاهی از دهها کتاب و سخنرانی هم نافذتر و ماندگارتر است.
جناب استاد محدثی خراسانی، با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید، بهعنوان نخستین پرسش میخواهیم بهسراغ واژگان، فضا، زبان و تاثیری که شعر بر مخاطبان خود میگذارد، برویم. بهانه این گفتوگو هم شعر محمد رسولی است که در جریان وداع با رهبر شهید انقلاب در مصلای تهران توسط شاعر قرائت شد. اگر مایل باشید بحث را با یک جریانشناسی کلی آغاز کنیم. ما در شعر معاصر با دو طیف یا دو جریان مواجه هستیم؛ یک جریان رسمی و دانشگاهی که از تمامی عناصر زیباشناختی برخوردار است، اما شاید ارتباط آن با مردم چندان شفاف نباشد و جریان دیگر که شعر هیأت یا مداحی است و با تودهها ارتباط دارد، اما گاهی از کاستیهای فنی رنج میبرد. تحلیل شما از این فضا چیست و جایگاه چهرههای نوظهور در این میان کجاست؟
برای پاسخ به این پرسش، ما باید به یک مرزبندی و جریانشناسی مشخص در شعر معاصر قائل باشیم. ببینید، ما یک جریان شعری داریم که میتوان آن را «جریان رسمی شعر» نامید؛ شعری فهیم، اصیل، خوب و کاملا بهرهمند از همه عناصر، صنایع و آرایههای شعری. این شعر از لحاظ ساختار، فرم، زبان و استانداردهای ادبی هیچ نقصی ندارد، اما نکته اینجاست که هرچند مخاطب این شعر بهطور عام، جامعه است، اما ارتباط آن با تودههای مردم و عامه جامعه ممکن است به آن شفافیت، صراحت و صمیمیتی که با اهل شعر، دانشگاهیان و خواص برقرار میشود، نباشد. در واقع این شعر بهدلیل پیچیدگیهای زبانی و ظرافتهای خاص خود، گاه در میان نخبگان محصور میماند.
از طرف دیگر، ما با جریان شعری دیگری در دوره معاصر مواجه هستیم که اصطلاحا به آن «شعر هیأت» یا «شعر مداحی» میگویند. ویژگی اصلی و بارز این جریان شعری این است که با تودههای مردم ارتباط بسیار خوب، مستقیم و سریعی برقرار میکند. تودههای مردم با این شعر زندگی میکنند، در مجالس مذهبی با آن اشک میریزند و آن را زمزمه میکنند، اما واقعیت این است که عمده این سرودهها به لحاظ فنی و از منظر عناصر شعری، دارای کاستیها و ضعفهای جدی هستند. گاهی زبان این شعرها تنزل مییابد یا ساختارهای زیباییشناختی در آنها فدای سادگی بیش از حد میشود.
اما در این میان، اتفاق مبارکی رخ داده است؛ تعدادی از دوستان و شاعران دغدغهمند و توانمند در عرصه ادبیات ما پیدا شدهاند که ویژگیهای مثبت هر دو جریان را تجمیع کردهاند. یعنی از یک طرف زبان مردم را بهخوبی میدانند، رگ خواب مخاطب عام را میشناسند و از طرف دیگر، کلامشان از عناصر، صنایع و ظرافتهای اصیل شعری بهرهمند است. اینها چهرههای بسیار موفقی هستند. اگر بخواهیم تبارشناسی کنیم، این جریان تقریبا با مرحوم محمدرضا آقاسی در سالهای پس از جنگ تحمیلی شروع شد. ایشان توانست شعر حماسی و مذهبی باکیفیت را به خیابانها و در میان تودههای مردم ببرد. پس از ایشان، خوشبختانه دیگرانی هم وارد این میدان شدند و این مسیر را ادامه دادند.
امروز ما نمونههای موفقی از این جریان را میبینیم؛ بهعنوان مثال آقای محمد رسولی که جزو ایندسته است. ایشان یکی نمونههای موفق همین جریان نوظهور است که هم شعر هیأت، تکایا و مساجد و زبان تودههای مردم را خیلی خوب میشناسد و هم واقعا شاعر است و سرودههایش بهرهمند از دانش ادبی، ذوق شعری و خلاقیتهای هنری است. از طرفی دیگر، ایشان شاعری انقلابی است که اعتقادات عمیق مکتبی دارد و یک شور حماسی خاص نیز در جان این انسان موج میزند. تلفیق این ویژگیها دستبهدست هم میدهد و موجب میشود شعرهایی ازایندست توسط ایشان سروده و خوانده شود که هم خواص و نخبگان ادبی آن را میپسندند و هم تودههای مردم و عوام آن را بهراحتی میفهمند و با آن ارتباط برقرار میکنند. حقیقت این است که ما اینروزها به اینگونه شعرها بسیار نیاز داریم؛ شعری که بتواند حالات این روزهای جامعه ما، آرمانها، آرزوها و حتی گلایههای ما را بهدرستی بیان کند.
موضوع مهمی که در خصوص اینگونه شعرهای حماسی و شورانگیز مطرح میشود، تبدیل احساس به عمل است. ما میبینیم که این شعرها احساسات مخاطب را برمیانگیزد، اما این حس اندوه، همدلی یا حماسه، چگونه و طی چه مراحلی باید به یک کنش، مطالبهگری یا اراده برای اقدام تبدیل شود؟
این پرسش در واقع به کارکرد و فلسفه وجودی هنر برمیگردد. ببینید، کار اصلی هنر و بهتبع آن شعر، همین است که تلنگر بزند. هنر در واقع ما را از این روزمرگی، از این روال معمولی و یکنواختی زندگی که به آن دچار هستیم، جدا میکند و متوجه نگاههای عمیقتر، حرفهای جدیتر و رویکردهای راهبردیتر میسازد. وقتی هنر این تلنگر را در جان مخاطب ایجاد کرد و او را به فکر فرو برد یا احساسات او را برانگیخت، تقریبا وظیفه خودش را انجام داده است. هنر کارش بیدارسازی و ایجاد جرقه است.
حالا در ادامه کار، این مخاطب است و جامعهای که در آن زندگی میکند، و البته رسانهها و فضای فرهنگی کشور که باید وارد میدان شوند. درحقیقت، رسانهها و دستگاههای فرهنگی باید بتوانند این تلنگری را که هنرمند و شاعر در جان مخاطب ایجاد کرده است، تبدیل به حرکت، عمل، راهبرد و در نهایت فرهنگ کنند.
بهنظر من، در این بخش ما دچار نوعی خلاء هستیم. نظام فرهنگی ما باید بتواند این همافزایی را میان هنر و عرصههای اجرایی و اجتماعی ایجاد کند. باید زمینهای فراهم شود تا از این بارقهها و جرقههایی که هنرمندان در جان جامعه و مخاطبان ایجاد میکنند، بهرهبرداری مناسب صورت گیرد. اگر این جرقه توسط رسانه و مدیریت فرهنگی هدایت نشود، در حد همان احساس زودگذر باقی میماند و تبدیل به یک جریان مطالبهگری اصیل یا کنش اجتماعی پایدار نخواهد شد؛ بنابراین پیوند میان هنر و ساختارهای فرهنگی جامعه برای تحقق این مهم، امری حیاتی است.
اگر بخواهیم به تحلیل فنیتر اثر بپردازیم، چه عناصر زبانی یا ساختاری از جمله تکرار، تصویرسازی، خطاب مستقیم یا بحث نمادها میتوانند شعر یا حتی شعار را به یک ابزار کنشگری و مطالبهگری تبدیل کنند و این تاثیرگذاری عمیق از کجا نشات میگیرد؟
اگر بهصورت ریز و فنی وارد این بحث بشویم، بحث بسیار تخصصی خواهد شد؛ چرا که عناصر گوناگونی در پدیدآمدن این فضا و تاثیرگذاری شعر دخیل هستند. نقطه آغازین این فرآیند از ناخودآگاه شاعر شروع میشود. ناخودآگاه شاعر در واقع انباشتهای از آگاهیها، تجربیات و اندوختههایی است که او در طول زندگی و پیش از سرودن کسب کرده است. این آگاهیهای انباشتهشده شامل تاریخ، تمدن، اندیشه، مطالعات تاریخی و مذهبی، اعتقادات شخصی خود شاعر و محیطی که در آن زندگی و رشد کرده است، میشود؛ تمام اینها در ناخودآگاه شاعر رسوب میکند.
در لحظه سرودن شعر، شاعر بهصورت آگاهانه و ارادی تصمیم نمیگیرد که «من الان باید چه بگویم و چه نگویم» یا «از کدام صفت و قافیه استفاده کنم». در آن آنِ شاعرانه و لحظه ناب ناخودآگاهِ سرودن، تمامی آن آگاهیهای پیشین بهکمک شاعر میآیند و حرف و پیام شاعر، قالب خودش را انتخاب میکند. زبان، تلمیحات، اشارات و پشتوانههای فرهنگی اثر در همان لحظه شکل میگیرد. اگر شاعری بخواهد بهصورت کاملا ارادی، تصنعی و آگاهانه بنشیند و بگوید «من میخواهم شعری با این ویژگیها بگویم تا فلان تاثیر را بگذارد»، حاصل کار دیگر شعر نخواهد بود، بلکه یک بیانیه یا شعار بیروح خواهد شد و طبیعتا آن تاثیرگذاری عمیق بر جان مخاطب را هم نخواهد داشت. در شعر اصیل، همه این عناصر بهطور ناخودآگاه در جان شاعر زنده و بر زبان جاری میشوند.
نمونههای خوب شعرهایی از ایندست، باز همین نمونههایی است که اینروزها توسط شاعرانی سروده میشود که هم زبان تودههای مردم را میدانند و هم بهرهمند از دانش و فوتوفن شعری هستند. این شعرها تبدیل به زمزمه روزمره مردم میشوند؛ شعرهایی که در تجمعات خیابانی خوانده میشوند و بهواسطه حضور مستمر مردم در صحنهها (مثلا در همین بازه زمانی ۱۲۰ روزه یا بیشتر که شاهد حضور مردم در عرصههای مختلف بودهایم)، جریانسازی میکنند. شاعران آیینی یا مداحانی که این مفاهیم را بهصورت حماسی بیان میکنند، از پشتوانههای تاریخی و نمادهای مذهبی کمک میگیرند.
بهعنوان یک بحث مهم دیگر، آیا این نوع شعر آیینی و حماسی که در آن مضامین ملی و میهنی با باورهای مذهبی گره میخورد، پدیدهای جدید و معاصر است؟ ما در این آثار هم نام «رستم» و نمادهای ملی را میبینیم و هم واقعه عاشورا و ظلمستیزی مذهبی را. آیا این درهمآمیختگی و تلفیق در گذشته ادبی ما سابقه داشته است یا یک نوآوری در دوره کنونی محسوب میشود؟
این پرسش بسیار کلیدی است. در پاسخ باید بگویم خیر، این تلفیق پدیده کاملا جدیدی نیست و ما نمونههای برجستهای از آن را در گذشته ادبی خودمان داشتهایم. برای مثال، حضرت مولانا جلالالدین محمد بلخی در دیوان شمس میفرماید: «کجاییدای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی» یا در جایی دیگر تعابیری نظیر «دست کربلایی» یا «درِ زندان شکستن» را بهکار میبرد که نشاندهنده درآمیختن حماسه، عرفان و اعتقادات مذهبی از گذشتههای دور است. همچنین در شاهنامه فردوسی و آثار شاعران دیگر نیز رگههای قوی از این پیوند میان باورهای دینی و حماسه ملی مشهود است.
اما اتفاقی که در دوره معاصر و بهویژه در دوران پس از انقلاب اسلامی رخ داد، این بود که این جریان که پیشازاین بهصورت رگههای پراکنده در شعر فارسی وجود داشت، تجمیع شد و انسجام یافت. شرایط خاص انقلاب اسلامی، این همآمیختگی حماسه و عرفان را به یک جریان پربار، منسجم و پرشکوه تبدیل کرد. الگوی اصلی ما برای آغاز انقلاب، واقعه عاشورا و قیام امام حسین (ع) بود و در دوران جنگ تحمیلی و دفاعمقدس نیز بزرگترین و اصلیترین شعارهای ما، شعارهای عاشورایی و کربلایی بود. این فضای کلی جامعه موجب شد که نگاه شاعران ما به مقوله عاشورا و اهلبیت (ع) دستخوش یک تحول بنیادین شود.
تا پیش از انقلاب اسلامی، غالب اشعار مذهبی و عاشورایی ما (از دوران کسایی مروزی که آغازگر شعر عاشورایی است تا دورههای بعد و حتی محتشم کاشانی با آن ترجیعبند معروف «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»، بیشتر متمرکز بر بیان مصیبت، حزن، اندوه و سوگواری صرف بود. البته ترکیببند محتشم اثر بسیار عظیمی است، اما غلبه در آن با سوگ و مرثیه است، اما در جریان انقلاب اسلامی، وجه حماسی و معرفتی عاشورا برجسته شد. شاعران ما بهجای اینکه صرفا توصیفگر مظلومیت و چگونگی شهادت خاندان پیامبر باشند، نگاه خود را معطوف به فلسفه این مبارزات، قیامها و چرایی این رویدادها کردند. این تغییر زاویه دید از «چگونگی» به «چرایی»، فصل جدیدی را در شعر آیینی رقم زد.
بهعنوان مثال، در گذشته وقتی به شخصیت حضرت زینب (س) پرداخته میشد، بیشتر جنبه مصیبتزدگی، رنجها و دردهایی که ایشان کشیده بودند، برجسته میشد؛ بهطوری که حتی در محاورات روزمره و عامیانه خودمان، وقتی میخواستند فردی بسیار مصیبتکشیده را توصیف کنند، تعبیر «زینب ستمکش» را بهکار میبردند که تعبیری نادرست و تقلیلدهنده بود، اما در دوره انقلاب اسلامی، شاعری مانند قادر طهماسبی (فرید) میآید و با نگاهی حماسی و عمیق فریاد میزند:
«سر نی در نینوا میماند اگر زینب نبود / کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود»
این بیت نمونه بارز تحول در شعر آیینی است که نشان میدهد چگونه نگاه عاطفی صرف به یک نگاه حماسی، معرفتی و جریانساز تبدیل شده است.