توافق ایران و آمریکا بیش از آنکه نشانه آغاز صلحی پایدار باشد، چارچوبی برای توقف و مهار درگیری است. این چارچوب هنوز درباره مسائل اصلی اختلاف، از پرونده هستهای و توان موشکی تا تحریمها، امنیت تنگه هرمز، لبنان و نقش نیروهای منطقهای، پاسخ نهایی و مورد توافقی ارائه نکرده است. ازاینرو، آینده توافق را باید در قالب سه سناریوی رقیب تحلیل کرد. تفاوت این سناریوها تنها در سرنوشت متن توافق نیست بلکه به نوع موازنه قدرت، رفتار بازیگران منطقهای و توان ایران برای تبدیل بازدارندگی به دستاورد سیاسی و اقتصادی نیز بستگی دارد.
سناریوی نخست: تعادل مسلحانه با توافقهای محدود دریایی و اقتصادی
محتملترین سناریو، استمرار وضعیتی است که میتوان آن را «تعادل مسلحانه» نامید که در آن آتشبس رسمی برقرار میماند، اما خصومت بنیادین میان ایران و آمریکا پایان نمییابد. دو طرف از جنگ گسترده پرهیز میکنند ولی رقابت سیاسی، فشار اقتصادی، تحریم، بازدارندگی نظامی و منازعه منطقهای ادامه خواهد داشت. اختلافهای اصلی بر سر برنامه هستهای، توان موشکی، لبنان، امنیت دریایی و نیروهای منطقهای نیز به مذاکراتی طولانی و دشوار منتقل میشود.
این گزینه ممکن است برای آمریکا، دستکم در کوتاهمدت، وضعیتی مطلوب تلقی شود. زیرا واشنگتن بدون آنکه هزینهها و مخاطرات یک جنگ گسترده را بپذیرد، میتواند اقتصاد ایران را در وضعیتی از بلاتکلیفی و نااطمینانی نگه دارد. تداوم ابهام در زمینه تحریمها، فروش نفت، دسترسی به منابع ارزی، سرمایهگذاری و مبادلات بانکی، فشار بر بودجه دولت را افزایش میدهد و حل ناترازیهای موجود در حوزه انرژی، شبکه بانکی و بازار ارز را دشوارتر میسازد. در چنین شرایطی، فرسایش تدریجی توان اقتصادی میتواند موجب نارضایتیهای اجتماعی شده و زمینه را برای بروز حوادثی مشابه دیماه ۱۴۰۴ فراهم آورد.
در این وضعیت، توافق موقت ممکن است تمدید شود، بخشی از گشایشهای اقتصادی یا معافیتهای تحریمی حفظ گردد و کانالهای گفتوگو باز بماند. برای جلوگیری از لغزش آتشبس به جنگ گسترده، طرفین احتمالا به توافقهای محدود و مرحلهای روی میآورند: تعیین مسیرهای امن کشتیرانی، ایجاد خط تماس دریایی، سازوکار سریع بررسی حوادث مربوط به کشتیها، کاهش خطر حمله به نفتکشها، استمرار محدود صادرات نفت ایران و آزادسازی تدریجی منابع مالی، اما اگر این ترتیبات به رفع واقعی بلاتکلیفی اقتصادی و کاهش فشارهای تحریمی منتهی نشود، عملا میتواند وضعیتی فرسایشی و یکطرفه به زیان ایران را تثبیت کند.
ازاینرو، راهبرد ایران نباید صرفا حفظ آتشبس به هر قیمت باشد. هدف باید وادارکردن آمریکا به ترک مخاصمه و پایان دادن به سیاست فشار مستمر باشد، حتی اگر دستیابی فوری به صلحی جامع ممکن نباشد. ایران باید با ابتکارات سنجیده سیاسی، اقتصادی، حقوقی، منطقهای و بازدارندگی دفاعی، هزینه تداوم این وضعیت را برای آمریکا افزایش دهد. اگر آمریکا مطمئن باشد که میتواند بدون جنگ، بدون پذیرش تعهدات روشن و بدون پرداخت هزینهای قابلتوجه، اقتصاد ایران را در وضعیت فرسایشی نگه دارد، انگیزهای برای ترک این گزینه نخواهد داشت.
در این چارچوب، هر گام ایران در کاهش تنش یا پذیرش ترتیبات تازه، باید با گامی روشن، همزمان و قابل سنجش از سوی آمریکا همراه شود؛ از رفع مؤثر تحریمها و دسترسی عملی به منابع مالی تا تضمین صادرات نفت و کاهش تهدیدهای نظامی. وعدههای کلی و تعهدات مبهم، نه حقوق ایران را تأمین میکند و نه دوام توافق را تضمین خواهد کرد.
در موضوع تنگه هرمز نیز ایران باید از امنیت ملی و حق خود برای مقابله با تهدیدهای واقعی دفاع کند، اما این دفاع را در قالب ترتیبات فنی، روشن و قابل توضیح برای همسایگان و افکار عمومی منطقه سامان دهد. هدف باید آن باشد که هرمز به اهرم مذاکره و تضمینکننده امنیت ایران تبدیل شود، نه زمینهای برای اجماعسازی تازه علیه کشور.
گفتوگوی مستقیم با دولتهای خلیجفارس درباره امنیت کشتیرانی، حفاظت از تأسیسات انرژی و جلوگیری از سوءبرداشتهای نظامی، میتواند هزینه فشار خارجی بر ایران را کاهش دهد و این واقعیت را تثبیت کند که امنیت خلیجفارس بدون مشارکت ایران نه پایدار است و نه کمهزینه.
سناریوی دوم: فروپاشی توافق و بازگشت به رویارویی گسترده
سناریوی دوم، فروپاشی آتشبس و بازگشت به رویارویی گسترده است. احتمال وقوع این سناریو، هرچند از سناریوی نخست کمتر است، اما در شرایط کنونی نمیتوان آن را اندک دانست. این احتمال در کوتاهمدت متوسط و مشروط است. تا زمانی که هر دو طرف هزینههای جنگ فراگیر را سنگینتر از منافع آن بدانند، امکان مهار بحران باقی میماند؛ اما یک حادثه بزرگ در هرمز، حملهای با تلفات قابل توجه، گسترش درگیری در لبنان یا تشدید فشار بر نیروها و پایگاههای آمریکا، میتواند محاسبات را بهسرعت تغییر دهد.
ورود آمریکا به این سناریو ممکن است از منظر محاسبات سیاسی و امنیتی واشنگتن با چند استدلال توجیه شود. نخست، اگر آمریکا به این جمعبندی برسد که توافق موقت نتوانسته عبور کشتیها و امنیت انرژی را تضمین کند و ایران میکوشد از آتشبس برای تثبیت کنترل یکجانبه بر هرمز استفاده کند، فشار برای اقدام نظامی افزایش مییابد.
دوم، حمله به کشتیها، پایگاهها یا نیروهای آمریکایی میتواند دولت آمریکا را در برابر ضرورت حفظ اعتبار بازدارندگی خود قرار دهد.
سوم، فشار رژیم صهیونیستی و بخشی از دولتهای خلیجفارس، ممکن است واشنگتن را به این نتیجه برساند که تداوم آتشبس، به ایران فرصت بازسازی توان نظامی و منطقهای میدهد. چهارم، در واشنگتن ممکن است این تصور شکل گیرد که آسیبهای واردشده در جنگ، پنجرهای موقت برای تحمیل محدودیتهای سختتر بر ایران فراهم کرده است.
با این همه، عوامل بازدارنده مهمی نیز وجود دارد؛ نبود چشمانداز روشن برای پایان جنگ، آسیبپذیری پایگاهها و شرکای آمریکا در منطقه، خطر جهش قیمت انرژی، احتمال گسترش جنگ به لبنان، عراق و دریای سرخ و هزینههای سیاسی جنگی تازه برای آمریکا. بنابراین، ورود واشنگتن به جنگ گسترده محتمل بوده، اما قطعی نیست و دقیقا به همین علت ایران باید هم برای جلوگیری از آن و هم برای مواجهه مؤثر با آن آماده باشد.
راهبرد ایران پیش از ورود به این سناریو باید بر رفع آسیبپذیریها و تقویت ظرفیت بازدارندگی فعال متمرکز شود. نخستین اولویت، بازسازی و ارتقای پدافند هوایی و موشکی، تقویت شبکههای هشدار زودهنگام، افزایش تابآوری سامانههای فرماندهی و کنترل و کاهش تمرکزپذیری زیرساختهای حساس است. پدافند مؤثر فقط به معنای استقرار تجهیزات نیست بلکه به معنای ایجاد شبکهای مقاوم، چندلایه و قابل بازیابی است که با یک ضربه محدود، دچار اختلال گسترده نشود.
اولویت دوم، ترمیم آسیبپذیریهای اطلاعاتی و حفاظتی است. حفاظت از دادههای حساس، بازبینی سطح دسترسیها، تقویت ضدجاسوسی، افزایش امنیت ارتباطات، کاهش امکان نفوذ به زنجیره تصمیمگیری و شناسایی نقاط ضعف مراکز حساس، باید بخشی از آمادگی دائمی کشور باشد. در کنار آن، حفاظت از شبکه انرژی، بنادر، حملونقل، ارتباطات، زنجیره تأمین کالاهای اساسی و ظرفیت تداوم اداره کشور در شرایط بحران، بخشی از بازدارندگی ملی است. کشوری که پس از حمله بتواند خدمات حیاتی و انسجام اقتصادی و اجتماعی خود را حفظ کند، طرف مقابل را از دستیابی به هدف سیاسی جنگ ناکام میگذارد.
اما در صورت ورود به این سناریو، راهبرد ایران نباید بر انفعال، انتظار برای میانجیگری یا واکنشهای صرفا تدافعی استوار باشد. میانجیگری میتواند ابزار فرعی انتقال پیام و مدیریت بحران باشد، اما نباید جایگزین قدرت بازدارندگی شود. راهبرد اصلی باید بازدارندگی فعال باشد: پاسخ قاطع، سریع، سنجیده و در چارچوب دفاع مشروع به تجاوز نظامی، بهگونهای که طرف مقابل دریابد ادامه جنگ برای او هزینهای واقعی و فزاینده دارد و هیچ حملهای بدون پیامد باقی نخواهد ماند.
این رویکرد باید همزمان دو هدف را دنبال کند: تحمیل هزینهای که محاسبه طرف مقابل را تغییر دهد و حفظ کنترل بر دامنه درگیری، تا دشمن نتواند ایران را عامل بیثباتی منطقه معرفی و ائتلاف گستردهتری علیه کشور ایجاد کند. پاسخ ایران باید قاطع و بازدارنده باشد، اما ضمن حفظ ابتکار عمل، مسیر بازگشت از جنگ و جلوگیری از گسترش بیمهار آن را نیز باز بگذارد. دیپلماسی در این سناریو، جایگزین مقاومت و بازدارندگی نیست؛ مکمل آن است و وظیفهاش باید منزویکردن سیاسی متجاوز، جلوگیری از همراهشدن همسایگان با فشار آمریکا و حفظ ارتباط فعال با قدرتهای آسیایی و منطقهای باشد.
سناریوی سوم: حرکت بهسوی توافق جامعتر؛ ممکن، اما کماحتمال
خوشبینانهترین و در عین حال کماحتمالترین سناریو، حرکت بهسوی توافقی جامعتر است. دشواری این سناریو از تقابل دو برداشت متفاوت درباره نتیجه جنگ ناشی میشود. از یک سو، ایران پس از جنگ حاضر نخواهد بود توان موشکی، ظرفیت بازدارندگی و نقش منطقهای خود را در برابر وعدههای مبهم اقتصادی واگذار کند. از سوی دیگر، بخشی از سیاستگذاران آمریکایی تصور میکنند ایران، با وجود بقای نظام سیاسی خود، در بازی بلندمدت در موقعیت ضعیفتری قرار دارد و باید از وضعیت پس از جنگ برای تحمیل محدودیتهای پایدارتر بر برنامه هستهای، توان موشکی و ظرفیت منطقهای ایران استفاده کرد.
تعارض میان این دو نگاه، دشواری توافق جامع را روشن میکند. ایران میخواهد توافق، بازدارندگی و جایگاه منطقهای آن را به رسمیت بشناسد و رفع تحریمها را ملموس، مرحلهبندیشده و قابل اعتماد سازد، اما آمریکا میکوشد همان اهرمها را در چارچوب توافق محدود کند. بر همین مبنا، حلوفصل کامل اختلافها در کوتاهمدت بسیار بعید است و مدیریت خصومت واقعبینانهتر از حذف آن به نظر میرسد.
راهبرد ایران در صورت فراهم شدن امکان توافق جامع، باید بر یک معامله متوازن، مرحلهای و قابل اجرا استوار باشد. ایران نباید وارد توافقی شود که در آن تعهداتش روشن، فوری و قابل راستیآزمایی باشد، اما رفع تحریمها، دسترسی به منابع مالی و تضمینهای اقتصادی به وعدههای مبهم و قابل تفسیر طرف مقابل واگذار شود. خطوط اصلی ایران باید روشن باشد: حفظ حق توسعه علمی و فناوری، صیانت از توان دفاعی متعارف و بازدارندگی ملی، رفع واقعی و قابل لمس تحریمها، تضمین دسترسی به درآمدهای صادراتی و جلوگیری از بازگشت یکجانبه فشارهای اقتصادی.
در مقابل، ایران میتواند درباره سازوکارهای شفافساز، ترتیبات فنی و گامهای اعتمادساز مذاکره کند، مشروط بر آنکه حقوق و منافع کشور به رسمیت شناخته شود. همچنین بهتر است پرونده هستهای، رفع تحریمها، امنیت دریایی، مسائل منطقهای و روابط اقتصادی در مسیرهای جداگانه، اما مرتبط پیش بروند؛ بهگونهای که اختلاف در یک موضوع، کل توافق را از میان نبرد. موفقیت در این سناریو زمانی معنا پیدا میکند که توافق به گشایش پایدار در تجارت، سرمایهگذاری، فروش نفت، دسترسی به منابع مالی و کاهش نااطمینانی اقتصادی منتهی شود، نه صرفا توقفی موقت در فشارها.
جمعبندی
محتملترین مسیر، استمرار سناریوی نخست، یعنی تعادل مسلحانه همراه با توافقهای محدود دریایی و اقتصادی است. در این وضعیت، آتشبس رسمی حفظ میشود، اما تنشهای محدود در هرمز، لبنان، عراق و دریای سرخ ادامه مییابد. توافقهای محدود میتوانند مانع فروپاشی سریع آتشبس شوند، اما احتمالا اختلافهای بزرگتر را فقط به آینده موکول خواهند کرد.
با این حال، ایران نباید اجازه دهد سناریوی نخست به یک وضعیت مطلوب و کمهزینه برای آمریکا تبدیل شود. وضعیتی که در آن واشنگتن بدون پرداخت هزینه جنگ، از فرسایش اقتصادی و اجتماعی ایران بهرهبرداری کند. بنابراین، راهبرد اصلی باید این باشد که هزینه استمرار مخاصمه برای آمریکا افزایش یابد و در مقابل، ترک مخاصمه و پذیرش تعهدات روشن، به گزینه کمهزینهتر برای واشنگتن تبدیل شود.
در عین حال، سناریوی دوم باید در مرکز آمادگی راهبردی کشور قرار گیرد؛ نه بهدلیل قطعیبودن جنگ بلکه به این علت که عدم آمادگی، میتواند طرف مقابل را به خطای محاسباتی و ماجراجویی تشویق کند. پدافند چندلایه، حفاظت اطلاعات، تابآوری زیرساختها، بازدارندگی فعال و دیپلماسی از موضع قدرت، پایههای اصلی صیانت از حقوق و منافع ایران در این مسیرند.
سرنوشت توافق بیش از هر چیز به سه موضوع وابسته است: نخست، اینکه آیا تنگه هرمز به سازوکاری فنی و مورد توافق برای عبور کشتیها تبدیل میشود یا همچنان ابزار اعمال حاکمیت و بازدارندگی باقی میماند. دوم، اینکه آیا آمریکا آتشبس را مقدمه فشار حداکثری تازه میبیند یا آغاز یک معامله مرحلهای؛ و سوم، اینکه آیا بازیگران منطقهای، از رژیم صهیونیستی و حزبالله تا دولتهای خلیجفارس و گروههای مقاومت در عراق و یمن، در ترتیبات مهار بحران جای میگیرند یا خارج از آن باقی میمانند. بدون پاسخ عملی به این سه مسأله، آتشبس کنونی نه پایان جنگ بلکه فاصلهای میان بحرانهای بعدی خواهد بود.